وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

نویسنده: پاتریک مودیانو- فرانسه

...

در کافه جوانی گم شده داستان جوانان دهه ی چهل و پنجاه فرانسه است، آن زمانی که کوچه ها و محله های فرانسه پر از کافه و بار و رستوران بوده و چراغهای نئونی، شبِ شهر را زینت میبخشیدند.

ژاکلین، زنی زیبا و جوان که به ناگاه خانه و همسر خود را رها کرده و به کافه گردی میپردازد، کافه کنده همان کافه ای است که ژاکلینِ زیبا و باهوش و مرموز با آن کتاب همیشگی اش سرو کله اش در میان جوانان آن پیدا میشود و مرموز بودنش ذهن جوانان را درگیر خودش میکند. کافه ای که مشتریان ثابتش نام لوکی را روی او میگذارند.

داستان چند راوی دارد و هرفصل را یکی از شخصیتها روایت میکند.

قسمتی از داستان را کارآگاهی که شوهر لوکی استخدام میکند تا او را بیابد روایت میکند، کارآگاهی که هرچند به راحتی لوکی را پیدا میکند ولی هیچ بدش نمی آید که راز او را سر به مُهر نگه دارد چرا که هیچ فکرش را نمیکند همسرش بدون لوکی آسیب زیادی ببیند.

قسمتی از داستان را لوکی روایت میکند، آنجایی که از نوجوانیها میگوید، از ساعت 9 شب تا دو بعد از نیمه شب که مادرش در داروخانه ای کار میکند و او بالاخره یک روز به خودش جرات میدهد پله های خانه را پایین بیاید و چند قدمی در شهر بچرخد، چند قدمی که هر شب از خانه کمی دورتر میشود، و بازگشتهایش درست چند دقیقه قبل از رسیدن مادر...

 قسمتی از داستان را رولان  _ پسری بیست و یکی دوساله و درست همسن لوکی_ روایت میکند و از روزگاری میگوید که با لوکی در یک انجمن آشنا میشود و روزی که لوکی دیگر به منزلش برنمیگردد با او میماند.

داستان با خودکشی لوکی پایان میپذیرد، آن زمان که در کمال آرامش خودش را از پنجره به پایین پرت میکند و وقی رولان خودش را با عجله به بیمارستان میرساند حسابی دیر شده است.

" تا به امروز، گاه و بی گاه به ویژه غروبها، هنوز صدایی در خیابان میشنوم که مرا به اسم کوچکم میخواند، صدایی گرفته و رگه دار که من فوری میشناسمش، صدا، صدای لوکی است، رو به عقب میگردانم، هیچکس..."

...

امروز چند خلاصه ی دیگر از این داستان خواندم بسیار متفاوت از آنچه من برداشت کرده بودم، من هرگز لوکی را زنی معتاد و ولگرد تصور نکرده بودم، او از نظر من زنی بود که به کمک احتیاج داشت تا خود را بازشناسد و رولان بیشتر دوست لوکی بود تا معشوقش، هرچند که از کشش های عاطفی بین آن دو نمیتوان چشم پوشید.

"لوکی، دختر مادری تنها و شاغل در مولن روژ، با فقر و تنگدستی در یکی از محله های پاریس به نام مون مارتر بزرگ می شود. تنها تلاش او برای فرار از گذشته اش، زمانی به شکست می انجامد که مدرسه ی لسی جولز-فری او را نمی پذیرد. پس از اعتیاد به کوکائین، او کافه ای به نام کنده را به عنوان پاتوق خود برمی گزیند. کارکنان و مشتری های ثابت این کافه، او را لوکی صدا می زنند. لوکی، با مدیر یک بنگاه املاک ازدواج می کند، اما نه شوهرش و نه دوستان شوهرش، احساس رضایت و خوشبختی در او ایجاد نمی کنند و همین موضوع باعث می شود که لوکی در یک بعد از ظهر به خانه برنگردد. او با مرد جوانی آشنا می شود که به اندازه ی خودش، سرگردان و بی هدف است و از همه مهم تر، به او علاقه ی فراوانی دارد. شهر پاریس در جای جای رمان در کافه ی جوانی گم شده، نقشی تأثیرگذار دارد و می توان آن را یکی از شخصیت های کتاب به حساب آورد؛ شهر سفرهای انفرادی در آخرین مترو، شهر پیاده روی های شبانه در بلوارهای خالی، شهر کافه هایی که در آن ها، جوانی های گمشده در طلب معنای زندگی سرگردانند."

...

