وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۶ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

شماره ی سی وچهارم هفته نامه کرگدن دستمه من دراز کشیدم تو نور بی جونی که از پشت پنجره و پرده آبی اتاقم سرک کشیده روی فرش لاکی قرمز

دارم داستانای ایرانیش رو میخونم

اولین قسمتی که از هفته نامه های کرگدن یا ماهنامه همشهری میخونمه

فنجون قهوه کنار جامدادی ماژیکای رنگاوارنگ هایلایته و من بعد تموم شدن هر داستان کوتاه یکی از ناخن هام رو سوهان میکشم کاری که ازش بدم میاد

خونه آرومه بابا تو پذیرایی درس میخونه مامان آش رشته بار میزاره برای عصر

چقد دلم لک زده بود برای این خونه برای این اتاق برای آرامشش برای نشستن و با مامان چایی خوردنو تعریف کردن از اتفاقای روزانمون

دو سه ماه گذشته همش بدو بدو بود بیشتر برای خواهر و مادرم البته من بیشتر تو خونه بودم از سرکار نیومده شام و ناهار مهمونا رو بار میزاشتم.

ولی تموم شد شکر خدا خوب هم تموم شد خوب نه عالی

همه چی همونجور شد که برنامه ریزی کرده بودیم

به مامان میگم بعد از بیست و هفت سال تک فرزند شدم

حالا منم و مامان و بابا

...

یه تجربه ای که اینروزا تا حدی یاد گرفتم و سعی میکنم تمرینش کنم خونسرد بودنه

خیلی جاها از دستم در میره خیلی جاها یادم میره ولی وقتایی که سعی میکنم خونسرد و با آرامش باشم همه چیز عالی پیش میره

مثل روز دفاعم که وسط راه یه مورد کاری جدی برای برادرم پیش اومد ازش خواهش کردم بره به کارش برسه چیزی تا دفاعم نمونده بود و من هنوز میوه ها رو بسته بندی نکرده بودم و شیرینی و آبمیوه نخریده بودم

مامان استرس گرفت سعی کردمم خونسرد باشمو و خودمو بقیه رو حرص ندم 

به خانواده و خودم قبولوندم که برنامه های دانشگاه هیچوقت به موقع برگزار نمیشه 

کارهامو تو ذهنم مرور کردم آژانس گرفتم رفتیم خونه خواهرم وسایل پذیرایی رو آماده کردیم

و بله به موقع نرسیدم دانشگاه ولی مجبور شدم به دفاع چند نفر که جلوتر از من بودند گوش بدم تا نوبتم شه و شیرین ترین قسمت روز دفاعم رسیدن برادرم بود درست لحظه ای که میخواستم دفاعم رو شروع کنم.

تو عروسی هم سعی کردم خونسرد باشمو و این رو با حرفام به مادرم منتقل کنم

کاش یاد بگیرم و بتونم همه جا خودمو آروم کنم.

...

+ داشتم کارتای عروسیش رو مینوشتم گفت راستی اگه میخوای دوستات رو دعوت کن گفتم باشه بعد دیدم من اصلا دوستی ندارم که بخوام دعوتش کنم و این غم انگیز نیست اصلا غم انگیز نیست.

+ خلاصه که دوباره منم و چای عصرگاهی و یار و شماها.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

عروسی تموم شده بود

داشتیم عروس و دوماد رو میرسوندیم خونشون

نمیدونم پشت چراغ قرمز بود یا ترافیک یا...

دوستای بردارم از ماشین پیاده شدن و شروع کردن جلوی ماشین عروس رقصیدن

من وسط هیاهو و جیغ و سوت و دستمالای سرخی که از شیشه ماشینا بیرون بود و حرکت دسته گلِ عروس

سرم رو تکیه داده بودم به شیشه ماشین و به رفتگری فکر میکردم که یه نایلون سمج چسبیده بود به جاروی بلندش و داشت جوی کنار خیابون رو تمیز میکرد و حتی سرشو بلند نکرد ببینه سر و صدا برای چیه.

