وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۸ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

دستم به نوشتن که نمیره همین الان هم بعد از کلی بنویسم ننویسم این صفحه رو باز کردم

نمیدونم شاید اگه غروب جمعه و صدای قرآنخونی مسجد و عطر چای و سکوت خونه و تنهایی نبود دستم به نوشتن نمیرفت ولی حالا سبحان الله که از مسجد میاد بی قرارم میکنه بی قرارترم میکنه.

کتابم جلوم بازه چایم رو مزه مزه میکنم و گوش به پنجره دارم صدای اذان از همین پنجره از پرده توری آبی عبور میکنه و به گوش جان میشینه.

آخ اذان گفت, آخ که چقدر دلم گرفته چقدر این صدا رو کم دارم حالا که ساعت کاری شده پنج و نیم حالا که تا من برسم خونه ساعت از هفت گذشته , چقد این لحظه ها رو کم دارم.

چقدر دلم براش تنگه, چقدر صبرم کمه, همین دیشب بود از سینما زدیم بیرون و از شدت سرما تا ماشین رو دویدیم یا امروز ظهر که ناهار رو با هم بودیم ولی حالا دم غروب جمعه من چه کم دارمت.

چشم به کتاب, غم رو باید تاراند, به آینده فکر میکنم به آینده نزدیک به فردا, به کار, به پیگیریهای بانکی,  ثبت نام باشگاه, کلاس نقاشی...نه فایده ای نداره

دورتر فکر کن...آینده...اولین عید با هم بودن اگر بشود..عقد...یه کوچه بن بست....یه خونه کوچیک, تک واحدی, بی همسایه بالایی و پایینی, با اجاقی گوشه حیاط نقلیش...با لونه های چوبی که بهار لونه امن کبوترای بارداره...همون خونه ای که برای شروع نشونش کردیم, همونی که بارها آرزوی خریدش رو تو دل پروروندیمو بالاخره هم میخریمش اگه خدا بخواد...همونی که کنار پنجره رو به حیاط پر از گلدونش میز کافه مریم رو گذاشتیم, کافه ای که ما تنها مشتریاشیم

میبینی؟؟؟میبینی امیدی که تو دلم کاشتی مثل پتوسی که برام قلمه زدی جوونه زده؟؟میبینی؟؟دیگه از غم خبری نیست, حتی خیال با تو بودن هم این زندگی رو آسون میکنه.

من و تو خوشبختیمو خوشبخت میمونیم.

شکر بزرگی ات خدا.


 

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

موقت

دوستان دیرینه  سلام

رمز همان قبلیست,  عزیزانی که رمز ندارند یا فراموش کردن بگن تا تقدیم کنم.

:)

  • مریم ...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

چرم ساغری

نویسنده: بالزاک

مترجم: م. ا. به آذین

کشور: فرانسه

کتاب چرم ساغری حکایت جوان نابغه ای است که بعد از باخت تنها سکه اش در قمارخانه به قصد خودکشی به دل خیابان میزند تا خودش را به رودخانه بیندازد ولی برای گذراندن وقت پا به یک عتیقه فروشی میگذارد تا خود را سرگرم کرده و شب خودکشی کند تا جلب توجه کمتری نماید.

پیرمرد عتیقه فروش چرمی به جوان میدهد که آرزوهایش را برآورده میکند ولی با برآورده شدن هر آرزو چرم کمی کوچک شده و روزی که چرم تمام شود جوان میمیرد, جوان بی وقفه شروع به آرزو میکند و با کوچکتر شدن چرم کار به جایی میرسد که جوان دیگر جرات درخواست یک لیوان آب را هم ندارد و...

...

بالزاک در مورد این کتاب عنوان میکند که چرم ساغری زیربنای فلسفی دارد.

در ابتدای کتاب جوان در اوج فقر و ناتوانی مالی از عشق بی حد و اندازه اش از دختر جوان ثروتمندی سخن میگوید که برای برآوردن کوچکترین خواسته هایش متحمل رنجهای فراوان شده است, مثلا برای اینکه بتواند کرایه کالاسکه دختر را پرداخت کند باید پول ناچیزی که برای شام دو روزش در نظر گرفته یکجا پرداخت کند یا در هوای بارانی و کوچه های گِل آلود فرانسه جوری راه برود که لباسهایش زره ای کثیف نشوند چرا که پول خشکشویی ندارد.

