وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

cafemaaryam

علاقه عجیبی به وبلاگنویسی داشته و دارم ولی مدتی هست که نمیتونم اینجا بنویسم دست خودم نیست وبلاگ رو که باز میکنم میلم به نوشتن از بین میره

یک کانال درست کردم برای خودم و قراره هیچ قید و شرطی تو نوشتن تو اون کانال برای خودم نداشته باشم خودتون خوب میدونید که شما چقدر محرمید آدرسش رو براتون میزارم.

به زودی به اینجا برمیگردم نوشتن تو کانال کاملا موقته فقط تا وقتی که دستم بره که تو این خونه بنویسم.

@cafemaaryam

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

#ایتالیا_ایتالیا

مَرد که گریه نمیکنه مُشت میکوبه!

  • مریم ...
  • ۱
  • ۰

صدای اذان 

بوی نون تازه

عطر اقاقیا

خنکی غروب

نگاه کردن به پنجره های روشن خونه ها

من نشستم پشت در و نگاه میکنم , کیسه خریدهام کنارمه, باقالی و کلم بروکلی و یه بسته تمرهندی که نصفش رو همینجا پشت در خوردم

نمیدونم شاید فرصت و مجال خوبیه برای نوشتن برای بالا و پایین کردن که ببینم چند چندم,  که از اول سال جدید چندتا از خودم عقب افتادم؟ راستش کمتر کتاب خوندم و کمتر نقاشی کشیدم و کمتر هی همه چیز رو دو دو تا چهارتا کردم ولی بیشتر خندیدم حتی بعد از سالها تلوزیون هم دیدم دو قسمت آخر سریال پایتخت...

بیشتر توی خونه چرخیدم آخر شبها توی آشپزخونه تاپ خوردم با مادرم زیر خنکای پنجره چای نوشیدیم و صبح تا اخرین لحظه خوابیدم, دمدمای صبح با صدای آلارم گوشی پتو رو دور خودم پیچیدمو دل دادم به حسم, به حس عمیق شکرگذاریم که عاشقم که سالمم که من لیاقت داشتم که یک روز بهاری دیگر رو ببینم که خدا محبت کرد که خدا خواست...

که کیفور شدن با عطر گل و صدای پرنده و خنکای بهار و یاد یار نعمت بزرگیه اگه بدونم...اگه قدر بدونم.

...

نقاشی کشیدن رو فقط به آخر هفته ها اختصاص دادمو روزی بیشتر از چند صفحه کتاب نمیخونم حالا نمیدونم همه اینها خوبه یا نه؟

بابا هم رسید یادم باشه دفعه بعد کلیدم رو جا نزارم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

یک شب با کیفیت

یک شب بی نظیر رو گذروندم اگر از دیشب که همسرم و خانواده اش خیلی ناگهانی تولدم رو مبارک کردند, شام مفصلی تدارک دیده بودند و با کیک و شمع و فشفشه غافلگیرم کردند بگذریم امشب شب آرام فوق العاده ای رو گذروندم شبی که یک تئاتر خوب دیدیم, از ته دل خندیدیم, بعدتر قهوه سفارش دادیم و نرم نرمک خیابان ولیعصر رو قدم زدیم درحالیکه صدای ساز آکاردئون پسرک دوره گرد پس زمینه عاشقی مان بود.

...

داشتن مردی که شما را به تماشای فیلم و تئاتر خوب میبرد, مردی که کتاب میخواند و تشویقتان میکند که کتاب خوب بخوانید برایتان به فارسی و عربی و ترکی و فرانسه شعر میخواند (در کنار بیشمار خوبیهایش) نعمت بزرگی ست که به لطف خدا نصیب من شده است مبادا از سرغفلت یادم برود سپاس خدای خوبم را.

...

هر سال سالروز تولدم برای خودم هدیه میخرم, امسال حفظ کردن یک شعر از سعدی را به خودم تقدیم کردم و تمام روز از هدیه بی نظیر خودم به خودم کیفور بودم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

این دقیقا همون لحظه ایه که همیشه انتظارش رو میکشم

یه شهر خلوت, یه خونه آروم, مهمانها رو راه انداختیم, ظرفها شسته و خشک شدند, چای آخر شب رو نوشیدم, سالاد ناهار کاری فردا رو آماده کردم, وسایلم رو چک کردم, مسواک زدم, ته مانده آرایش پاک شده, دستم بوی مرطوب کننده میده و بوی عطر هدیه مادر همسرم...

حالا همون لحظه ایه که از تمام شبانه روز انتظارش رو میکشم حالا میشه کتاب دست گرفت, حالا میشه دل داد به آدمای قصه به سرگردونی گل محمد و غصه شیرو...

و حالا میشود کمتر حرص خورد که مارال تفنگ دست گرفت تا کاری کند, که من چقد حرص خوردم که همین؟؟؟؟؟ آمدی ازدواج کردی و زاییدی؟؟؟همین؟؟؟؟ نقش یک زن ایرانی آن هم.  از نوع ایلیاتی و بیابانی اش همین است در همه زندگی یک مرد؟؟؟؟

حالا در انتهای جلد هفتم خیالم کمی راحت است که جایگاه زن ایرانی در کتاب دارد نرم نرمک سر جای خودش قرار میگیرد.