کتاب را از کتابخانه شرکت برداشته بودم، صفحه اولش را غزل نامی که نمیشناسمش امضا و به خود هدیه کرده بود، با کتاب کافه گردی کردم و دوست داشتمش.

...

و تمام.


  • مریم ...
  • ۲
  • ۰

1.با یه فنجون قهوه داغ تُرک میشینم پای لب تاپ، ساعت نزدیکای هفت صبحه و شهر شلوغِ آلودمون یواش یواش داره بیدار میشه...

خب زندگی من دو ساعتی زودتر شروع شده، از همون لحظه ای که وارد آشپزخونه میشمو بابا رو در حال ریختن آب جوش تو فلاسک چای میبینم.

بعد زندگی تا هفت در سکوت مطلقش برای منه...در آرامش به صورتم گُلاب میزنم، موهام رو گیس میکنم،قهوه دم میکنمو تو دفتر نیایشهام مینویسم، بعد میرم سراغ کاری که از شب قبل براش برنامه ریزی کردم...نقاشی ...مطالعه...وبلاگنویسی...دیدن یک فیلم آموزشی آبرنگ از استاد سمندریان...

امروز کتاب اثر مرکب رو برداشتم و  برای فرار از سردرگمی این روزها، هایلایتها رو مجدد مطالعه کردم، سراغ پیوستها رفتمو پرسشنامه ها رو دوباره پاسخ دادم، اهداف شغلی،روابط، سلامتی و مالیم رو بازنویسی کردم و اقداماتی که لازم دارند، حالا از اون سردرگمی اولیه و اضطراب ناشی از اون دراومدمو تکلیفم با خودم روشن تره، حالا باز دوباره حس خوب هدفمند بودن رو دارمو تلاشهام  برام معنی دارتر شده...

2.دیگر اینکه اومدم خلاصه کتاب "در کافه جوانی گم شده" رو بنویسم( که بعید میدونم وقت بشه باید حاضر شم و برم سرکار) و اینکه کتاب جدید خوب دیگری را هم شروع کردم به نام " آن" از ریچارد باخ که به طرز عجیبی جذبم کرده و دوست دارم که زودتر تمومش کنم و ازش بنویسم...

3. طرحی رو که برای کار آبرنگ کشیده بودم رو پاک کردم خب چنگی به دل نمیزد و تناسبات رونتونسته بودم رعایت کنم ولی اصلا قرار نیس که اون طرح رها شه قراره اونقدری براش تلاش شه تا نتیجه دلخواه به دست بیاد.

4. با وجودی که دوست ندارم از لحظات ناخوبم بنویسم ولی زندگی بعد از ساعت هشت صبح تا شش غروب آنقدرها هم دلخواه جلو نمیره، کار بسیار زیاد و حقوق ناچیز...عدم شایسته سالاری و دریافت حقوقهای کلان افرادی که حقیقتا مستحقش نیستند...خستگی زیاد که گاهی تا گریه میکشاندم ...ولی خوشبختی بزرگم آن جایی است که زندگی بعد از ساعتهای طولانی کار بازهم آرام و زیبا مرا در آغوش میگیره...

5.دنبال یک آموزشگاه و مربی بسیار قوی طراحی ام ( برای طراحی و نه آبرنگ) در محدوده غرب( اکباتان، صادقیه، پونک و....) لطفا اگر سراغ دارید من رو راهنمایی کنید.

6. وقت نشد خلاصه کتاب بنویسم.

7. من خوشبختم...شکر.

  • مریم ...
  • ۱
  • ۰

شکرگزاری

از کلاس بیرون اومدمو پیچیدم تو اولین کافه ای که دیدم, میخواستم یه قهوه بنوشم و کتاب جدیدم رو شروع کنم...فلسفه ترس...ولی خب با توجه به اینکه تو تمام کافه های ایرانی موسیقی ناخوب پخش میشه ترجیح دادم که گوشیم رو دربیارم, وبلاگ رو باز کنمو از این روزها بنویسم...

خدا میدونه چقد این هفته فشار کاری روم بوده چقدر استرس کشیدم, چقد تا مرز گریه پیش رفتم و چقد تو حیاط شرکت قدم زدمو شقیقه هام رو فشار دادم تا بلکه سردردم کم بشه...

