وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰
ساعت پنج دقیقه به سه است, فکر میکنم تا سه قهوه ام رو مینوشمو تو وبلاگ مینویسمو و برمیگردم سراغ کارم.
از آن روزهاست از آن روزها که تا هفت و هشت شب سرکار درگیرم. خیالی نیست برای این چند ساعتی که اینجا هستم قهوه سوغات خواهرم هست و چند رنگ ماژیک هایلایت و پروژه ای که خدا کند به بار علمی من بیفزاید.
تو دفتر برنامه ریزیم برای امشب نوشتم خواندن یک فصل از کتاب کاتلِر, نیم ساعت تمرین آبرنگ,ده صفحه کتاب, مطالعه یک داستان کوتاه و حیف حیف از وقتی که محل کارم عوض شده هیچ مدله نمیتونم ورزش رو وارد برنامم کنم. ولی خب خدارو چه دیدید شاید ته همه اینها رمقی برای پیاده روی نیم ساعته شبانه هم موند.
...
قبلتر گفته بودم که نامزد عزیزم ازم خواسته بودند که از کتابها و رمانهایی که میخونم خلاصه کوتاهی در حد دو سه خط بنویسم.
خب راستش رو بخواهید نمیتونم یعنی بلد نیستم (یاسی چطور اینکار رو میکنی خیلی کار سختیه)
ولی خب از اونجایی که ایمان دارم اون چیزی که یارم ازم میخواد حتما خیر ثوابی توش هست میخوام اینکار رو بکنم.
همین دیگه.
توی این چند روز گذشته دوبار خیلی طولانی نوشتم و همه اش پرید کاش فرصتی پیش بیاد و دوباره بنویسم.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

شکرگزاری

خیلی نوشتم...
از غم سنگین دلم...
 از بغضی که...
بعد به خودم اومدم، فکر کردم این غم، بغض، ناراحتی و آشفتگی، وقتی انقدر خوشبختم وقتی انقدر خدا حواسش به من هست ناشکری نیست؟
پس همه متن رو پاک میکنمو جاش مینویسم:

 «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ»

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

بالاخره بعد از یک هفته بدو بدو بعد از یک هفته ای که من هر روزش رو تا ساعت 9 شب سرکار بودم  الان این چایی, صدای غر زدن آروم "پریزاد" و صدای لالایی خواهرم و صدای محزونی که از مسجد محل پخش میشه یا حتی همین گلو درد...

همین دیشب بود از سرکار رسیدم خونه دوش گرفتمو با موی خیس یکراست رفتم تو تخت همینم شد که کار دست خودم دادمو سرما خوردم. یادم باشه قبل از خواب آدلت کُلد بخورم.

امروز خسته ی خسته از کار اونجایی که دیگه ذهنم یاریم نمیکرد به یار پیام دادم که. "لطفامنو به قهوه دعوت کن" جواب گرفتم "دعوتی".

بعد از مدتها تو کافه گرام رو به روی هم نشستیمو و حرف زدیمو خندیدیم. ماگ داغ قهوه رو گرفتم بین دستهامو به لحظه هام فکر کردم, فکر کردم دوست ندارم یه عکس هنری از لیوان قهوه بگیرم دوست دارم لذت حضورش رو مزه مزه کنم دوست دارم به صدای خسته اش گوش بدم وقتی برام از کتابا حرف میزنه. به صورتش نگاه میکنم به چشماش, چقد چشماش خسته اس,چرا غر نمیزنه چرا هیچی نمیگه چرا از زمین و زمان شاکی نیست.

چرا خودم غر نمیزنم مگه نمیخواستم بگم که مجبورم روز جمعه ای هم برم سرکار تا گزارش جلسه شنبه آماده شه مگه نمیخواستم بگم این بخشی که منتقل شدم دوره, صبحها و عصرا کلی تو ترافیک میمونم چرا هیچی نمیگم چرا دیگه خسته نیستم چرا انقد کنارش حالم خوبه. به جای همه این حرفا لبخند میزنمو از کتاب ارمیا میگم, میگم که از تایمی که منتظرم تا اتوبوس پر شه و راه بیفته استفاده کردمو کتاب به نصف رسیده بعد مثل همیشه منتظرم که تشویقم کنه که میکنه.

