وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

بالشمو آوردم تو آشپزخونه و تکیه دادم به دیوار آشپزخونه، لیوان بزرگ شیر قهوه داغ دستمه و دارم صفحه های اینستای مردم رو چک میکنم.

بابا که میاد تو آشپزخونه میگه مریم این جزوه آمار رو بلدی؟ میگم آره، دروغ میگم، مهم نیس که مطالب برام آشنا نیس من باید یادم بیاد، باید یادم بیاد چون بابا امتحان داره، باید مشکلات اینروزا رو من حل کنم، مثل همیشه مثل پریشب که به حساب ایکس پول ریختم چون پریود شده بود و حتی پول نواربهداشتی نداشت، چون شوهرش باهاش لج کرده و...

یا شب قبلش که...یا چندماه قبلترش که...

پس کی مواظب من باشه؟ پس کی جای سوختگی روی دست چپمو نشونم بده و بگه دوباره مریم؟ کی به سردرد الانم اهمیت بده؟ کی بدونه تو هوای آلوده من چشم درد میگیرمو کارم به سِرُم میکشه، کی تو اینروزا که باز هورمونای من بهم ریخته سَر غم منو به آغوش میگیره؟

...

پ ن ۱:شماها وقتی خیلی فکر و خیال داریددبرای اینکه،حواس خودتونو پرت کنید چیکار میکنید؟ من رفتمو موهای خیلی بلندم رو تا بالای شونه کوتاه کردم.

پ ن ۲: خواهرمو میخام.

پ ن ۳: خدایا مندحواسم به اوهست میشود تو حواست به من باشد؟



  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
اتفاقی افتاده که بد است، که تلخ است، که دوستش ندارم که اشکهایم را روان کرده و قلبم را مچاله...
اتفاقی که حواسم را پرت کرده که همکارم کلی حرف میزند و من تهش میگویم "هان؟"
اتفاقی که ترساندتم...
گیجم کرده انقد گیج که هنگام عبور از خیابان اتوبوس را نبینم و اتوبوس با بوق کشدار و با فاصله ای بسیار کم از کنارم رد شود...
بعد تصمیم بگیرم محکم باشم مقتدر باش جمع کنم این فین فین بازیها را و من آدم قوی داستان باشم...
نفس عمیق میکشم پالتویم را  محکمتر دور خودم میپیچمو شروع میکنم آیه الکرسی خواندن...
آیه الکرسی میخوانمو اهمیت نمیدم مردی که پشت سرم هست چه زیر گوشم میخواند قدمهام رو تند میکنم و از خیابون رد میشم...
خدایا همیشه لطفت شامل حالم هست میدانم.
...
پ ن: دوستان جان، شما محرم اصرارید، شما قوت قلبید، دلم به بودنتان خوش است ،اینکه چه چیزی روزگار این روزهایم را سیاه کرده را برایتان خصوصی خواهم نوشت ، لطفا دعا کنید به خیر بگذر.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

مبادا...

سرماخوردگی کرختم کرده ولی دوسش دارم اصلا کرختی سرماخوردگی رو دوست دارم اومدم تو فضای کم بین شوفاژ و دستگاهی که روش فکسه پشت میز منشی وایسادمو از گرما لذت میبرم و ذهنم از سوپای داغ و خوشمزه مامانم که قراره عصری که رفتم خونه بخورم منحرف نمیشه.

از دست خودم دلخورم خیلی خیلی زیاد، من معمولا با آدما سازگارم کمتر پیش میاد بدخلقی کنم جواب کسیو بدم هزاربار به نیروی جدید هم یه چیز ساده رو توضیح بدم بازم همونو بپرسه مثل بار اول آروم و با بدون ادا مشکلش رو حل میکنم، مستخدم شرکت خیلی اذیتم میکنه ولی حتی یک بار دلم نیومده شکایتش رو به مدیرمون کنم اصلا ناراحت هم نمیشم فقط یکبار ناراحت شدم که تو جمع چیزی گفت که مستحقش نبودم ولی بازم گذشتم.