و امروز پایان اون هفته پرفشاره, هفته ای که برای رسیدن به برنامه هام ساعت بیدار شدن رو یک ربع کشیدم جلو و زندگی برام از یک ربع به پنج شروع شد, از عطر قهوه و نوشتن تو دفتر شکرگذاریم و نقاشی و خوندن کتاب "در کافه جوانی گم شده" و بعد ساعتهای طولانی کار و دقیقه های کوتاه صحبت با همسرم که آرامش خواب شبم و همه انرژی روز بعدم رو از همون دقیقه های کوتاه میگرفتم از اون صدایی که میگفت خسته نیست ولی بود...

از امروز و بسته های کارتن وسط اتاقهای خونه, از جمع کردن کتابهام و تورق و بخشیدنشون...

خون مردگی رو باز میکنم...

ابتسام فریاد زد: اَنا ابتسام....من ابتسام هستم هرگز از من حرفی نزد؟

زن سرش را به نفی تکان داد:هر جنگی تاوانی دارد من تاوان جنگ را با صورت سوخته ام دادم, عامر جواب صبر من است, به من رحم کن و به ایران بازگرد... که من چقدر دلم برای ابتسام و چقدر دلم برای زن جنگ زده عامر تپیده...خون مردگی را هم نگه داشتم....

از پریزاد که وقتی خانه مان هست یک لحظه هم از من جدا نمیشود,تمام کارهام رو درحالی میکنم که در آغوش دارمش و قلبم از این حجم بزرگ خوشبختیِ توی بغلم پر از حس عمیق شکرگزاریست..لپ نرمش رو میبوسمو میگم لوسِ من کیه؟ شیرین جواب میده من من من من....

از اکنون که باید بلند شوم پول قهوه ام رو حساب کنم و بزنم به دل زندگی ای که از جان میخواهمش...زندگی ای که در آن همسرم و پدر و مادر و خواهر و برادر و پریزادم در آن منتظرم هستند که از جان دوستم دارند و از جان میخواهمشان...زندگی ای که دارد برایم به اندازه یک موجود کوچک که عمه صدایم خواهدکرد بزرگ میشود که قدمهای کوچکش برایم مبارک است و روی چشمهایم جا دارد.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

نویسنده: محمود دولت آبادی

...

قبلتر در مورد کارنامه سپنج استاد محمود دولت آبادی نوشته بودم یک مجموعه کتاب که بین سالهای دهه 40 تا 50 نوشته شده اند، و من به تازگی شروع به خواندن این مجموعه کرده ام.

آوسنه بابا سبحان( آوسنه= قصه، افسانه) یکی از کتابهای این مجموعه است با نوع نگارش و گویشی که در کتاب کلیدر بود، درواقع اگر کلیدر را خوانده باشی انگار این خرده داستانی است که در حاشیه همان ماجرا اتفاق افتاده است، (مخصوصا که این داستان هم در اطراف خراسان به وقوع پیوسته است)انگار داری داستان یکی از خانواده هایی را میخوانی که شاید گل محمد از روستایشان گذر کرده است.

...

دعوا بر سر زمین است زمینی که پنج دانگش برای عادله، بیوه عطاا... است و یک دانگش مهریه شوکت، همسر صالح، زن برادر مصیب و عروس بابا سبحان...

زمینی که صالح و پدرش سالهاست که روی آن کشت میکنند و هر سال اجاره اش را به عادله میدهند و خدارو شکر دستشان به دهانشان میرسد...

قصه شیرینی است، غروب به غروب شوکت بادیه ها را از آب چشمه پر میکند و گوشت را برای شوهر و برادرشوهر و پدرشوهرش تیار میکند، و منتظر است که همین روزها بارش را زمین بگذارد و فرزندش را در آغوش بکشد.

 اما غلام که مردی ولگرد و عیاش است چشم دیدن خوشبختی صالح را ندارد، از وقتی که مادرش برای شوکت خلعتی فرستاد و مادر شوکت خلعتی را پس فرستاد و گفت دهان دخترش بوی شیر میدهد ولی کمتر از یک ماه به عقد صالح درآمد.

غلام قریب به دو سال برای اجاره زمین دست صالح نزد عادله رفته است و هر دوبار دست رد به سینه اش خورده است.

و عادله بیوه زنی با موهای فر، صورت گرد که هنوز آبی زیر پوستش هست و پیراهن کوتاه آبی اش را با گردنبند و انگشتر فیروزه ای اش میپوشد، با همان بار اولی که غلام را دیده دل به شانه های ستبر و قد بلند و هیکل درشت و موهای مشکی غلام داده است و هر بار او را رد میکند تا بلکه غلام را حریصتر و نسبت به خود تشنه تر کند.

بالاخره عادله بعد از دو سال زمین را به غلام اجاره میدهد، صالح را جواب میکند، و یک روز سر زمین بین دعوای صالح و غلام، صالح  جلو چشمان مصیب به قتل میرسد.