قدم زنان میریم تا کتابفروشی ترنجستان, بین قفسه ها راه میریمو کتابارو ورق میزنیم  دو تا کتاب کاری میخریمو چندتا رمان و کتاب فلسفی یادداشت میکنیم که از کتابخونه بگیریم.

بعد تا آش نیکوصفت,برای خونه ما و خونه خودشون آش میخره و  منو میرسونه.

حالا ... حالا من خسته ام و گلوم درد میکنه میخوام آدلت کُلد بخورمو برام مهم نباشه که روز جمعه ای هم بابد برم سرکار.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

به وقت دلتنگی

با لیوان قهوه میرم کنار پنجره فکر میکنم باید مصرف قهوه ام رو کم کنمو و قهوه رو داغ داغ سر میکشم.

به کبوترا و یاکریما که تو آسمون بالای پشت بوم ها پرواز میکنن نگاه میکنمو فکر میکنم که باشگاه برم یا بشینم این جزوه ای که برای کارم لازم دارمو خیلی هم زیاده بخونم؟؟؟ رجوع میکنم به دلم و دلم دلم دلم هر دوتاش رو میخواد، میخواد بشینه و بخونه میخواد بره باشگاه میخواد این نرم افزار جدیده رو یاد بگیره میخواد دست ببره به قلمو به مداد به مدادرنگی میخواد با یارش بره سینما، کافه، فیلم کوتاه، میخواد ارمیا رو شروع کنه میخواد بره کتابخونه ولی گیر افتاده پشت دلهره هاش پشت دلضربه ها و اضطراباش...

دیروز باید ساعت پنج  کلاس میبودم ولی ساعت پنج تازه رسیدم انقلاب تا محل کلاس باید سه تا اتوبوس عوض کنم، دیرم شده بود ولی با ناامیدی خودمو انداختم تو کافه سپیدگاه که اسمش شده کافه گرام.

نشستم دفتر برنامه ریزیم رو گذاشتم رو میز و لاته سفارش دادم به اون دختر مهربون همیشگی.

لاته رو رو میزم که گذاشت دفترم رو که باز کردم دو قطره اشک از چشمام چکید پایین. قبلتر تنها نیومده بودم کافه بی تو نیومده بودم فکر کردم به اون زمستون برفی که اولین بار اومدیمو  همینجا نشستیمو آدما رو از پشت پنجره نگاه کردیم.

فکر کردم که تو همه زندگیم هر وقت ناامید بودم چقد کمکم کردی و بهم اعتمادبنفس دادی فکر کردم الان چقد به حضورت احتیاج دارم.

یادت میاد؟؟؟ یه دختر بی تجربه بودم مدرک لیسانسم رو نگرفته بودمو هیچ تخصص و سابقه ای نداشتم، عصبی و سرگردون و ناامید... گفتی کار؟؟؟ یعنی این حجم از ناامیدی و غم و غصه برای کار و شغله؟؟؟ این حجم از اضطراب؟؟؟؟ بعد گفته بودی خوشبحالت چقد دلهره هات کوچیکن مریم، گفته بودم مگه بزرگترین دلهره تو چیه؟ گفته بودی ...تو...نداشتن تو.  گفته بودی میتونی تجسم کنی شبا از این اضطراب خوابم نمیبره؟؟؟

من؟؟؟من این چیزا رو جدی نمیگرفتم، من میخواستم موفق باشم من میخواستم دکتری داشته باشم و شغل خوب یادته؟؟؟ من فکر میکردم اینا بچه بازیه ولی راستش رو بخوای هیچوقت نشد که باورت نکنم، نشد که حس کنم حست، عشقت از اون عشقای سالای هجده سالگی و نوزده سالگی و بیست سالگیه از اونا که وقتی بزرگتر میشی کاملتر میشی فقط میشن یه خاطره دور، یه خاطره ی خیلی دور...

میفهمیدم با همه سربه هواییم میفهمیدم که حست چقد بالغه چقد پخته اس چقد محکمه، همونقدر که خودت همیشه بودی.