میدونید من کلا یه قراری با خودم گذاشتم که اشکالی نداره اگه نماز نخونی روزه نگیری اصلا اشکالی نداره که عاشورا هییت نری یا اشک نریزی ولی حق نداری نداری نداری با زبونت، دستت یا به هر شکل دیگه ای دل کسی رو بشکونی، وای به روزگارت حقی ناحق شه وای به روزگارته اگه با حرفات میون کسی رو بهم بزنی واسه همینم هست که امروز که همکارم گفت مستخدم شرکت چقد بده با منم قهر کرده نگفتم همینجوریه پدر منم درآورده گفتم چیزی تو دلش نیس زودی آشتی میکنه به دل نگیر.

حالا همین منی که به خودم قول دادم کسیو نرنجونم در جواب جمله ی "مریم جان وقتی مهمون داریم لباس مناسبتری بپوش" پدرم که خیلی هم آروم و با ملاحظه گفته شد موضع گرفتم که بی زحمت ما هم مهمون کمتری داشته باشیم و البته که پدر من معمولا جو خونه رو بابت اینچیزا متشنج نمیکنه و سکوت کرده بود.

بعد رفته بودم تو اتاقم و قصد کرده بودم سر شام نرم ولی به محض ورود به اتاقم پشیمون شده بودم که لال بمونی دختر جواب نمیدادی نمیشد؟؟؟

بعد رفته بودم سر میز شام و خانوادگی نشسته بودیم یه فیلم سینمایی ایرانی بی مزه که از آی فیلم پخش میشد دیدیمو در جواب اعتراض همه گفته بودم کانال رو عوض نمیکنیدااااا من دارم نگاه میکنم بعد برای اعلام صلح تخمه آورده بودم و بعدِ اتمامِ فیلم گفته بودم چه فیلم مزخرفی من فیلم میساختم بهتر میشد بعد تمام اعضای خانواده با شکل دونقطه خط به من نگاه کرده بودن.

خلاصه که خودم قهر کردم کسی متوجه قهرم نشد و خودمم آشتی کردم.

...

پ ن۱: لباسم نامناسب نبودااا ولی آستینش یکم بالای آرنج بود.

پ ن ۲: همین خوشبختی مارا بس که امروز عصر چهارشنبه ست.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

ف جان

پیام داده بود که دستور سالادای فصل مامانمو میخاد نوشته بود تو تمام زندگیش تاحالا ترشی به اون خوشمزگی نخورده،اولش نشناخته بودمش ولی بعد که فهمیدم "ف" هست کلی تعجب کردم.

تعجب کردمو ذهنم پرت شد به اول دبیرستان که از امتحان ریاضی برمیگشتیم که سر راه حل یک مساله به اختلاف خورده بودیم و با استرس برگشته بودیم مدرسه پیش معلم ریاضیمون که هنوز منتظر بود بچه ها امتحانشون تموم شه و هر دو هولهولکی راه حلهامون رو توضیح داده بودیم معلممون رو کرده بود به من "مریم عددهاتو چند درآوردی؟"، پنج و ده، بعد رو کرده بود به "ف" که تو چند درآوردی ؟"پنج و ده"...

بعد معلم ریاضیمون با خنده نگاهمون کرده بود توروخدا شاگرد اولای منو ببین، بعد منو" ف "خوش و خرم از راهِ عالی به خونه برگشته بودیم.

راستی گفتم که من و "ف "برای برگشت به خونه سه تا مسیر متفاوت داشتیم که روشون اسم گذاشته بودیم،"راهِ عالی، راهِ خوب، راهِ بد" که اسم راه بد بعدها به اصرار ف به راه متوسط تغییر نام داد بنظرش هیچ راهی تو زندگی نمیتونست اونقدرها بد باشه نهایتا میتونست متوسط باشه، انتخاب ف همیشه راه عالی بود حتی روزی که نمره هفده میگرفت برعکس من که گرفتن نمره نوزده و هفتاد و پنج جوری بهم میریختم که نه تنها باید از راه بد میرفتیم بلکه میتونستیم بریم بمیریم.