صالح به قتل میرسد، غلام فرار میکند، کار مصیب به جنون و دیوانگی میکشد، شوکت توی جا میفتد، کمر باباسبحان از غم پسرانش خم میشود، عادله یک دانگ زمین شوکت را از مادرش میخرد، غلام را فراری میدهد و پاسبانها را میخرد که پی غلام را نگیرند.

داستان با اعتراف غلام نزد پاسبانی و بازداشتش تمام میشود، آنجایی که ماشین حاوی غلام به در قهوه خانه ای میرسد که باباسبحان دنبال سرکشیهای مصیب تا آنجا دویده است، و شوکت را پای دیوار همان قهوه خانه که عازم مشهد است به دیوار تکیه داده اند...

ماشین پاسبانی جلوی در قهوه خانه میایستد غلام سرش را از ماشین بیرون می آورد....


  • مریم ...
  • ۱
  • ۰

گاهی هیچ راهی نداری جز اینکه بنویسی

چندبار صفحه وبلاگ رو باز و بسه کردم تا بیام کافه و بنویسم، کارهام مثل همیشه زیادند و خب نمیتونم زمانی برای نوشتن بزارم ولی واقعیت اینه که اگر ننویسم هم اصلا نمیتونم شروع کنم.

خط مستقیمم رو فوروارد میکنم رو موبایلمو با لیوان چای و لب تاپم میام کافه، خب شد که برای خودم چایی ریختم وگرنه لابد میخواستم قهوه سفارش بدم تو این گرونی...

خب هدف اینه که اینجا بشینم اهداف و برنامه هام رو بازبینی کنم.

راستش رو بخواید من یواش یواش دارم وارد قسمت سخت ماجرا میشم دقیقا اونجایی که نتیجه تلاشت رو نمیبینی یا بهتر بگم هنوز اونقد تلاش نکردی که نتیجه خودش رو نشون بده و این دقیقا قسمت سخت ماجراست، اونجاییکه نباید کم بیاری، من هم حالا اومدم اینجا نشستم تا یکبار دیگه همه چیز رو بازبینی کنم، هدف کلی و قدمهایی که توی آبان باید براش بردارم و البته برنامه های دیگه ای که برای کار و قسمتهای دیگه زندگیم دارم...

خب برای این هفته:

پیامی که باید داده بشه

قرار ملاقاتی که باید برم

طرحهای مناسب نمایشگاه انتخاب و اجرا بشن

کار مدادرنگیم

انجام تکلیف کلاس یکشنبه

تمرین شبانه طراحی که متوقف شده باید دوباره شروع شه

آرایشگاه

سر زدن به دو تا فرهنگسرا

کتابخونه

انتخاب کتاب مناسب جهت مطالعه

اتمام کتاب آوسنه باباسبحان

تماس با بیمه و مراجعه حضوری

و...

و خب خدا میدونه کدومش تیک میخوره، ولی اون چیزی که خوب میدونم اینه که همه تلاشم رو میکنم بعد از کار به خستگی بیش از حدم غلبه میکنمو تمرینها رو انجام میدم، دوباره بابت کمرم دکتر میرمو هیچی نمیتونه مانع زود بیدار شدنم بشه که قدم قدم به هدفم میرسم که نمیترسمو جا نمیزنم...

خب من باید اینا رو مینوشتم و به خودم یادآوری میکردم که چقد توانمندم و قرار نیست این میز کارمندی بشه همه زندگی منو آرزوهام رو بدزده...

خلاصه که من باید اینارو مینوشتم تا بتونم شروع کنم...

...

پ ن: دوستان عزیز من خیلی دوست دارم راهکارهای شما رو برای مدیریت زمان بدونم، اکثر دوستان من در این وبلاگ همزمان خانه دار، شاغل، هنرمند، اهل مطالعه و گاها مادر هستند کاش به من بگویید چطور به بهترین شکل به همه اینها میرسید، چه چیزی شما را سرپا نگه میدارد که برای هدفهایتان تلاش کنید؟؟؟؟

خلاصه که مرا موعظه کنید...