حالا من میتونم تا نیمه های شب بیدار بمونم تا با اشتیاق و خیال راحت ادامه داستان رو بخونم, حالا گیریم که فردا باید بروم سرکار که هیچ امتحان مارکتینگ هم دارم.

...

جنب و جوش, زین و یراق.همهمه خانمان. همه چابک و تیز به کُنش و کردار, کم به گفت و پُر به کار. به یک چشم بر هم زدن از در بیرون شدند. آخرین, گل محمد بود که چوخا درپوشیده بود و میرفت تا پای در رکاب کند, دست بر یال قره.

_ تو بر جماز بنشین, گل محمد! قره آت را برای من بگذار!

صدای مارال. گل محمد به زن واگشت. مارال بر بلندترین پله ایستاده بود به قامت. برنو به دست, دو شانه قطار فشنگ حمایل, با کودکش بسته به پشت, طاووسی را مانند در روشنایی وهم آلود سپیده دم, بال با غرور گشاده. گل محمد خاموش و نگاه پر از بهت, در قواره و هیئت زن وامانده بود. مارال هم بدان شکوه, گام به فرود برداشت و گفت:

_ با هم!


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

سپاسگزاری

موهامو گیس میکنم جلد هفتم کلیدر رو باز میکنمُ دراز میکشم رو تخت.
خوشحالم که قبل سال تحویل جلد هفتم رو شروع میکنم که برنامه ریزی ای که اول بهمن کردم اتمام فصل پنج تا سال تحویل و شروع جلد ششم در تعطیلات نوروز بود.
از اول بهمن به اینور چیز زیادی تو خاطرم نیست شاید برای همین هم هست که کمتر نوشتم. فقط یادمه که کارم رو عوض کردم ساعت کاریم تا شش و نیم عصر تغییر کرد, کارم نسبت به شغل قبلی سخت تر و جدی تر شد و خستگیش هزار برابر بیشتر و انگیزه من هم برای "ساختن " هزاربرابر بیشتر شد.
کارم رو زود یاد گرفتم انقدر زود که هنوز  روز اول کاری به نیمه نرسیده بود که مسوول آموزشم گفت به نظرم از همین لحظه به بعد میتونی مستقل کار کنی و هفته اول تموم نشده بود که مدیر واحد بهم گفت اگر نیروی جدید گرفتیم آموزشش بدهم.
با همه خستگی و سردرد و چشم درد ناشی از آلودگی هوا کلیدر رو به جلد هفتم رسوندمو قصه سمک عیار تا دزدیده شدن مه پری جلو رفت. دست از رنگ و قلم و مدادرنگی نکشیدم  گیریم که کارم نسبت به همیشه کند پیش رفته باشد گیریم که هر صبحی ده تا پونزده دقیقه.
شعرهای سعدی رو روی کاغذهای بسیار زیبایی که همسرم خریده نوشتمو به آینه اتاق چسبوندم و حفظ شدن همون چند بیت اولشون انقد به من چسبید که نگو.
همسرم با همه وقت تنگیش درحالیکه علاوه بر کارش کلی هم مقاله روی سرش ریخته محبت کرد وقت گذاشت برای قدم زدن و گشتن و خرید و عکاسی.
حالا هم دفتر نیایش و برنامه ریزیم که اینها هم هدایای بی نظیر همسر هستند روی میز کنار تختمه برنامه های فردا توی سرم مرور میشه و برنامه های سال جدید.
شاید هم پستی از اونها گذاشتم اما این متن صرفا جهت سپاسگزاریه اول از خدا بعد همسرم وبعد هم خودم. همین.
...
پ ن1: خدایا شکرت برای خنده های خواهرزاده مهربون و خوشگلم شکرت برای بودنش برای سلامتیش
پ ن 2: وقتی زندگیم انقد شلوغه که همیشه هزارتا کار با هم جلو میره که خیلیاش اصلا اینجا عنوان نمیشه نتیجه میشه یه متن بدون نظم و درهم, این خارج از اختیار منه واقعا بابتش عذرخواهی میکنم.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

بزرگترین حُسن زن همین است که میتواند مرد را به شوق درآورد. بزرگترین عیب زن هم این است که میتواند مرد را به بیزاری بکشاند. زن است دیگر.


کلیدر جلد ششم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

جمعه فوق العاده ای رو سپری کردم حالا گیرم که ما مثل اکثر تعطیلات مهمون داشتیم گیرم که من باز هم به زحمت برای خودم زمانی پیدا کردم ولی همینکه جمعه بود و همین که دل دادم به نقاشی به مدادرنگی و قلمو دل دادم به کتاب یعنی جمعه داره به آهستگی میگذره و خستگی یک هفته کاری رو به در میکنه

اینکه  همسرم  آش نذری آورد و چرخی که در فروشگاه زنجیره ای زدیم از ضروری و غیرضروری و چاق کننده هر چه دم دستمان رسید توی سبد خریدمان ریختیم و خندیدیمو خندیدیمو خندیدیم یعنی غروب جمعه بخیر شده حالا گیرم کسی ماشینش رو از پارک خارج کردنی به ماشین ما آسیب زده بود و ردی از خودش به جا نگذاشته بود.