حالا دیروز تو کافه قهوه ام رو تلخ تلخ مزه میکردمو به تو فکر میکردم به اینکه چقد لازم دارم باشی کنار هم قدم بزنیم انقلاب رو،از جلوی در دانشگاه تهران عود بخریم، من برای هزارمین بار بگم به بوشون حساسیت دارم، از جلوی شیرینی فرانسه رد شیم بگم بریم شیرینی فرانسه ، تو بگی به شرطی که تو هم نون خامه ای بخوری و من با شیطنت ابروهام رو بندازم بالا، بعد تو از شیرینی خامه ای بگذری و من با خنده بگم چه انتخاب سختی، که تو همیشه بخاطر من انتخابای سخت کردی که حتی نرسی تمرین اجرای نمایشنامه ای رو ببینی که خودت نوشتی که باید بری سرکار دوم، میگم مطمئنی این اون چیزیه که میخوای؟ میگی من تورو میخوام مریم.

منم تورو میخوام، دیروز خواستنت شد دوتا اشک که غلطید رو صورتم.

قهوه که تموم میشه بلند میشم که برم کیفم رو برمیدارم، دست دلتنگیم رو میگیرم و آشفتگیم رو بغل میکنمو خودمو پرت میکنم تو اولین اتوبوس .

...

شش، هفت، هشت، ...ده سال گذشته، میتونی تجسم کنی شبا از ترس نداشتنت خوابم نمیبره؟؟؟

...

پ ن: شاید تلخ نوشته باشم ولی تلخ نیستم حالم خوبه زندگیه دیگه بالا و پایین داره، حال من و  یارم و ما شدنمان خوب است.

...

مینویسم تا در این دفتر ثبت بشه دارم همه ی تلاش خودم رو میکنم همه ی تلاش خودم رو و این چیزیه که برام مهمه.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

ساعت از هشت گذشته که از در شرکت میزنم بیرون و سوار ماشین اسنپ میشم

وقتی هندزفری رو میزارم تو گوشمو سرم رو تکیه میدم به پنجره تازه یادم میفته که کمر درد دارمو زانوم هم عجیب درد میکنه زانوی پای راستم و گلوم درد میکنه از بس بغض دلتنگیم رو فرو خوردم از بس دلم برای خواهرزادم تنگ شده برای مادرم که امشب خونه نیست و  برای مَردَم.

آخ گفتم مَردَم؟مرد خوب من که وقتی از در شرکت زدم بیرون هنوز سرکار بود وقتی رسیدم خونه هنوز سرکار بود و الان که این سطرها رو تایپ میکنم هنوز سرکاره. چقدر دوسش دارم,خدایا او رو روزی من قرار میدی؟سهم من از زندگی؟؟؟خدایا...خدایا...لطفا...لطفا...

تو تاکسی تو ترافیک چشمام رو میبندمو به آهنگ بختیاری سوزناکی که تو گوشم پخش میشه گوش میدم و به خودم فکر میکنم به اینکه چجوری گم نشم تو روزمرگی تو زندگی کارمندی چجوری گم نشم که اگه من خودمو گم کنم اگه من خودمو ببازم....وای از روزی که من خودم رو ببازم...

فکر میکنم باید نمازم رو آرومتر بخونم باید تخم کتان بخرم باید برای میز کارم برگه یاداشت خوشگل درست کنم و گلدونای تازه بخرم باید اتاقمو مرتب کنم باید جملات تاکیدی مثبت بگم باید سبزیجات بخورم باید ده دقیقه هولاهوپ بزنم, آره من اینجوری حس میکنم زنم حس میکنم زنده ام با همین خرده کاریای ظریف که گم میشن تو زندگی ولی من حواسم بهشون هست حواسم هست که چهار پنج تا موی سفید و سرکش دارم رو طره ی مو که وقتی سرم شلوغ میشه و مقنعه هم کج میشه از اون زیر خودنمایی میکنن که چقد دوسشون دارم که چقد دوسشون داره.

