وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

راضی ام به رضاش.

از سر کار اومدم

دلم پر میکشه برای یکم کتاب خوندن دیشب فقط تونستم یک صفحه بخونم مدتهاس که وبلاگاتون رو نخوندمو ازشون نت برداری نکردم. دلم برای هزاربار خوندن حرفای قشنگ حنا و وبلاگ رنگی یاسی تنگ شده هر چند تو طول روز وسط کارا یکی دوبار نگاه مینداختم ولی با خیال راحت و یه دل سیر نخوندم.

زندگی گاهی روی سختشو نشون میده روی بد رنگشو، مثل حس الان...

خب دارم میگم حس...حس آدما هم که دست خودشونه، بزار دنیا تا دنیاست روی دنی و پستش رو نشونم بده، روی بد رنگشو، من تا دلت بخواد ماژیک و مداد رنگی و هایلایت دارم برای رنگ پاشیدن به این زندگی...

از لحاظ شغلی به جایی که میخواستم نرسیدم؟؟؟ چه اهمیتی داره وقتی هر روز صبح زود بعد بیدار شدن برای همین کار صدای همهمه و جیک جیک گنجشکا میپیچه تو اتاقم... که پرده آبی اتاقمو میکشم کنار و نور سفید نارنجی خورشید مهمون فرش لاکی رنگ اتاقم میشه.

پایان نامه؟؟؟دارم انجام میدم که خداروشکر حالا اصلاحاتش انجام میشه تا بوده همین بوده.

ازدواج؟؟؟مگه از تجردم لذت نمیبرم؟ اونم صلاح و مصلحتش دست خداست راضی ام به رضاش.

میخوام برای خودم یه هدیه بخرم بی مناسبت، بدون اینکه به هدف خاصی رسیده باشم یا کاری کرده باشم میخوام برای خودم هدیه بخرم چون خودمو دوست دارم و آدما برای کسایی که دوسشون دارن هدیه میخرن، فقط نمیدونم لب تاپ یا دوربین عکاسی؟

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

چند روزیه که میخوام بنویسم یعنی مینویسم ولی وسطای مطلب خوابم میگیره، نوشتمو ثبت موقت میکنم که بعدا تکمیلش کنم و بیهوش میشم...

به خودم قول داده بودم 95 انقد بدو بدو نباشه به نظر میاد آدم خوش قولی نیستم...مساله ای نیست چاره اش برنامه ریزیه و کی بهتر از کسی که تحصیلات مدیریتی داره برنامه ریزی بلده؟

به کار پایان نامم اصلاحیه خورد که انجام میشه به لطف خدا، بعد از دیدن ایمیل استادم، برای خودم یه دمنوش ترکیبی درست کردمو همزمان که از نوشیدنش لذت میبردم سعی میکردم کارم رو اصلاح کنم.

بعد هم باشگاه و کتابخونه برای گرفتن کتاب برای مامان و خودم و رفتن به گلفروشی...

نمیخواستم دست خالی برم خونه، میوه که شکر خدا همیشه تو خونه هست، شیرینیجات هم که ضرر داره میرم سمت گلفروشی و یه دست گل اینبار برای بابام میگیرم....کاملا بی مناسبت...بابا رو میبوسم، میگه روز پدره؟؟؟ میگم نه روز خرید گل بی مناسبت برای بهترین پدر دنیاست...میگه تو خودت گلی.

زندگی به اندازه کافی بهمون سخت میگیره خودمون به خودمون سخت نگیریم.

امیدوارم آشنایی این صفحه رو نخونه.

از همه نوشته هام که تو این یه هفته ثبت موقت شدن همینا تیتروار موند.



  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

جمعه

صبح جمعه...

با مامان تنهام از ساعت هفت  هی چشمام را رو هم فشار میدم که بخوابم ولی انگار نه انگار...

ترجیح میدم که بیدار شم و به کارها و فعالیتام برسم میدونم هر کوتاهی هر تنبلی ،کسالت میندازه به جون روزم...

بلند میشم موهامو شونه میکنم و میبافم، صدای گنجشک ها از دور میاد  پرده رو میزنم کنار و پنجره رو باز میکنم بوی بهارنارنج و خنکای باد بهار میپیچه تو اتاقم.

میرم روبه روی آینه، نور پاشیده رو صورتم موچین رو برمیدارمو زیر ابروهامو تمیز میکنم.