همین روحیه اش "ف "رو به یه دختر خاص تبدیل کرده بود پدری که در هشت سالگیش به شیوه تلخی فوت کرده بود و خواهری که از همان روزها افسردگی شدید داشت و برادری بسیار بیمار که معمولا در بیمارستان بود و مادری که از خانه و خانه داری هیچ نمیدونست از اون جهت که دختری نازپرورده از خانواده ای اصیل بوده که دست سرنوشت چنین سرنوشتی رو براش رقم زده بود، یادمه یه بار مادرش با خنده تعریف میکرد اولین بار که وارد خونه اقوام شوهرش شده بود با دیدن پای مرغ در سوپ به پدرش زنگ زده بود و همونجا سر سفره پشت تلفن زده بود زیر گریه.

یادم میاد روزایی که میومد خونمون و با تعجب به غذاهامون نگاه میکرد که مریم این چیه میخورید بعد من درحالیکه قاشق ماستم رو میذاشتم دهنم میگفتم عدس پلو دیگه نخوردی تا حالا میگفت نه کارگرمون درست نمیکنه، نمیدونم شاید تو زندگی بهم ریختشون با وجود خواهر و برادر مریض و مادربزرگ پیر آلزایمری و خانواده ی پدری که طردشون کرده بودن تنها شانس بزرگش ثروتی بود که به مادرش رسیده بود از جانب پدربزرگ مادریش.

...

بهش پیام دادم که دستور سالاد فصل رو براش میگیرمو بعد هم همدیگرو توی اینستاگرام پیدا کردیم.

بی اغراق بگم دیدن عکساش حسادتم رو تحریک کرد البته که "ف" مستحق خوشبختیست و من با دیدن هر عکسش قربون صدقه خوشبختیش میرفتم ،حالا" ف" زن خانه داری شده که صبح به صبح بعد از بارگذاشتن غذاش میشینه پای تابلوفرش بزرگ و زیبایش که هر روز عکس کاملترش رو تو اینستاش میزاره و هروقت خسته شد پا میشه یه لیوان چای داغ میریزه و تو تراس خونش مینوشه و هر غروب قلبش تو سینه برای ورود همسرش میتپه.

...

باید به دیدنش برم با یه ظرف از سالاد فصلای مامان و هدیه برای ازدواجش، باید دستگاه دم کردن قهوه براش کادو ببرم تا زمانی که در انتظار برگشت همسرش دونه دونه گره میزنه خوشبختیاشو پای دار تابلوش عطر قهوه تازه دم و کیکی که خودش پخته فضای دوست داشتنی خونشو دوست داشتنی تر کنه.

...

درد و دل نوشت: یادش بخیر "ف" جان تو قرار بود جراح قلب شوی و من معلم شیمی، یادت هست؟؟؟ نه تو جراح قلب شدی و نه من معلم شیمی، ولی هر دو خوشبختیم، نیستیم؟؟

پ ن:پست گذاشتن با گوشی خر است. 

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

تهران اصیل.