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

#اثر مرکب

سوایشرتم رو میپوشمو میام  میشینم تو کافه کنار پنجره، همئنجایی که همیشه به ماشینای در حال حرکت نگاه میکنمو فکر میکنم.
به تمایلم برای سفارش لاته غلبه میکنم، قیمتش شده سیزده هزار تومن و حالا دیگه یه نوشیدنیِ لوکسه،روی لیوان چای سبزم آب جوش میزیزم و چند تا چوب دارچین و سه تا غنچه گل سرخ...
از این روزها اگر بخواهم بگویم روزها خوب میگذرند شکر خدا، با چندتا از دوستانم میخواهیم یک نمایشگاه کوچک آبرنگ راه بیاندازیم، کوتاه و کوچک و ابتدایی است، یک گروه راه انداخه ایم پنج شش نفره و همدیگر رو تشویق میکنیم که کم نیاریم و جا نزنیم، گل قاشقی که قبل تعطیلات توی آب گذاشتم ریشه داده، باید توی نور بگیریش تا اون سه ریشه ی خیلی کوچک که دلم را برده ببینی، انتهای برگهای ساکولنت برای ریشه دادند هنوز پینه نبسته اند و برگهای سانسوریا آماده اند که توی آب قرار بگیرند، کتاب اثر مرکب تمام شده و من دارم کتاب خوب دیگری از استاد دولت آبادی میخوانم " آوسنه بابا سبحان"] همسرم در حال مطالعه ی " نون نوشتن" از همین نویسنده است.
روزها هم که به کار میگذرند و عصرها به کباب کردن بلال از شهرستان رسیده و غبارپاشی به گلها و پخش موسیقی برایشان، گلهایم صدای استاد شجریان را دوست دارند اگر بدانید حسن یوسفهایم بعد شنیدن صدای استاد چه حالی میشوند؟
خلاصه که زندگی با این چیزها و حتی فشارهایش در گذر است، با سفرهای زیاد همسرم، با اضافه کاریهایش، با خرج سنگینش، با فکر جهاز و عروسی و نقل مکان، چک کردن ته حساب در آخر برج و....باز با نقاشی و گل و دل دان به آفتاب اول صبح و شکرگزاری در دفترچه شکرگزاری و ذوقِ باران و...
و من، گاهی خسته و همیشه شاد و راضی و شاکرم...
باورتون میشه اومدم که خلاصه ی کتاب اثر مرکب رو بنویسم و اینها رو نوشتم؟؟؟
نام کتاب: اثر مرکب
نویسنده: دارن هاردی
مترجمان: لطیف احمدپور،میلاد حیدری
اثر مرکب یک کتاب انگیزشی است که تلاش میکند راه موفقیت را برای رسیدن به هدف به شما یاد بدهد، تفاوت اصلی اش با دیگر کتابها در این است که از شما برای رسیدن به هدف تلاش زیاد و شب و روز کار کردن و مطالعه نمیخواهد، برعکس به شما آموزش میدهد که هدفتان را پیدا کنید برایش برنامه ریزی کنید و آرام و آهسته و پیوسته به سمتش قدم بردارید.
اصلی ترین اصل اثر مرکب در ثبات است، که چگونه حرکتهای کوچک روزانه با هم جمع میشوند و در دراز مدت مرکب شده و یک نتیجه بزرگ در جهت مثبت یا منفی _ بسته به استفاده شما از آن_ خلق میکنند.
برای مثال اگر شما به طور مداوم و منظم روزی نیم ساعت به مطالعه زبان بپردازید یک سال بعد و شاید چند سال بعد به نتیجه دلخواه خود میرسید مشروط بر اینکه اینکار رو با نظم و پیوسته دنبال کنید.
مطالعه نیم ساعت زبان یا هر چیز دیگری سخت است؟ قطعا نه ولی مطالعه نکردن هم سخت نیست، کوچکی اش میتواند شما را فریب دهد اینجا همانجایی است که نباید اجازه دهیم اثر مرکب علیه ما رفتار کند.
قسمت قشنگ داستان آنجایی است که بعد از چند ماه این رفتار منظم برای شما عادت میشود، انجام عادت سخت است؟ نه، ترک کردن آن چطور؟ خیلی.
پس باید رفتارهای خوب و در راستای هدفمان را تبدیل به عادتهای مثبت کنیم.
برای من نمونه اش در نقاشی کشیدنهای صبحای زودم  است، من هر روز صبح زود بیدار میشوم، یک ساعت نقاشی میکشم، نیم ساعت مطالعه میکنم و بعد راهی میشوم.
اینکار برای من به قدری عادت شده که چند روز پیش بدون اینکه ساعت آلارم دهد با گلو درد شدید از خواب بیدار شدم و پشت میز تحریرم نشستم، حالم انقدر بد بود که حس میکردم نفسم بالا نمیاد ولی طبق عادت هر روزه همانجا نشستم و شروع به کار کردم.
البته این عادت یک روزه و یک هفته یا یک ماهه ایجاد نشده، یادم هست که یکروزی به خودم قول دادم که زندگی کارمندی آرزوهایم را ندزدد که از زمان مطالعه ام راضی نبودمو این برنامه رو ریختم اون زمان شاید یکسال پیش بوده، راستش هیچ یادم نیست ولی مرکب شده و تاثیر خودش را گذاشته...
خلاصه که خلاصه نویسی اش در این وبلاگ نمیگنجد و حق مطلب را ادا نمیکند کتاب را بخرید" اصرار دارم که بخرید و همیشه داشته باشیدش" با دقت بخوانید هایلایت کنید و نت بردارید و منتظر نتایج شگفت انگیز بمانید.
من هم منتظرم...
...
یک دوست مجازی یک طرفه در اینستاگرام دارم به نام نسیم، نوشته هایش را دوست دارم و تلاشش را تحسین میکنم، تازگیها مطالبش را در سایت مینویسد، نوشته هایش خوب و کاربردی است و قسمت قشنگترش این است که به تازگی شروع به نوشتن در سایت کرده و دنبال کردن قدم به قدمش خالی از لطف نیست.
آدرسش را میگذارم شاید شما هم دوستش داشته باشید.




