وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

هفته نو.

یه قاشق چایخوری قهوه میریزم تو قهوه جوش و زیر اجاق رو روشن میکنم و میزارم رو شعله کوچیک و کم و میرم تا تختم رو جمع کنم,یک روز دیگه شروع شده یه هفته دیگه, یه شنبه جدید, موهامو گیس میکنمو قبل ضدآفتاب زدن وضو میگیرم, بوی قهوه که بلند میشه میرم تو آشپزخونه و پنجره رو باز میکنم و تو خنکای پاییز قهوه ام رو مزه مزه میکنم.

تا چند دقیقه دیگه باید توی جامعه ام تو تهرانم شاهد زنی باشم که هر صبح برای مسافرا اسفند دود کنه و هر صبح بوی اسفندش منو غرق خوشی میکنه و بعد عمیقا غمگینم میکنه.

باید شاهد خودخواهی خانم همکاری باشم که ساعتها با صدای بلند با تلفن شخصیش صحبت میکنه یا بدون هندزفری هایده گوش میده یا اتاق رو تاریک نگه میداره چون نور رو دوست نداره و ملاحظه بقیه هم اتاقی هاش که کار پژوهشی میکنن رو نمیکنه. و من, ما بعد از چند بار ملایم و غیرمستقیم اعلام نارضایتی کردن و نتیجه نگرفتن تصمیم گرفتیم بی حاشیه باشیم.

باید بزنم تو دل تهران و شاهد خیلی چیزها باشم شاهد رعایت نکردن صف اتوبوس شاهد سبزی فروشی پسربچه های افغان...چیزایی که روحیه شاد و مسئولیت پذیر من رو به انزوا میکشونه...

باید همه این چیزا رو بزارم پشت سرم بشینم پشت میزکارم و آروم آروم چای سبز میان روزم رو بنوشمو و کارام رو انجام بدم.

...

غروب جمعه داریم قدم میزنیم کوچه پس کوچه های این تهران پاییز زده رو...تا بریم یه کافه دنج و از کنار هم بودن و چای مدد بگیریم برای هفته جدید...

دو تا گلدون شمعدونی کوچیک و قدیمی رو تو حیاط پشتی خیلی کوچیک قناص یه خونه ای رو که توش پر از آت و آشغاله نشونم میده میگه نگاه کن تو این گوشه فراموش شده هم زندگی جریان داره زیبا نیست؟؟؟

فکر میکنم که زیبا نگاه تو به زندگیه.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

درد و دل

با مامان از خونه میزنیم بیرون. آهسته آهسته قدم میزنیم و نفس میکشیم هوای غمِ پاییز رو....
دیدید این روزا هوا چقد غم داره چقد سنگینه
از کنار تکیه ها میگذریم با هم حرف میزنیمو چند تا خرید کوچیک میکنیم 
یه تی شرت زردی پشت یه ویترین چشمم رو میگیره برای مامان میخرمش...
سه تا جوراب یه مدل, یکی برای خودم یکی خواهرم یکی عروسمون.
با همون لختی قدم میزنیم تا خونه, خاله پیام میده دارم برات لواشک میارم
....
دارم چایی دم میکنم,مامان و خاله نشستن گردوی تازه مغز میکنن که صدای هیئت و طبل و روضه میکشونتم تا تراس...
چقد صدا نزدیکه هیئت دقیقا زیر ساختمونه.
بغضم میشکنه.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

این روزها من کمر بستم به آروم بودن, به تو لحظه زندگی کردن,به مدیر بودن تو همه زمینه ها

کارِ راحتی نیست حداقل برای منی که بیشتر از نصف انرژیم رو میزارم رو کنترل مشکل اضطرابم(قرار بود دیگه راجبش ننویسم)

خوشحالم حداقل میدونم مشکلی هست میدونم مشکل دقیقا چیه حتی میدونم از کجا ریشه میگیره,فقط میمونه درمان که برمیگرده به مهارتهای من ...که ندارم

ولی کسب میکنم.