راستش این قسمت از کتاب خیلی دیدم رو باز کرد, هیچ وقت فکر نکرده بودم و به چشمم نیومده بود که همسر, مادر و خواهر یا هر عزیز دیگری برای برآوردن کوچکترین نیازهام متحمل چه زحمات و سختیهایی شده اند.

همینکه همسرم با دو تا شغل و درست وسط امتحاناتش من رو به کلاسم میرسونه و برمیگردونه او رو متحمل سختی میکنه یا خواهرم که هربار که تهران است و سرکارم تمام مانتوهام رو با وجود داشتن نوزادی بسیار شیطان و بازیگوش اتو میکنه متحمل سختی میشه چیزی که شاید ته تهش ذهن متوقع ما نه وظیفه ولی محبتی سرسری قلمداد کنه.

و هزاران مثال از این دست.

با خواندن این کتاب عمیق تر میبینم, عمیق تر فکر میکنم, عشق بیشتر به چشمم میاد, و سعی میکنم هر لحظه قدردان تر باشم اگر بتوانم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
راستش آمدم بنویسم از اشتباه کاریِ فاحشی که امروز بعد از این همه سابقه کار انجام دادم عصبی, کلافه و سرخورده ام.
ولی نظرم عوض شد در اون ساعت من سردرد, و تهوع شدید داشتم و هر کار کردم بهتر نشد.
خب مگر چقدر میشود از این بدن بیچاره توقع داشت؟ صبحها قبل از کار وامیدارمش به نقاشی و شبها دائم در حال خواندنم, همه اینها رو به خانه تکانیهای آخر هفته ای اضافه کنید, به شستن سرامیکها و مرتب کردن کابینتها و درآوردن و نصب کردن پرده ها.
حالا هم هرچند ته دلم عمیقا بابت اشتباهم احساس شرمندگی میکنم ولی حقیقتا نمیخواهم خودم را بیشتر از این سرزنش کنم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

اطرافیانم رو درک نمیکنم, حرف دوست و همکار و دخترخاله ها رو نمیفهمم, حرف که میزنند انگار کن موجوداتی از مریخ.

حرف که میزنم با چهره های حیران جوابم میدهند که چه عجیبی.

"عجیب", از چند نفر شنیده باشم خوب است؟

ولی تو فکر نمیکنی که عجیبم, تو باور داری که من فوق العاده ام. این را چند بار از تو شنیده باشم خوب است؟

تو مرا درک میکنی تو مرا میفهمی توی دنیایی که من بخاطر افکارم, عقایدم و حتی سادگی هام در رنجم تو باور داری که من و شیوه زندگی ام فوق العاده ایم.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

قهوه جوش رو روی اجاق میزارم و تا قهوه دم ببره به کارام رسیدگی میکنم به گلدونا آب میدم, تختم رو مرتب میکنمو به دستم مرطوب کننده میزنم.

بوی قهوه که تو خونه میپیچه یعنی باید بهش سر بزنم, قبل از رفتن پای اجاق بساط نقاشیم رو آماده میکنم.

حالا هم نورِ کم جون صبح زمستونی پخش شده روی روفرشی و بساط نقاشیِ من, روی جعبه آبرنگم روی طرحی که دارم میکشم و روی قلموها.

من قهوه رو توی ماگ گُلگُلی ریختمو مزه مزه اش میکنم, یادمه پودر قهوه ام وسط یه تعطیلی چند روزه تموم شد و با هم کلی گشتیم تا بتونیم قهوه بخریم آخر هم نمیدونم از کجای تهران, از کدوم محله قهوه خریدیم.

حالا هم هروقت قهوه مینوشم, هر صبحی که عطرش تو فضای خونه میپیچه و من با لباس محل کار و کتاب سعدی منتظر دَم کشیدن قهوه ام هستم به اون شب فکر میکنم, به شادیِ عمیقی که از پیدا کردن اون قهوه فروشی پیدا کردم که از مغازه دل نمیکندم که با هیجان به نامزدم گفتم وای اینجا رو ببین باورت میشه اینجا ویتمو هم داره و وقتی صورت مهربون پر از سوااش رو دیدم که بچه تو میدونی ویتمو چیه با خنده گفتم یه چیزیه که عروسمون وقتی بچه بوده میخورده.