...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

اومدم بنویسم توی دنیا و هیاهوی وحشیش

توی روزگاری که آدماش فقط میدوان

نیمه شبی که قصه " بیوه هایِ غمگینِ سالار جنگ "رو برام میخونی

دنیا متوقف میشه.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
رفتیم خوزستان و برگشتیم
عروسی اونجا به خوشی برگزار شد شکر خدا
هرگز برادرم رو انقدر خوشحال ندیده بودم
باورتون میشه چشماش برق میزد از خوشحالی؟؟؟ اصلا چشماش دقیقا چشماش میخندید.
خانواده و اقوام عروس از ده شب قبل عروسی تو خونه عروس میزدند و میرقصیدند و من یه بار دیگه یادم افتاد ما عجیب خانواده ی غمگینی هستیم
مادرم زن آرومی که همیشه داره کتاب میخونه
پدرم اگر سرکار نباشه پای تلوزیون پیداش میکنی و من همیشه پناه بردم به اتاق آبیم و سکوت خونه رو گاها صدای گیتار برادرم میشکونه
از خوزستان که برمیگشتیم لحظه ای که داشتم از خواهر عروس خداحافظی میکردم گفت خواهرم تو غربت هیچکس رو نداره خواهر باش براش
بعد بغض کردم دلم برای غربت زنی که همه زندگی برادرمه سوخت 
چه خوب که لحظه خداحافظی از مادر و پدرش من نبودم
بگذریم
عروسی تهران پیش روست
انشاالله جمعه ی همین هفته
خدایا کمک کن همه چی خوب پیش بره





  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

از اونجایی که من خیلی خفنم اومدم چندتا نکته بگمو برم

اول اینکه با این وضعیت پست گذاشتن من, فک کنم همه جز به جز در جریان زندگی و رویدادها و مراسم ازدواج برادرم هستند

چرا که نه , شما هم شریک باشید تو این اتفاق خوشایند زندگی ما, قدمتان سرِ چشم ما اصلا

دوم تازگیها دارم سعی میکنم بُعد خاله زنکی زندگیم رو کم کنم و اختصاصش بدم به کتاب خوندن تو حوزه رشته و کارم

خب تایمهای بعد صبحانه یا ناهار رو جای صحبت با همکارام در مورد شام دیشبشون و رنگ موی جدیدشون و.... رو حذف کردمو یکم زودتر میرم سر میزمو تا شروع دوباره کار یکم کتاب میخونم

نتیجه اش شده خوندن سه فصل از یه کتابی که اصلا جهان بینیم رو نسبت به رشته مدیریت عوض کرده.

مورد سوم اینکه یک عالمه مهمون داریم, تقریبا کل طایفه مادریم

دیشب رفتند خرید برای مراسم, بعد من موندمو و مادربزرگمو و دو تا بچه ی کوچیک که گذاشته بودند پیشم.

پسرخاله کوچیکم بغل مامانبزرگم بود من داشتم رشته های آش رو له میکردمو قاشق قاشق میزاشتم دهنش

مامانبزرگ سوالی رو پرسید که تمام مدت خدا خدا میکردم نپرسه

"از فلانی خبر داری؟ با هم صحبت نکردید تازگیا؟"

فلانی دوست دوران کارشناسی من و عروس کوچیکه مامانبزرگمه(من دلیل ازدواجشون نبودم البته)

خبر نداشتم اصلا یادم نمیاد که آخرین باری که دیدمش یا پیامی بهم داده بودیم کی بود.

گفتم نه 

گفت از عید(نوروز) تا حالا بهم یه سر نزدند

گفت آخه چی شده

گفت بیاد بگه از چی ناراحته

از من یا دخترام بیاد بگه جبران میکنیم

گفتم ای بابا عزیز درگیرند دیگه, گفت آخه چقد انقد که یه زنگ نمیزنن؟ گفت من دلخوریم از پسر خودمه

سعی کردم آرومش کنم که سرشون شلوغه و نمیرسن و این حرفا

دلم از بغضش شکست وقتی گفت آخه بدون پدر 30 ساله اش کردم

...

اومده بودم بنویسم اگه یه روزی خدا خواست و ازدواج کردم یادم باشه مَردِ من رو یه زنی با هزارجور بدبختی و نداری و با سیلی صورت سرخ نگه داشتن سی ساله کرده.

...