  • مریم ...
  • ۳
  • ۰
امروز _بابت بحث و قهر دیشب- پیام داده که:
غصه نخور، همه چی خوب میشه
جواب دادم که:
همه چی خوبه
همه چی تویی
تو خوبی
میخوامت لعنتی...
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

جنگل نوروژی

نام نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: فرشته افسری


جنگل نوروژی، کتابی که هاروکی موراکامی را به دنیا شناساند، داستان زندگی و دوران دانشجویی پسری به نام واتانابه میباشد.

واتانابه با پخش موسیقی جنگل نوروژی در هواپیما به بیست سال گذشته پرت شده و از هجده سالگی اش میگوید، از روزهایی که صمیمی ترین دوستش کیزوکی خودکشی میکند و او برای فرار از خاطراتش به توکیو میرود.

بعدتر با دیدار اتفاقی نااُکو -دوست دختر سابق کیزوکی -و تداوم ارتباط به او دل میبندد، دختری که اواسط داستان برای مشکل شدید روحی و گوشه گیری بیش از حدش در یک بیمارستان روانی خاص بستری میشود، درست زمانی که واتانابه و نااُکو از طریق نامه و ملاقاتهای گهگاهی بیشتر به هم دل بسته اند و امید به بهبودی نااُکو دارند، میدوری وارد زندگی واتانابه میشود، دختری شاد، عجیب و بی خیال...که درس تاریخ را با او دارد و آنها گاهی بعد از کلاس تا شروع کلاس بعدی با هم قهوه مینوشند...

به جرات میتوانم بگویم آن صحنه ای که میدوری و واتانابه روی تراس کوچک کتاب فروشی پدری میدوری نشسته اند، نوشیدنی مینوشند و میدوری گیتار میزند و به آتش سوزی خانه روبه رو نگاه میکنند قشنگ ترین قسمت داستان است.

- میتوانید اوج رمانتیک بودن داستان را اینجا ببینید- تصور کنیدخانه ای یکی دو کوچه بالاتر میسوزد،خیابانهای اطراف را هیاهو گرفته و ماشین های آتشنشانی با سر و صدا وارد محوطه میشوند، میدوری به واتانابه لم داده است مینوشد و گیتار میزند و آنها بدون هیچ حرفی از تراسی که از ساختمانهای اطراف بالاتر است به آتش سوزی و دود نگاه میکنند.-

با گذشت زمان واتانابه به میدوری علاقمند میشود، نااُکو برای درمانهای جدی تر در بیمارستان حرفه ای تری بستری میشود و تلاش میکند که بهبود یابد تا بتواند با واتانابه زندگی کند...

و واتانابه بین دو عشق سردرگم است...

....

واتانابه با خودکشی نااُکو به افسردگی میرسد با همه علاقه ای که به میدوری دارد نمیتواند خودش را قانع کند که حالا وقت زندگی با میدوری است که میدوری را رها کرده و یک ماه به مسافرتهای مختلف رفته و آوارگیها  میکشد و شبها تا صبح گریه میکند...

بعد از بازگشت به توکیو، واتانابه با کمک ریو_معلم موسیقی نااُکو_ به زندگی برمیگردد، مسیر درست را پیدا میکند و قانع میشود که خودکشی نااُکو تصمیم شخصی او و بدون ربط به خودش بوده است...