همین که روی آشم فلفل پاشیدمو کتاب خوندمو تنبلیم اومد وسایل فردام رو جمع کنم یعنی شبم داره آروم سپری میشه یعنی سهمم از شب فقط خواب نیست.

حالا هم دوست دارم کنار مادرم بخوابم به چیزهای خوب و مثبت فکر کنم و به عادت هر شب آنقدر صلوات بفرستم تا خوابم ببرد بعد از اینکه به همسرم پیام دادم که جلد پنجم تمام شد.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
شام که خوردم همون یک دونه تخم مرغی که نیمرو کردم با گوجه و نون سفره رو فقط جمع کردم و گوشه ای گذاشتم چایی ریختمو کتاب به دست نشستم کف آشپزخونه.
خسته ام,  این را زیاد گفته ام البته, ولی این روزها هیچ ندارم بگویم جز اینکه خسته ام, کار هشت صبحی تا هفت شبی انرژی زیادی میطلبد و حالا هم که دم عید است.
ولی با همه خستگی اتفاقات مهربان قشنگی هم برایم افتاده مثلا اینکه هر روز همسرم رو بیشتر از روز قبل دوست دارم مثلا اینکه دقیقا لحظه ای که فکر میکنم این دیگر نهایت دیوانگی من است عشقش جایی از قلبم جوانه ریزی میزند انگار کن که قلبم برای دوست داشتنش هی کش می آید.
مثلا اینکه برایش کتاب خریدم" مترو" و "استانبول"
مثلا اینکه برایم مانتو و کیف و کفش ست زیبایی را خریده که ترکیب رنگ زرد و زرشکی شان دلم را برده
مثلا اینکه دو تا شاخه پتوس از کافه شرکت جدا کردمو توی آب روی میزم گذاشتم
مثلا اینکه طرح بسیار زیبایی برای کار جدید آبرنگم کشیدم که خدا میداند کی رنگ میخورد
مثلا اینکه پنج  شنبه ها طعم بی نظیر قهوه را مزه مزه میکنم تا انرژی ای برای کلاس تا هشت شب بماند
مثلا اینکه هر نفس شکر خدا,  پریزادم سرفه هاش بهتره که برای اولین ولنتاینش یک خرس کوچولوی نشسته در گوی خریدم که وقتی تکانش میدهی ستاره هایش شناور میشوند با دو  جوراب زرد و سرخابی برای پاهای کوچکش.
و هزار هزار مثال قشنگ دیگر که باور میکنید خواب و خستگی مجال گفتن نمیدهند.
فقط کاش یادم نرود که چه مهربان است پروردگارم.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

اینها رو دارم ساعت یک و چهل و شش دقیقه نیمه شب مینویسم اگر الان رو هنوز جمعه حساب کنم فردا شنبه است, شنبه ای که قبل از هشت صبح باید از خونه بیرونم بزنمو بعد از هشت شب برگردم.

حالم ترکیبی از آرامش و اضطراب توامان است.

نگران پریزادم, تبِ واکسن شش ماهگی و سرماخوردگی اش و با هر سرفه اش بند دلم پاره میشود.

و همزمان آرومم, از داشتنش که وقتی براش میخونی گنجشک لالا سنجاب لالا سرش رو میزاره رو شونتُ چشمای نازش رو میبنده.

...

حال این روزهام ترکیبی از خستگی, انگیزه, امید, اضطرابُ دلتنگی ست.

هی هر روز برنامه ای میچینم با دلتنگی شدید روزم رو شروع میکنمو ادامه میدم اظطراب توی دلم رو چنگ میکشه و در نهایت هم خستگی به چشم و تن و جانم رحم نمیکنه ولی باز هر شب به فردا فکر میکنم به یار...به یار که حضورش انگیزه خوب بودن است, دوست داشتن خودم, که اگر نقاشیهایم را تحسین نمیکرد به چه ذوقی ساعت پنج صبح دست به قلمو میبردم؟

که هر شب با سنگینی چشمها کتاب بخونم که کلیدر به جلد پنجم برسه و لیستی بلند بالا برای کتابهای بعدی...

حالا هم اینهارو با خستگی مینویسم با اظطرابِ فکر کردن به هفته پیش رو, با دلهره ی میشود یا نمیشود هایش, با همه برنامه هایی که توی سرم وول میخورد و با دلتنگی شدیدی که راه نفس رو تنگ میکنه و باز امید...امید که فرداهای روشن تری در راه است, فردایی که بزرگترم, بالغ ترم, عاشق ترم...

...

پ ن: کاش زمانم, ذهن و دستم یاری کنند که بیشتر بنویسم از ننوشتن همین روزانه های ساده  این روزانه های بی مزه ای که چیزی به کسی اضافه نمیکند در عذابم.

*کلیدر



  • مریم ...