دروغ چرا؟؟؟؟به دوستم هم خرده نمیگیرم

یک طرفه که نمیشه پیش قاضی رفت

من هم از عید به اینور اولین بار بود مادربزرگم رو میدیدم(البته انتظاری که از اون وجود داره از من وجود نداره)

دلم نمیخواد قضاوتش کنم/کنیم وقتی با کفشاش راه نرفتیم.

آخر هفته تون بخیر.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

تو این چند روز بارها صفحه وبلاگمو باز کردم که بنویسم ولی نشد

البته چه خوب که نشد میخواستم غر بزنم خب الان جو آرومه و از غر زدن خبری نیست

ساعت داره 11 صبح میشه و من دارم کارهام رو میکنم

این یکی از ویژگی های(خوب/بد) منه

من آدم سحرخیزی ام و تو طول روز مخصوصا صبحا انرژی زیادی دارم 

همین باعث میشه من یه کارمند موفق باشم ولییییییی امان از شبها

یعنی باید کلی با خودم حرف بزنمو خودمو راضی و قانع کنم تا کتابی بخونمو طرحی بزنمو مطالعه ای داشته باشم.

نمیشه به کار ربطش داد من کلا آدم شب نیستم مثلا نمیتونم با یه ژست روشنفکرانه و یه لیوان قهوه تا نیمه های شب بیدار بمونمو کتاب بخونم

(البته قصد توهین نداشتما به کسایی که ساعت بدنشون رو شب تنظیمه)

خلاصه اینکه من صبح ها کلی برنامه تو ذهنم دارمو و کلی کار برای خودم میچینمو هدفای کوچولو کوچولو تعریف میکنم و شبها هی بهشون نگاه میکنمو از خودم خواهش میکنم که نخوابمو انجامشون بدم.

یادش بخیر تو دبیرستان یه معلم ادبیات داشتیم که خیلی دوسش داشتم 

یادمه میگفت شبها ساعات زیادی بیدار میمونه و کتاب میخونه بعد وقتی دخترش بهش اعتراض میکنه میگه عزیزم برای خواب وقت خیلی زیادی هست ما قراره مدت خیلی طولانی رو بخوابیم نمیشه الان رو از دست داد

این حرفش همیشه آویزه ی گوشمه ما قراره یه زمان خیلی طولانی رو بخوابیم.

بگذریم

خونه برادرم آماده شد من از تمام مراسم مربوط به جهاز چیدن چندتا عکس نصیبم شد و خونه اش رو از رو عکس دیدم

چرا؟؟؟؟چون تو شرکت درگیر پروژه بودم با وجود اینکه تعطیلات رو نمایشگاه بودم سرما و آلودگیش اذیتم کرده بود و من هر روز آمپول تزریق میکردم که سردردم آروم بگیره دوست داشتم کنارشون باشم

فشار زیادی روی مامانم بود و دوبار رفت زیر سِرُم

خواهرم هم با وجود بارداری و تهوع زیادی که داره خیلی زحمت کشید و فشار زیادی روش بود و بارها مسیر تهران کرج رو رانندگی کرد

اونوقت من تو همچنین شرایطی و تو مهمترین اتفاق زندگی برادرم کجا بودم؟؟ دنبال پروژه و پول درآوردن اون هم نه برای خودم

قرار بود غر نزنم

راستی اومده بودم از شب یلدا بنویسم

از دیشب

من دیشب عمیقا احساس خوشبختی میکردم و لطف خدا هرلحظه جلوی چشمم بود

نگرانیهای ریز و درشت زیادی دارم ولی میدونم که خب زندگی همینه

حتی همین که قراردادهای کاری ما عوض شده ساعت کاریمون زیاد و حقوقمون کم اونم نیمه آخر سال و ما هم خواستار جلسه شدیمو امضا نکردیم و مدیر مالی هم لج فرمودند و گفتند این ماه حقوق نمیدن(قیافه منو تصور کنید چقد روی حقوقم برای عروسی برادرم حساب کرده بودم) 

میدونم خدای خوبیهاهمونطور که تا الان دستمو رها نکرده من بعد هم نمیکنه

خدایا بابت همه چی شکرت مثل همیشه زبونم قاصره از شکرگزاری.

  • مریم ...