...

به میدوری زنگ زدم: 

«باید باهات حرف بزنم، یه عالمه حرف دارم که بهت بگم، یه عالمه حرفِ دوتایی....تمام چیزی که من از این دنیا میخوام توئی...میخوام ببینمت و باهات حرف بزنم، میخوام همه چیز رو از نو شروع کنیم»

میدوری مدتی طولانی هیچ نگفت و سکوت کرد. سکوتی همچون صدای مبهم بارش باران بر چمنهای تازه هرس شده. سرم را به شیشه تکیه دادم و گوشی به دست منتظر ماندم. میدوری با صدایی آرام سکوت طولانی راشکست:

« الان کجایی؟»

...

و پایان.

...

پ ن : این کتاب را همسرم از اصفهان برایم سوغات َآورد، خوشحالم که چنین هدیه باارزشی را دریافت کردم و از خواندنش کلی کیف کردم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
پرده اتاق رو میکشم نور اول صبح از پنجره اتاق آبی خودشو پهن میکنه رو فرش لاکی قرمز
گلهام رو یکی یکی میزارم تو نور...
اوایل فقط پتوسها بودند، بعدتر حسن یوسفها، حالا دستم کمی جرات پیدا کرده، حالا اتاق یک قلمه گندمی هم دارد...
میگم تا شما یکم زیر آفتاب کیف کنید من به کارهام برسم؟؟؟ بعد وسایل کلاسم رو آماده میکنم، صبحانه میخورم و شیر میجوشونم... 
حالا هم اومدم نشستم کف آشپزخونه رو به روی پنجره بزرگش که من همیشه ازش زل میزنم به خونه های روبه رو، به بندهای رخت آویزون، گلهای قشنگ یکی از همسایه های با سلیقه بلوک رو به رویی و به کولرها...
دلم برای این خونه تنگ میشه، وقتی که فکر میکنم آخرین پاییز این خونه اس، خونه ای که مرهم تنهاییها و دلدادگیها و عاشقیام بوده
برای همه روزای دلتنگی که رفتم خودم رو چسبوندم به شیشه تراس و زل زدم به برج، برای همه اون وقتهایی که پنجره بزرگ اتاق رو باز کردم تکیه دادم به چهارچوبش، آیه الکرسی خوندمو فوت کردم تو مسیر هواپیماها و اشکام سرازیر شد، همه وقتایی که با بابا قهر کردم و رفتم تو اتاقم، روزایی که پریزاد رو بردم پارک بلوک پشتی و شبهایی که شام بردیم میدون بالایی...
برای همه اونوقتهایی که همسرم بی هوا پیام داد که مریم چرا چراغ اتاقت خاموشه؟ برای همه وقتهایی که تند تند مانتو پوشیدمو تا برسم بهش، که ناب ترین و صادقانه ترین دردو دلهامون برای همون وقتایی بوده که روی صندلایی پارک  خلوته تو دل تاریکی نشستیم...
حالا هم که مینویسم بغض دارم...لعنتی دلم برای بدو بدو پسرهای طبقه بالایی و تذکرهایی که به مادرشان دادم و افاقه نکرد هم تنگ میشه...
برای همین حالا که علیرضا قربانی میخواد ، لباس نوزاد همسایه روبه رویی تو باد تکون میخوره و صدای کلاغها یادم میاره پاییز رو
...
دار و ندار منُ دل، سوخته در آتشُ درد
آه که آوارِ جنون با من دیوانه چه کرد
دارُ ندار من و دل رفته به تاراج جنون
آینه ی باور من خفته به خاکسترُ خون...