کتری رو آب میکنم برای چایی، تا آماده شه برمیگردم تو اتاقم مانتو های شسته شده رو از رگال درمیارمو ردیف میکنم برای اتو، مقنعه ها رو میخوابونم تو آب و نرم کننده و کیف ورزشی فردا رو آماده میکنم، چایی رو دم میزارم و دارم گردو میشکنم که مامان میاد ،مامان هم هیچوقت خواب نداره بنده خدا، همیشه از سر صبح بیداره، چای میریزم تو فنجون گلگلی هایی خونه دوتایی صبحونه میخوریم،بعد صبحانه میشینم به لباس اتو کردن، مامان دکمه های یکی از مانتوهای منو سفت میکنه .

راس ساعت ده همه کارا انجام شده، خورشت کرفس  بار گذاشته شده و خب خونه هم از قبل مرتبه.

خدارو شکر کارای درسی رو روز قبل انجام دادمو منتظر پاسخ از طرف اساتیدم.

مطالعه کردن رو وارد لیستی که ته سر رسیدم درست کردمو هر روز باید انجام بدم کردم، دیگه تازگیا خوب خودمو توجیه میکردم که من شاغلمو و وقت ندارمو درس هست و کار هست و باشگاه هست و کلاس نقاشی و تمریناش هستو درسای بابا هست و کارای تدریسم هستو...

دیگه اینکه مامان اصرار داره برم دکتر پوست که کرم دور چشم و اینا بگیرم میگه باید کم کم استفاده ازشون رو شروع کنم...چرا که نه، فردا زنگ میزنمو وقت میگیرم.

برم حاضر شم با مامان بریم میوه بخریم.

جمعه قشنگی داشته باشید.

پ ن: پایین ساختمون درختایی هست که گلهای سفید داره و بوی بهارنارنج میده ،بوی خیلی خوبی میپیچه تو خونه مخصوصا شب ها.



  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

ظهر پنج شنبه

دستور جدید صادر شدم اینه که پنج شنبه ها که من ناهار خونه ام آبدوغ خیار بخوریم. جاتون خالی پر ملات ترین آبدوغ خیار عمرمو با کلی سبزی و گردو و نعنا و یکمی سیر و... با مامان نوش جان کردیمو الان هم پرده اتاق رو زدم کنار و تو نور آفتاب نیمه فروردین دراز کشیدم.
امروز نوزدهمه برای مامان و خودم سفارش گردنبند شرف الشمس دادم مثل هر سال...
دغدغه های کاریو درسی که خوب همیشه هست ولی دارم سعی میکنم به درسای بابا و پایان نامه خودم و شغلم با برنامه ریزی برسم جوری که تایم برای باشگاه و کلاس نقاشیم هم بمونه.
راستی دیروز هم باشگاه ثبت نام کردم.
دیگه اینکه این هفته از لحاظ کاری عجیب شلوغ بود.
خوندن کتاب خاطرات اردیبهشت رو شروع کردم.
چه بعدازظهر آروم و ملس و دلچسبی...
خب از آبدوغ خیار که خواب آوره و سیر که بدن رو بی حس میکنه و این آفتاب دلچسب چه انتظاری جز خواب دارید؟میخوام خستگی یک هفته رو در کنم.
بعدازظهر به خیر

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

سیزده بدر

 آخ که چقد دلم تنگ شده بود برای فضای نیمه تاریک اتاقم و صدای شعری که هر غروب برای امام زمان از مسجد محل پخش میشه و صداهای دعای و اذان بعدش...

با موهای خیس روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقای امروز فکر میکنم، بعد از ناهار همراه خواهرمینا برگشتم تهران، خواهرم و همسرش رفتند منزل خودشون و من موندم و تنهایی...

یک ساعتی از رسیدنم گذشته بود که مامانینا با سبزه و هندونه و کلی مخلفات دیگه اومدن؛  مامان میگه حالا که تو دوست نداری بیای بیرون ما سیزده بدر رو برات آوردیم خونه، هیچی دیگه سبزه گره زدمو کلی هندونه خوردمو الانم بوی پیازداغ آش میاد...

امروز بدقلقی کردم، این خلاف قراری بود که با خودم گذاشتم، خلاف وعده ی صبور بودن...

نمیتونم به خودم خرده بگیرم قسمت عظیمی از این بدقلقی ها مال هورمونهاست نمیدونم دیگران چطور باهاش کنار میان ولی من اینجور مواقع از شدت ناراحتی و افسردگی به خودم میپیچمو هر چقد سعی میکنم یکم آروم باشم نمیشه.

هم به خودم خرده نمیگیرم هم سعی میکنم در مواقع بعدی منطقی تر باشم.

کلی ذوق دارم از تموم شدن تعطیلات، از نظمی که زندگی میگیره ولی انقد خسته ام که نمیتونم عنوانش کنم.