نزدیک خونه از ماشین پیاده میشم تن ماهی میخرمو و سالاد الویه و نون سنگگ تازه, جات هیچوقت خالی نباشه مامان جان میبینی نیستی حتی غذا نداریم بخوریم؟راست میگی همیشه که ما بدون تو از عهده ی خودمون برنمیایم به مولا که راست میگی.

به خونه که میرسم بعد از اینکه نون رو تو سفره میزارم بعد چهارده ساعت تازه فرصت میکنم مقنعه رو از سرم بکشم بیرون و کِشِ مو رو از موهای گیس شده جدا کنم که آب رو بزارم جوش بیاد و بابا رو برای شام صدا کنم.

...

عروسی دارید که سیِ تان آهنگ بختیاری بفرسته؟؟؟

دارید؟

دارید؟

دارید؟

 

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

ساعت یازده شب تازه از محل کارش زده بیرون که بهم زنگ میزنه

سلااااااااااام چطوری رو که میگه میگم فک میکنی نمیفهمم هر شب همه انرژیت رو میریزی تو صدات تا نفهمم چقد خسته ای.

میگی ااااااا معلومه مگه؟بعد میخنده.

وضعیت این روزهای ماست, هر دو داریم میدوایم, زمین میخوریم بلند میکنیم همو, لباسای همو میتکونیم دستمون رو دراز میکنیمو مقصد رو به هم نشون میدیمو باز خیز برمیداریم. این وسطا خسته هم میشیم به نفس نفس هم میفتیم همین دیشب بود ساعت نُه رسیدم خونه از شدت خستگی فقط تونستم دوش بگیرمو با موهای خیسِ خیس برم تو تخت و پتو رو بکشم روم و تا صبح بخوابم دقیقا همون لحظه ای که تو هنوز سر کار بودی.

راستش گفتنی زیاد دارم ولی اینبار فقط اومدم بنویسم من هر روز صبح همه ی انرژیم رو از اون صدای خسته ای میگیرم که شب قبل با تظاهر ناموفق به خوب بودن ازم پرسیده سلاااااااااااااام چطوری؟؟؟


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

حسرت

دراز کشیدم روی تخت, صدای عزاداری از هیئت پایین میاد و غم غریب آشناش رو میریزه تو دلم.

من دراز کشیدم روی تخت و ماهنامه داستان همشهری جلوی صورتمه.

صدای عزاداری هی دور میشه من سعی میکنم بغض نکنم.

دوست دارم پاشم نقاشی کنم نمیتونم اما, بعید میدونم دستام و چشمام یاری کنن,بعید میدونم بتونم به خستگی غلبه کنم.

تا ساعت 9 شب کلاس بودم و بعدش که رسیدم خونه دوست داشتم هزارتا کار بکنم. جلد هفتم کتاب آتش بدون دود رو شروع کنم تازه کتاب ارمیا و پیردختر رو هم از کتابخونه گرفتم.

این روزا وضع همینه,کتابخونه که میرم از دیدن اون همه کتاب نخونده حسرت میخورم, یه بار حضرت یار گفت مریم ما حداقل به اندازه ی کتابای نخونده ی کتابخونه ی اتاقمون بی سوادیم همین شد که اراده کردم هیچ کتابی تو کتابخونمون نخونده نمونه اراده کردم تمام کتابای خوب کتابخونه محل رو بخونم اراده کردم مجله ها و هفته نامه ها و ماهنامه های خوب رو بخونم.

کار همکلاسیای نقاشی رو که میبینم حسرت میخورم که من نمیتونم زمان بیشتری رو برای نقاشی بزارم که روز فقط بیست و چهارساعته'بیست و چهار ساعتی که ده ساعت سرکاری و شش هفت ساعت هم باید خوابید.

هر روز از کلاس یا باشگاه که برمیگردم هزارتا هزارتا هزارتا کار هست که میشه و میخوام انجام بدم ولی فقط مسواک میزنم صورتمو با صابون شیر میشورمو با ماهنامه داستان ولو میشم روی تخت.