...
راستش نیامدم اینها رو بنویسم میخواستم از دیشب بنویسم، از دیشب که لب تاپ رو باز کردم ولی خستگی مجال نوشتنم نداد، خواستم یک خطی در کانال بنویسم، بنویسم خسته ام و اظطراب دارم دعایم کنید ولی نتوانستم در پاها و کمرم درد داشتم و دستهایم حس نداشتند...
به همسرم زنگ زدم که صدای مهربان قشنگ خسته اش آرامم کند به خودم قول داده بودم اضطرابم را مثل نیش در تن و جان عزیزش نریزم...
پرسیدم چیکار میکنی؟
- حساب کتاب
( آه عزیز طفلکی تنهای من که دلتنگی  و تنهایی ات دارد مرا دیوانه میکند که دلتنگی و تنهایی ات باران شد و بارید)
...
ولی همان دیشب هم به خودم قول دادم که محکمتر باشم که با خودم گفتم  وا دادی مریم؟؟؟؟ از کی تا حالا؟؟؟؟ مگه تو بلدی وا بدی؟ بلدی کم بیاری؟؟؟؟
نه بلدم و نه میخوام که یادش بگیرم و نه میخوام که زانوی غم بغل بگیرم و نه میخوام که از شرایط بد اقتصادی حرف بزنم و نه از شرایط سختی که توش گیر کردیم و فقط همسرم به تنهایی و بی وقفه دارد برایش تلاش میکند، تلاشی که نتیجه میدهد ولی هر بار یک تار مویش را سفید میکند و چین پیشانی اش را عمیق تر...
میخواهم که به عشقمان بچسبم و به هدفهایمان،  میخواهم پاشم گُلگُلی ترین مانتویم را بپوشم و برای رسیدن به همه آنچه میخواهم(میخواهیم) خودم دستم را روی زانویم بگذارم و بلند شوم...
بسم ا...

...




  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

روز و شب یوسف...

نویسنده : محمود دولت آبادی

...

بعد از مطالعه کتاب کلیدر و علاقه ای که به سبک نوشتن استاد نشان دادم، یک مجموعه کتاب از آثار دولت آبادی از همسرم هدیه گرفتم، یک مجموعه کتاب که به قلم خود نویسنده، در زمان نگارش کلیدر به ذهنش خطور کرده و انقدر ذهن ایشان را مشغول کرده که مدتی نوشتن کلیدر را کنار گذاشته تا به این داستانها بپردازد....

"روز و شب یوسف" یکی از همین داستانهاست، داستانی که بعد از نگارش گم شد و سالها بعد اتفاقی چرکنویس آن پیدا شد.

...

روز و شب یوسف داستان پسری در آستانه نوجوانی است که دائما سایه ای را دنبال خودش میبیند، سایه یک مرد فربه، با موهای فرخورده، سبیل های تاب خورده، کمربند روی شکم و کت کهنه بلند...

یوسف هرگز جرات نکرده که به عقب برگردد و مرد را ببیند و همه این تصورات را از سایه مرد ساخته است...

یوسف از سایه میترسد و هربار شیوه کشته شدن خودش توسط سایه را یکجور تصور میکند، یوسف از سایه میترسد و از ترسش بدش می آید، از بدن نحیف، سبیلهای تُنُک و صورت پر از جوشش...

دوست دارد زودتر رشد کند ، بزرگ شود و به خدمت برود، دوست دارد زودتر مرد شود، مرد شدن از نظر یوسف یعنی گذراندن خدمت سربازی...

یک روز یوسف برای دفاع از خودش با پول دستفروشی یواشکی اش یک چاقوی ضامن دار میخرد، چاقوی ضامن دار به یوسف حس قدرت میدهد، حسی که میتواند از خودش دفاع کند که حالا وقتش است که با سایه رو در رو شود...

...

یوسف در تاریکی شب قدم برمیدارد، سایه پشت او...

یوسف ضامن چاقو را در جیب شلوارش لمس میکند...

چاقو باز میشود...

شلوار و پای یوسف پاره میشوند...

خون داغ میدود لای انگشتان دست یوسف...

ترس یوسف میریزد.

...

بار اولی که در مورد کتاب فکر کردم متوجه نشدم، یکجورهایی دلخوش کردم به نگارش استاد، به نگاه یه نوجوان تازه، به تمایلاتش، به حس ترس و گناهش، تصویری که از همسایه ها میدهد...زری خانوم و حسی که شیطنتهایش در یوسف ایجاد میکند...

بعدتر فکر کردم شاید داستان چیز دیگری باشد...

شاید سایه نمادی از ترسهای درونی ما انسانهاست، ترسی که جرات روبه  رو شدن با آن را نداریم که از بس نمیبینیمش در ذهنمان هی بزرگش میکنیم به بزرگی مرد گنده ی زشت کثیف چاقی که با کت بلند کهنه اش سایه به سایه مان می آید...

تنها راه، مقابله است، اینکه اینبار فرار نکنی، ندوی تا خانه و درب را محکم ببندی، که قدمهایت را آهسته کنی تا برسد که ضامن چاقو را لمس کنی، که زخم برداری، که خون گرم بدود لای انگشتانت...

ولی بزرگ شوی که بزرگ شدن زخم دارد، مقابله با ترس زخم دارد، ولی میارزد که دیگر هیچ خیابانی را با نفسهای بریده ندوی....

  • مریم ...