پستای غمگین رو پاک کردم تا هم به خودم یادآوری نشن هم خاطر خواننده های محدود وبلاگم مکدر نشه، این وبلاگ جای اتفاقات شاد زندگی منه.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

"خوب"

امروز بیست و هفت ساله شدم.

هیچوقت تو روز تولدم انتظار جشن یا سورپرایز یا یه اتفاق خاص رو نداشتم از اون جهت که با مادرم متولد یک روزیم و همیشه این حس رو داشتم که من دختری ام که روز تولدش از خدا یک هدیه خاص میگیره...مادرش رو.

صبح از خواب بیدار شدم دوش آب گرم طولانی گرفتم موهامو روی بخاری خشک کردم و آرایش ملایم و موهای مادرمو بافتم.

ناهار دعوتیم خونه عمه خانم، مامان میگه روز مادره بریم سر خاک مامان(مادر پدرم). به سر خاک که میرسیم بابا داره به گلدونای خاک مادرش آب میده تمام محوطه پر شده از گلای بنفش ریز و تک تک بابونه.

مامانینا میشینن سر خاک و من میام امازاده برای زیارت.

بعد کتابا توجهمو جلب میکنن، یعنی هموز هست؟ همون کتاب قرآنی که استخاره داشت، "خوب" "بد" "متوسط" همونی که برای هر اتفاق نگران کننده ای خودمو رسونده بودم به امامزاده و کتاب رو گرفته بودم دستمو صلوات فرستاده بودمو سه بار بازش کرده بودم.

مثل اونموقع ها بچگیا که داشتم گل میچیدم عموم گفته بود مریم به نظرت درسامو قبول میشم؟ دیپلم میگیرم؟ بعد من بدو بدو اومده بودم امامزاده سه بار کتابو باز کرده بودم " خوب" متوسط"خوب" بعد بدو برگشته بودم که عمو بخدا قبول میشی ولی فک کنم بیست نشی.

حالا با تردید میام سمت قفسه کتابا، هنوزم هست، جلدش سرد و کهنشو لمس میکنمو کتابو میچسبونم به سینه ام، نیت میکنم برای کارم" خوب" متوسط" متوسط" لبخند میزنم خوب خدایا من اینو با ارفاق خوب قبول میکنم، نیت میکنم برای ازدواج، سوره الرحمن باز میشه، بالای صفحه نوشته " خوب".

مامان صدا میزنه" مریم عمه خانوم منتظره" چادرمو مرتب میکنم" اومدم".

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

دعای خیر من پشت سرت...

آخرین روز بیست و شش سالگی...

از سرکار برگشتمو و بعد خوردن یه ناهار خوشمزه با ترشی های شمال و دوغ خوزستان روی تختم برای خواب قیلوله دراز کشیدم.

صدای دعا از مسجد محل میاد و نور آفتاب از گوشه پرده آبی خودشو میرسونه به چشمامو سنگینشون میکنه.

هنوز خستگی بازگشت از سفر کامل از تنم درنیومده که رفتم سرکار و چه حس خوبی...چه حس خوبی...

شروع دوباره زندگی تو این بهار قشنگ, زندگی خوب و بد زیاد داره من بداش رو نمینویسم بدیها که مال نوشتن نیستن مال گذر هستن مثل یه قاصدک که توگوشش دعا میکنی و نرم و سبک میسپریش به باد...

راستی بیست و شش سالگی خوبم تو رو هم به همون نرمی و سبکی سپردم دست باد تویی که باهام خوب تا کردی تویی که برام گواهینامه گرفتی و خوب درس خوندی تویی که سرکار رفتی و مسوولیت پذیر بودی تویی که با همه خستگی ورزش کردی تویی که صبور بودن رو تمرین کردی...

تو با من خوب بودی و من ناگزیرم از سپردنت دست باد, از گذشتن ازت, من با همه وجودم به همین چند ساعت باقی مونده ازت قانعم.

برای بیست و هفت سالگی تصمیمات بزرگ ندارم, اصلا امروز صبح که یهو اون خانومه تو اتوبوس خیلی بی مقدمه بهم گفت که " شفای بچمو از عیسی مسیح گرفتم ایشالا مسیح حاجت دلتو بده" خواستم تو دلم یه دعایی کنمو بگم آمین ولی نداشتم حاجتی نداشتم, این هم باید از سر لطفت باشه خدا.

چشمام گرم شده و صدای بازی گنجشکها و این نور آفتاب بیشتر خوابالودم میکنن.

ظهرتون بخیر

پ ن : این بهار قشنگ مبارکتان.

  • مریم ...