خدایا شکر خستگیم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
با یه لیوان قهوه میشینم پشت میزم هنوز دفتر برنامه ریزیم رو باز نکردم تا ببینم و بنویسم که امروز دقیقا باید به چه کارهایی برسم
راستش سخت بیدار شدم چند روز گذشته رو حتی ثانیه ای نتونستم استراحت کنم و بدنم عجیب خواب رو میطلبید.
غلت میزدم تو جام و هی گوشی رو اسنوز میکردم و پنج دقیقه بعد باز....
فکر کردم دیرتر میرم سرکار، پیام میدم نمیتونم بیام و دو سه ساعتی میخوابم...
تو همین غلت زدنا یاد حرفامون افتادم چند شب پیشا، هر دو تامون یه گوشه ای از تهران من تو اتاق آبیم شما تو اتاق زیرشیروونیت تا  ساعت 12 شب سخت درگیر کار بودیم وقتی بهم زنگ زدی کار پروژه مشترک تا یه جاهای خوبی جلو رفته بود ولی بدجوری خسته بودیم.
گفتم سهم نذری هر سال من از این ایام یه لیوان چاییه خدا کنه امسال قسمتم شه.
طرفای ساعت یک بود شایدم دیرتر که با لیوانای چاییمون نشستیم رو نیمکتای حاشیه پیاده رو، غم این ایام و باد سرد پاییزی حال دل رو خراب میکرد، نمیکرد؟؟؟
قرار گذاشته بودیم چند تا سخنرانی خوب از این ایام گوش بدیم و داده بودیم و حالا تو خنکی هوای اول ماه مهر حال دلم رو، حُزن سنگینش رو نمیتونم برات بگم وقتی از واقعه کربلا حرف میزدیم اونم در حالیکه چایمون رو مهمون امام عزیز بودیم.
بعد تر از آینده حرف زدیم همون موقعی که شونه به شونه قدم میزدیم خیابونای خلوت تهران غم زده رو، من کُتت رو پوشیده بودم و دستامو کرده بودم تو جیبش، تو راه پیش رو رو نشونم میدادی، مسیری که باید بریم، راه البته هموار نیست، باید صبور باشیمو پر تلاش.
نگران نیستم مگه نه اینکه ما آدم کارای سختیم؟ این راه رو میریم با هم، قدم به قدم، قراره من تو رو تیمار کنم تو هوای منو داشته باشی.قرار هیچ جای این مسیر ما دستای همو رها نکنیم خدا دستای ما رو.
نباید بخوابم، دو سه ساعت خواب؟ به قول معلم ادبیاتمون برای خواب وقت زیاده، باید پاشم برم امروزمو بسازم یجوری که شب از خستگی بیهوش شم در حالیکه یه ستاره چسبوندم به تقویم رو آینه و یه لبخند کشدار رو لبهام.
...
پیام پرُ مهرتون رو دریافت کردم بانو، با وجودی که من مراقبت میکنم که هیچ آشنایی این وبلاگ رو نخونه ولی خوشحالم که شما این وبلاگ رو پیدا کردید چون شما محرم اسرارید همونطور که همیشه بودید، خوش اومدید بانو.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
تقویم دبواری شهریور رو از رو آینه میکَنمو تقویم مهر رو میچسبونم، گلای حاشیه تقویم شهریور رُزهای درشتِ صورتی بود صورتیِ پررنگ، صورتیِ جیغ
گلایی که حاشیه تقویم مهر کشیدم زرد و پژمرده و بی حالن
می ایستم جلوی آینه نگاه میکنم به عددای وسط کاغذ از یک تا سی شماره گذاشتم،  حالا سی روز وقت رو آینه جلوی منه
صبحها پرنده ها خوابم رو آشفته میکنن بالهاشون رو محکم میکوبونن به شیشه و من رو از خواب ناز بیدار میکنن راستش من سیندرلایی نیستم که بیان بیدارم کنن سربندم رو ببندن  و من هم با صدای جادویی براشون آواز بخونم من مریمی ام که هرچقدم خوابِ ناز دم صبح منو به هم بریزن حواسم به خورد و خوراکشون هست، مریمی که بیدار میشه روبه روی آینه میایسته که سی تا عدد روشه اگه روز قبل برای هدفش تلاش کرده باشه روی عدد ستاره میچسبونه و الا یه ضربدر بزرگ قرمز...سه چهارتایی هم قلب برای روزای مهم تولد، سالگرد...مریمی که پنجره رو باز میکنه همونطور که تند تند  قهوه ی داغش رو سر میکشه براشون نون خورد میریزه پای پنجره و غر میزنه محض رضای خدا یکم یواشتر من خواب بودم ها.
روبه روی آینه می ایستمو فکر میکنم قرار نیست چیزی سیندرلاطور درست شه همش به این سی روز بستگی داره به این سی روزها به نسبت ستاره ها و ضربدرها به هم.
راستش دوست نداشتم مهر رو اینجوری شروع کنم انقد غمگین و افسرده و قهرطور،
قصد داشتم رُزای ریز آبی بکشم دور تقویمِ آینه نه زردِ بی حال.
تمام دیروز رو خشمگین بودم یک جاهایی دیگه بدنم از خشم میلرزید، یادم نیست کجا و تو وبلاگ کدوم عزیز خوندم که  این روزا زندگی این حس رو بهت میده که دائم دارن حقت رو ضایع میکنن.
و دلم سوخت واقعا دلم سوخت چرا چرا چرا ما مردم خودمون به خودمون رحم نمیکنیم چرا حقِ همدیگه رو ضایع میکنیم حتی تو جزئی ترین موارد از رعایت صف اتوبوس تا...
راستش خسته شدم نمیدونم شاید همه این حرفها از سر خستگی باشه شاید چند روز به استراحت نیاز دارم به یه مسافرت خوب یا نه چند روز کار نکردن یا نه یه آخر هفته ی خوب فقط یه جمعه که توش هیچ برنامه و کاری نباشه فقط یه جمعه فقط یکی...
عجله دارم که کارم دیر نشه، یه استیکر قلبِ کوچولو میچسبونم روی یکم مهر، کوچولویی دیروز به جمع خانواده اضافه شده قدمت مبارک کوچولو.
 باید عجله کنم کارم داره دیر میشه.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