اینبار نه دنبال روانشناس نمونه ام نه حتی در موردش با کسی حرف میزنم توی چند ماه گذشته خودمو موظف کردم به مثبت فکر کردن, هر روز صبح بالای دفتر برنامه نویسیم مینویسم"قضاوت ممنوع"پیش داوری ممنوع"مقایسه کردن ممنوع"

خودم رو مجبور کردم در مورد خودم مثبت فکر کنم قبل خواب به خودم یادآوری کنم که زیبا و موفقم.

به صداهای اطرافم گوش بدم و ازشون لذت ببرم. بعد بیام اینجا بنویسم "من دیروز از صدای کلاغ ها و خنکای پاییز و بوی غذاهای پیچیده تو محله های تهران لذت بردم و نگران هیچ چیز نبودم, هیچ اتفاق وحشتناکی, هیچ از دست دادنی, هیچ تپش قلبی...."

حتی یه قسمتی از دفترم نوشتم تمام حس های بد و غیرمنطقی من ریشه در اظطراب  داره و واقعی نیست و هر روز صبح اینو به خودم یادآوری میکنم.

و باور کنید تاثیر داشته...این قدم های کوچیک تاثیر داشته...

اصلا از من به شما نصیحت غصه ی هر چیزی رو به موقعش بخورید,گریه هاتون رو بزارید هر وقت از دست دادید.

به پیشواز غم نرید....لطفا...لطفا.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

یادم نمیاد چند هفته پیش بود شایدم چند ماه پیش...

داشتم با عجله از شرکت میزدم بیرون تا بریم فیلم کوتاه ببینیم.

مستخدم شرکت گفت خانم فلانی هندونه برش زدم سهمتون میمونه.

دو تا تیکه ی سهم هندونه ام رو گذاشته بودم تو ظرف غذام, دو تا چنگال کوچیک یه بار مصرف از جای همیشگیشون برداشته بودمو از شرکت زده بودم بیرون.

یک ساعت بعدش چهارسو بودیم,طبقه ی ششم,,,

نشسته بودیم اون بالا داشتیم خیابونارو نگاه میکردیم,خونه هارو,ماشینارو...بحثِ همیشگی سر اون خونه ای که حیاطش از اون بالا معلومه و من عاشقشم.

غر زده بودم وای خدای من تازه دوشنبه اس...

یه تیکه هندونه زدی به چنگال دادی دستم گفتی آره امروز دوشنبه اس چشم رو هم بزاری شده فردا ساعت 11 صبح, کمر هفته شکسته تموم شده.

حالا هر سه شنبه ساعت 11 صبح من تو هر موقعیتی که باشم,پشت میزم یا تو جلسه,در حال ارائه یا نوشیدن چای, تو جمع یا تنها...یه لبخند کشدار میاد رو لبم که اااااا کمر هفته شکست تموم شد.

لعنتی تو چجوری میتونی مارک بزنی به تک تکِ لحظات من؟؟؟؟؟

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

تازه از سرِکار برگشتم

آهنگ لالایی زندوکیلی رو دورِ تکراره

پایین تخت نشستمو دارم طراحی خطی میزنم که بوی شامی لبنانی های مامان حواسمو میبره سمت آشپزخونه

گوشیمو برمیدارم میرم آشپزخونه مامان داره شامی سرخ میکنه عطر غذا پیچیده تو آشپزخونه 

مامان شامی ها رو برمیگردونه من دو پیمونه چایی میریزم تو قوری مامان نون باگتارو خالی میکنه من قهوه دم میکنم مامان خمیر نون باگتارو جمع میکنه که خشک و پودر کنه من سالاد شیرازی درست میکنم.

لالا کن دخترِ زیبایِ شبنم

لالا کن روی زانوی شقایق

بخواب تا رنگِ بی مهری نبینی

تو بیداریِ که تلخِ حقایق

تو مثلِ التماس من میمونی

که یک شب روی شونه هاش چکیدم

سرم گرمِ نوازشهای اون بود 

که خوابم برد و کوچش رو ندیدم

...

میگم پاییز با ما خوب تا نکرد

میگی بهش فکر نکن

میگم  سه روز دیگه سالگرد بابابزرگه

تو میگی...میگی...هیچی نمیگی...فقط بغض میکنی

...

لعنت به هفتم مهری که تورو یتیم کرد.

  • مریم ...