وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

خوب نگاه کردن و در لحظه بودن و ذخیره کردن تصاویر اون لحظه عزیز تو ذهنم راهِ حلِ جدیدم برای فرار از موقعیتهاییه که دوسشون ندارم که اذیتم میکنن که نمیخوام اون لحظه تو اون موقعیت و فضا باشم...

اولین بار تو سفر بهش رسیدم, تو سوییت اجاره ای کنار همسرم در تاریکی مطلق دراز کشیده بودم, همسرم بعد از ساعتها رانندگی خواب بود و آروم و منظم نفس میکشید درحالیکه من رو محکم بغل کرده بود تا سردم نشه...چشمام رو بستم و صدای نفس کشیدنش وگرمای آغوشش رو خوب به ذهنم سپردم...

حالا تو هر موقعیتی که برام دوست نداشتنیه...وقتی میخوام بخوابم و خونه پر از صداست...وقتی همسایه تعمیرات داره...وقتی اضطرابهای بی پایه و اساس دوباره میان سراغم...چشمام رو میبندم فکر میکنم تو یه روستای سرد مرزی کنارش خوابیدمو به صدای نفسهاش گوش میدم...بعد آروم میشم...بعد صداهای محیط محو میشن...بعد خوابم میبره...

...

نزدیکِ اذانه, با خواهرم و پریزاد برای افطار بابا نون سنگک تازه و گرم گرفتیمو یواش یواش داریم برمیگردیم خونه, خوب نگاه میکنم سنگک داغ تو دستمه...یه نون اضافه برای همسایه کم سال بغلی که یه نوزاد شیرین داره...یه تیکه نون دست پریزاد که توی کالسکه اش نشسته و با چشمای قشنگ کنجکاوش همه جارو نگاه میکنه و خواهرم پایین شلوارش رو تا کرده تا پاهای کوچولوش ویتامین دی جذب کنند...

خوب نگاه میکنم... من...خواهرم...پریزاد...عطر نان...لحظات عزیز پیش از اذان...نسیم...

خوب نگاه میکنم...خوب حفظ میکنم

...

و هزار مثال دیگه که تو زندگی جریان داره که سرسری ازشون میگذریم که دارم تمرین میکنم که دارم یاد میگیرم انقد راحت نگذرم از کنارشون...که نجات دهنده همین لحظاتند...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

قدردان باشم...

امتحان و مقاله و پژوهش برای دانشگاه و کلی گزارش برای کارش دارد

فکر نمیکردم که بیاید کارهایش بیشتراز آنچه که بشود تصور کرد فشرده اند...

ولی آمد..درست مثل هر هفته, راس ساعت هشت, مقابل درب آموزشگاه...

...

(دیشب نوشت)

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

امشب عجیب بیقرارم

بیقرار...عصبی...دلتنگ...پربغض...که هیچی تسکین نبود و نیست جز همون چند دقیقه مکالمه کوتاهی که داشتیم....

بعدتر فکر کردم دل ندم به دلِ گرفتگیِ دلم...که یجوری برخورد کنم انگار که حالم خیلی خوبه...

فتیر حلوایی خوردم...

موهامو بافتم....

مسواک زدم...

ماسک گذاشتم....

میز آرایشم رو مرتب کردم...

میز تحریرم رو...

طرح آبرنگ انتخاب کردم...

آخ راستی چرا زودتر به ذهنم نرسید

" سعدی"

برادر بزرگم سعدی...

که از درد فراق به تو پناه می آورم.

....

هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

نیکبخت آنکه تو در هر دو جهانش باشی

غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود

بحقیقت که تو چون نقطه میانش باشی

هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند

بوستانی که چو تو سرو روانش باشی

همه عالم نگران تا نظر بخت بلند

بر که افتد که تو یکدم نگرانش باشی

گر توان بود که دور فلک از سرگیرند

تو دگر نادره دور زمانش باشی

وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد

ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی

چون تحمل نکند بار فراق تو کسی

با همه درد دل آسایش جانش باشی؟

ای که بی دوست به سر می نتوانی که بری

شاید ار محتمل بار گرانش باشی

سعدی آن روز که که غوغای قیامت باشد

چشم دارد که تو منظور نهانش باشی...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
دیدی؟ دیدی چه بازی راه افتاده؟ همه دارن از چشمها میگن...
چشمها؟؟؟؟؟ میشه من قاعده بازی رو عوض کنم؟؟؟؟از دستات بگم؟؟؟
یادته گفتی من اولین بار عاشق چشمات شدم؟؟؟گفتی مریم چشمات همیشه حُزن دارن, حُزنش دلم رو مچاله میکنه...
دستات رو گرفتم و گفتم ولی من اولین بار عاشق دستات شدم همین دستای مهربون حمایتگرِ زخم و زیلیت...
نمیدونم چند سال گذشت تا فهمیدم چشمهات رو هم عاشقم قدِ دستات که چه جام جهانی پرباست تو نی نی چشمات و کاپ رو زمانی دستم میدند که چشمات میخندن؟؟؟
میشه چشمات همیشه بخندن؟؟؟
...
ممنون از دعوت حنای عزیزم من هم از عارفه عزیزم دعوت میکنم به این چالش بپیونده.
...
کاش میشد خود عزیزش رو به این چالش دعوت کنم مَرد خوب نویسنده ام رو...
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
پنج شنبه ها از صبحش دل تو دلم نیست, توی آموزشگاه هندزفری تو گوشم میزارم خودم رو با مدادرنگیا سرگرم میکنمو ابی گوش میدمو دائم ساعتم رو نگاه میکنم,ساعت به هشت که میرسه ضربانم قلبم تند میشه تمرکزم پایین میاد  و انحنای لبام بالا میرن...
نزدیکای هشت بلند میشم وسایلمو جمع کردنی دستام میلرزن واقعا نمیدونم چرا ولی دستام میلرزن از دستپاچگی شاید,  از این همه عجله ام...
بعد بهترین ساعتهای هفته ام ساخته میشن...
من از پله ها سرازیر میشم پایین, میرم سمت ماشین در عقب رو باز میکنم که وسایلم رو بزارم برمیگرده نگاهم میکنه میخنده(که من خنده هایش را دیوانه ام که جهان به اعتبار خنده هایش زیباست)میگم چیه؟میگه شبیه خانوم معلما شدی و من تازه یادم میفته عینکم رو از چشمم برنداشتم, گفتم که پنج شنبه ها حواس ندارم...
بعدتر ماشین رو نزدیک پارک لاله پارک میکنیم و میریم بازارچه و من دوباره پیکسل میخرم(هر چیز که در جستن آنی آنی *) و کلی قدم میزنیم, شام سبک میخوریم حلیم و آش که من همین امروز دو تا از دندون عقلهام رو کشیدم...
بعد من رو میرسونی خونه این تلخ ترین قسمت پنج شنبه هاست همون لحظه هایی که من دعا میکنم زمان نگذره جاده کِش بیاد و تو سنگین ترین ترافیکها بمونیم...
میرسیم خونه محکم بهت دست میدمو دل میکنم,صبر میکنی که برم خونه ...
میرسم خونه با طرحای نقاشی و دو تا گلدون کاکتوس و یه پیکسل و یک عالمه دلتنگی...
یعنی برای دیدار عزیزش باید تا آخر هفته آینده صبر کنم؟؟؟
...
*شعر روی پیکسل
**تازگیها کتابی میخونم به نام تئوری انتخاب البته تازه شروعش کردم ولی خیلی دوست دارم در موردش و تاثیری (تا همینجا که خوندم) که روی زندگیم گذاشته بنویسم.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

اولین روز بعد از رفتنت وقتی از جلوی واحد اچ آر * رد شدمو نبودی وقتی که جات خانم...با موهای بلوند و مانتوی صدری کرواتی نشسته بود همون لحظه ای که لب تاپت روشن میکرد حس بچه پنج ساله ای رو داشتم که مامان قشنگ موفرفریش گذاشته رفته و حالا باباش یه خانم مو طلایی امروزی براش آورده و میگه باید دوسش داشته باشی.

سخت بود دختر, سخت و دلگیر...

...

*HR=منابع انسانی

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

هوای پس از باران...