حالِ دلم.

نشستم پشت میزم از فلاسک کوچیکم دم کرده به لیمو میریزم تو لیوان شیشه ای که معلوم باشه رنگش...
 دستم به کار نمیره حالا که اون گره ی ذهنیم باز شده حالا که حداقل میدونم این قسمت پروژه رو چطوری شروع کنم دستم به شروع نمیره.
غمگینم چند روزی هست که حالم خوب نیست و از نوشتن امتناع کردم بلکه حال خرابم بگذره ولی گویا خیال گذر نداره.
یک بار که اشاره ای کردم به حضرت یار که روزانه هام رو مینویسم ولی نه قسمتای غمگینش رو گفت که اشتباه میکنم گفت که قسمتای غمگین هم جزیی از زنگی هستن جزء حذف نشدنیش...
حالا منم اومدم از این جز حذف نشدنی بنویسم از اینکه غمگینم نمیدونم چند درصدش رو میشه گردن هورمونها انداخت، چند درصد این غم، افسردگی، سرخوردگی، خشم و اضطراب رو، چند درصد تپش قلب رو...
فقط اومدم بنویسم، اومدم بنویسم چون نوشتن مهربونه چون بعد از خدا میشه به نوشتن پناه برد چون نوشتن پناه دهنده ی خوبیه.
کاش راهی بود برای رهایی از این حال از این اضطراب...اضطراب...اضطراب. از این حجم افسردگی و وسواس ذهنیِ خورنده.
کاش میتونستم این صفحه رو ببندمو با خیال راحت به کارام برسم به برنامه های توی دفترم این شکلی تیک نخورن این شکلی انجامشون ندم انقد از سر وظیفه از سر مسئولیت پذیر بودن، دلم انگیزه همیشگیِ پشتشون رو میخواد.
متاستفم تو نوشتن غم مهارت ندارم غم  نگاهِ بعمیق به دستاست  وقتی اصلا حواست نیستو داری گوشه ناخنهات رو میکنی.
و اینروزها گوشه ی ناخنهای  هر ده انگشت من میسوزد بد هم میسوزد.
  • مریم ...