آخ بالاخره رسید
رسید زمانی که من با یه لیوان چای سبز داغ نشستم روبه روی سیستم و باز نوشتن...
تو دو هفته ای که گذشت کارهارو از رو سیستم خودم به نیروی جدید یاد میدادمو اصلا وبلاگ رو چک نمیکردمو نمیتونستم بنویسم همون یکی دو پست قبل رو هم با موبایل آخر شب نوشتمو بعدش بیهوش شدم، حتی دلم برای کامنت گذاشتن تنگ شده که متاستفانه نظرات با گوشی ثبت نمیشه...
...
انقد میل نوشتن دارم که نگو ولی خب اتفاق خاصی نیفتاده و زندگی روال یکنواخت خودش رو داره حرف جدیدی نیس جز اینکه الان بارون قشنگی باریده و بوی بارون و چای سبز و عطر زارا بهم پیچیده  و چند شب پیش هم تمام لباسهای بافتنی رو که تک تکشون رو مامانم با دست(نه با ماشین) بافته درآوردمو مثل همیشه ذوق کلاس نقاشیم رو دارمو حقوق این ماهم به خرید وسایل شیرینی پزی نمیرسه و ...
خلاصه که زندگی در جریانه...
...
صبح عاشورا به گوش دادن واقعه کربلا از رادیو گذشت برام تازگی داشت دونستن واقعه با جزییات و شناختن تک تک افراد...
بعدازظهرش(طرفای ساعت دو) دعوت شدم به یه تیاتر خیابونی که البته بازیگراش رو کم و بیش میشناختمو میدونستم کارشون قویه، تیاتر تو یکی از محله های جنوب شرق تهران بود، میدونید من شمال، شرق و جنوب تهران رو ندیدم جز تجریش که گاهی امامزاده میرمو بعدشم یه سری به بازار سبزیجاتش میزنم هرچند که بنظرم شمالش دیدن هم نداره لابد خیابونهای بزرگ تمیز داره و کافه های گرون و هوای همیشه خنک و بارونی...
ولی جنوب و شرق برام به شدت جذابیت داره، حس میکنم اصیلترین مردم تهران برای جنوب و شرقند و همیشه دوست داشتم شرق زندگی کنیم...
این تیاتر فرصت خوبی برای دیدن بود بعد تیاتر که هوا هم کاملا تاریک شده بود با یکی از دوستان راه افتادیم تو کوچه پس کوچه ها، از تکیه ها چای و شیرکاکائو داغ گرفتیمو قدم زدم کوچه پس کوچه های تهران اصیل رو...
تو یکی از کوچه ها یه پیرزنی از خونش با یه آفتابه آب دراومد تا جلوی درب خونش رو تمیز کنه و من بی وقفه عاشقش شدم، تمام مدتی که جارو میزد و میشست تا زمانی که وارد خونش شه و تمام نذریهایی که بهش داده بودند رو بین همسایه ها پخش کنه ایستاده بودم و نگاهش میکردم، لابد پیش خودش فکر کرده من و حاج آقا این همه نذری میخواهیم چه کار؟ ما که با چند قاشق سوپ هم سیر میشیم...
وقتی از جلوی درب خونش رد میشدم نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و داخل خونش رو نگاه نکنم ( تجاوز کردم به حریمشون میدونم ولی بخدا خیلی خونشون دوست داشتنی بود) وای خدای من بی وقفه عاشق شدم پیرمردی رو که خودشو پیچیده بود به پتوی مسافرتی آبی آسمونیش و کوچه رو نگاه میکرد...



شما عاشق چادر گلدار یا نوری آبی قشنگی که به کوچه تاریکشون روشنایی بخشیده نشدین؟
...
باورم نمیشه آخر هفته شده، که ترم دوم کلاس نقاشی ام که هنوز کلی راه دارم ولی کنترل بیشتری روی نقاشیام داره، که یه روز دیگه از بیست وشش سالگی گذشت، زمان چقد زود میگذره
...
آخر هفته اس کاش دست خالی نرم خونه.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

تمام عادتهام رو میشناسه، برعکس خودش که هزار الله اکبر همیشه اعتمادبنفس داشته و مستقل بوده من همیشه وابسته بودم انقد که حتی توانایی تنهایی خرید رفتن ندارم...

غروب بود که رسید خونمون گفت اومدم بریم خرید کنی صبحش تلفنی گفته بودم خرید دارم و غروبی تهران بود گفتم که عادتهام رو میشناسه...

رفتیم خرید، تو مسیر همونموقع که تو اتوبوس بودیم براش تعریف کردم که تو روز عاشورا تمام لباسهامو ریختم بیرون و اتو کردم و به زندگی نامه امام حسین و واقعه کربلا که از رادیو پخش میشد گوش دادم، بعد تمام چیزهایی که شنیده بودم با جزییات براش تعریف کردم....

رفتیم خرید، حالا بماند که من جلوی طلا فروشیا نتونستم چشم از طلاها بردارمو دو عدد النگو خریدمو خیلی عقده ایوار همونجا دستم کردمو الان دو روزه از اتاق بیرون نمیرم که بابام نبینتشونو نگه این چیزا مال کولیاستو تحصیلکرده ها از این چیزا ندارنو شخصیت خودمو حفظ کنمو این حرفا....

...

دوتایی نشستیم رو تخت من، اون فسنجون خوردو من قورمه...درد و دل کردم بعد از مدتها، گفت مهربون باشم صبور باشم حسن خلق داشته باشم، گفت مریم خدا که میبینه حالا هی این مردم این جماعت بدی کنن اونی که باید حساب کتاب کنه بیناست...

...

خواهرکم...عزیزتر ازجانم...حامی تک تک لحظاتم...سنگ صبورم دلتنگتم

  • مریم ...