راستش نمیددنم چرا اینهارو مینویسم دلتنگم راهی هم جز نوشتن برای رفع دلتنگی بلد نیستم, بعد که مینویسم میبینم وای دلتنگ تر شدم. بیشتر از دو هفته اس که نامزدم رو ندیدم, فقط هر شب, هر آخر شب چند دقیقه ای حرف زدیمو باز انتظار  تا آخر شب بعد کِش اومده.

چاره ای نیست, این روزها من شلوغم و نامزدم خیلی خیلی خیلی شلوغه. دلم برای این حجم از فشاری که تحمل میکنه میسوزه, دلم میسوزه و در عین حال بهش افتخار میکنم. و تنها کاری که از دستم برمیاد اینکه درکش کنم.

با وجودی که شخصیت صبور و درونگرایی ندارم دارم سعی میکنم هر حرفی که میزنم و هر رفتارم رو دائما ارزیابی کنم, بهش فکر کنم, اشتباهاتم رو بپذیرم و فشاری که روی اوی عزیزم هست رو بیشتر نکنم. البته که برای همه اینها باید تمرین کنمو به خودم زمان بدم که من زندگیم رو آرام و عاشقانه میخوام.

حالا هم با همه دغدغه ها و سرشلوغیا همسرم وعده تیاتر داده برای یکی دو هفته آینده که هم امتحاناتش تموم شده هم من کمی از کار خونه تکونی فارغ شدم و کارهای محل کار هم کمی سبک شدند.

...

یادم هست وقتی که میخواستم کتاب کلیدر رو شروع کنم با هیجان به نامزدم گفتم که کتاب کلیله و دمنه رو از کتاب خونه گرفتم و شروعش کردم با تعجب نگاهم کرد و گفت مطمئنی که میخوای کلیله دمنه بخونی؟ زود نیست؟؟؟

با جدیت گفتم نه اصلا, بعد کتاب رو تا جایی که خونده بودم براش نقل کردم خندید که عزیزم داری کلیدر میخونی؟؟؟

من: ااااا آره منظورم همون بود.

حالا کلیدر به کتاب سوم خودش رسیده, جذابیت کتاب برای من بالاست, در موردش فقط میتونم بگم فوق العادست کتاب رو بیشتر از آتش بدون دود, کتابهای بالزاک, داستایفسکی و صادق هدایت که این روزها دستم بوده دوست داشتم. و از هر فرصتی برای خوندنش استفاده کردم. باز هم بر خودم لازم میدونم از حنای عزیزم برای انتخابهای بی نظیرش تشکر کنم.

یک دنیا ممنون حنا جانم, قبلا هم گفتم دنیا به آدمهایی شبیه تو نیاز داره.

...

باز هم همه گفتنی ها ماند.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

دل قوی دار.

به چای سبزم به لیمو و زنجبیل اضافه میکنمو میزارم که دم بکشند.

اضطراب دارم, دلم قرار ندارد و تویش دوباره یکجوری آشوب است, من نشستم وسط تمام وسایل به هم ریخته اتاقم, وسط کیسه های زباله ای که از وسایل اضافه پُر شده و وسط لوازم التحریری که برای بچه های افغان شهرستان جمع کردم و با خودم فکر میکنم مگه بار اوله که قلب من از اضطراب تو سینه میکوبه که من همیشه مشکلات رو بزرگتر از اونی میبینم که هست و وسواس ذهنی که مثل مار روی قلب و ذهنم چنبره میزنه.

فکر میکنم که دیگه باید یاد گرفته باشم که بیست و هشت سال سن کمی نیست که تو همه این سالها بارها گریستم, خندیدم, زمین خوردم, بلند شدم و خدارو شکر حالا دستی هست که خاک لباسم رابتکاند, اشکهایم را پاک کند, حالا به لطف خدا شانه های محکم و امنی هست که به آنها تکیه دهم. 

مَردی که دلم از حضورش قرص است, مهربان و نوازشگر و مسئولیت پذیر است.

حالا من, خودِ من, یاد گرفتم کمتر آشفتگی ام را نشان بدهم, صبورتر باشم.

حالا هم میخواهم دمنوشم را بنوشم اتاقم را مرتب کنم, خودم را به قرار با یکی از دوستانم برسانم, دَه صفحه مطالعه تخصصی داشته باشم, کتاب کلیدر را به صفحه سیصد برسانم, گلدانها را آب بدهم,طرحی انتخاب کنم و باور کنم که زندگی با همین پستی ها و بلندیهاش زیباست.

توکل بر خدای بزرگ.

  • مریم ...