دلم طاقت نمیاره روسری و بارونیم رو برمیدارم و با یه ماگ قهوه داغ میرم تو تراس, قهوه ام رو مزه مزه میکنمو زل میزنم به سبزی برگا و اتوبان همیشه شلوغ ستاری و دل میدم به صدای عزیز اذان.
دوست داشتم بود تا کنار هم از اون قهوه خفنای خارجی خیلی شیرین درست کنیم و همینجا تو خنکای بارونی اردیبهشت نوش کنیم ولی حالا توی نبودش دلتنگی و بغضمو با همین قهوه کم شیرین معمولی قورت میدم.
دلتنگیمو میبلعمو زل میزنم به تهران به اتوبان به ماشینا, که مگه چقد دیگه فرصت دارم بشینم تو این بالکن, بالکنی  که هزاربار نظاره گر رفت و آمد عزیزم بوده که وقتای دلتنگی هزار بار بهش پناه بردم که با عمه نشستیم و هندونه خوردیم که هزاربار روش وایسادمو به پریزاد گفتم" نگا خاله نگاه کن به نورا"نورها" به چراغا ببین چقد خوشگلن" و چهره پریزادم مات مونده روی نورا روی چراغا.
قراره بلند شیم از خونه ای که یازده سال پناهمون بوده, که بعد به دنیا اومدن پریزاد مامان دل تهران موندن نداره...
نفس عمیق میکشمو هوای قشنگ رو میبلعم باید برم بقیه کتابم رو بخونم و ازبقیه این چهارشنبه قشنگ لذت ببرم.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

کتاب رو میبندم, کتاب رو میبندمو فکر میکنم که امشب وقت کتاب خوندن نیست و به جاش به خودم قول میدم فردا صبح قبل از سرکار رفتن یه شعر از سعدی مینویسمو به بُردم میچسبونم تا حفظش کنم...

یه نوافن میخورمو روی تخت دراز میکشمو چشم میدوزم به رُزهای سرخ روز عقدم که بالای کمد خشک شدند و منو از اینی که هست بیقرار و دلتنگتر میکنند.

توی آخرین مکالمه گفتم" اااا به سلامتی, سفر بخیر, التماس دعا" و نگفتم که از این همه کار کردنت در عذابم و نگفتم که به خودت فرصت نفس کشیدن بده و نگفتم که به این همه مسئولیت پذیریت افتخار میکنم و نگفتم نمیتونم راحت بخوابم وقتی الان تو مسیری و تموم شدن تایم کاری برات هیچ مفهومی نداره و نگفتم که چقد گناه داری....نگفتم چقد گناه داری ولی یجور خوبی گرم شد دلم گرم شد  از تلاشت, انگیزت که چه خستگی ناپذیری...

 از جمعه که نشستیم حساب کتاب کردیم که کی میتونیم اون خونه ای که نشون کردیم رو بخریم و برای آخر امسال هدف گذاری کردیم که چقد نقشه کشیدیم و دودوتا چهارتا کردیم و تصمیم خودمون رو گرفتیم و عزم کردیم که اون خونه تو بن بست رو داشته باشیمو کنار پنجره رو به کوچه اش میز کافه مریمو بزاریم و حالا تو همه همت و تلاشت رو گذاشتی دلم رو گرم میکنه...

میدونم خوب میدونم بار همه این مشکلات رو دوشِ توست منکه نمیتونم باری از دوشت بردارم ولی سعی میکنم بار اضافه نشم که باعث دلمشغولیت و دغدغه فکریت نشم که درکت کنم اگه بتونم... کاش بتونم...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
با قهر از خونه زدم بیرون, یکی از بدترین دعواهایی رو که میشه کرد با مامان داشتم, چراییش که مهم نیست ,مهم اینه که قهر کردیمو من امشب تا یازده شب همایش هستم.
تا یازده شب همایشمو آخرین تصویری که از مامانم تو ذهنم مونده چهره غمگینشه, آخرین تصویر تا دوباره برم خونه و چهره قشنگ آرومش رو ببینم که پای اجاقه یا داره سبزی پاک میکنه یا داره پریزاد رو بازی میده.
آخرین تصویر یه چهره غمگینه تا برم خونه روی ماهش رو ببوسم و از دل مهربون فیروزه ایش دربیارم
لعنت به همه همایشهای دنیا...
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

قهریم

تو آشپزخونه کنار هم ایستادیمو الویه درست میکنیم, من خیارشورها رو خرد میکنم او نخودفرنگی پاک میکنه.

یهو دستمو میگیره میگه مریم بیا, ساکت دنبالش راه میفتم,  میریم بالاسر اون گلدونه که گُلش خشک شده خاکش مونده, میگه بیا اینو بکاریم مشتش رو که باز میکنه یه دونه نخودفرنگی توشه...


  • مریم ...