وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

منتظرم که آب جوش بیاد تا برای خودم دمنوش آویشن و عسل و آبلیمو درست کنم

علائم سرماخوردگی دارمو هیچ دلم نمیخواد مریض شم از بس که بد مریض میشمو از زندگی میفتم

میدونید دلم عجیب کتاب خوندن میخواد دو روزه که مجله کرگدن رو میز تحریرم افتاده و عجیب دلم میخواد بخونمش

ولی باید لباسارو از ماشین دربیامو اتو کنم و برای فردا ناهار درست کنم راستی شام رو هم سوزوندم 

لباسارم تو ماشین ریختنی نصفشون رو جا گذاشتم

اصلا من نمیدونم مامانم چیکار میکنه که همه چیز همیشه مرتبه چوبِ جادو داره انگار

امروز روز شلوغ و خسته ای بود تمام روز بدو بدو میکردم تا تو نمایشگاه غرفه بگیریم

احتمالا تعطیلات رو نمایشگاه باشم حیف باشه برنامه ریزی کرده بودم پروژه های درسی بابا رو به یه جایی برسونم و یه طرح خیلی خوشگل هم برای کشیدن انتخاب کرده بودم ولی خب چاره ای نیس 

شاید اینجوری بیشتر قدر ثانیه های زندگیم رو بدونم

...

وقتی با تمام خستگی از نمایشگاه برمیگشتم اومد دنبالم 

بعد رفتیم کافه ,لاته سفارش دادیمو بستنی :\و روی یکی از کاغذهای انباشته شده توی کیفش برای هم چیز نوشتیم بعد یادداشت رو برای یادگار زیر شیشه میز کافی نذاشتیم برش داشتمو چسبوندم به سر رسیدم دقیقا تو تاریخ بیست و چهارم آذر نود و پنج

...

پ ن 1: میدونید خیلی حرف ها برای گفتن دارم و شما رو از همه دوستان واقعیم محرم تر میدونم ولی ذهنم پراکندس

انگار همش از یک موضوعی به یه موضوع دیگه پرش میکنه باید این بی نظمی و پراکندگویی رو حس کرده باشید

واقعا معذرت میخوام ولی نمیتونم منظم بنویسم و نمیتونم هم دست از نوشتن بردارم

خلاصه که ببخشید.

پ ن2: مامانمینا رفتند خوزستان.

...

خدایا شکرت برای خستگی این لحظه.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

دارم هدیه هایی که مامانم برای عروسمون و خانوادش خریده رو کادو میکنمو روشون روبان صورتی میچسبونم.

دلم برات تنگ شده

برای خودِ خودت

خودِ بی دغدغه ات,خودِ شادت

برای اون روزایی که میرفتیم کافه و نمایشنامه مینوشتیم داستان مینوشتیم

یادته یه بار یهو شروع کردی دیالوگ گفتن و خواستی نقش مقابل رو بازی کنم داستان تو غروب فرانسه شکل میگرفت.

راستی چرا تمام داستانای من و تو تو یه غروب سرد تو فرانسه شکل میگیره؟

اولین داستان رو یادمه من شخصیت دختر داستان و نقاش بودم راستی من تو همه داستانای تو نقاش بودم بعد تو یه غروب سرد به هم برخوردیم.

میبینی من که مثل تو بلد نیستم داستان بنویسم که هی تو بچگی جایزه بگیرمو تو بزرگسالی کارام تو جشنواره مقام بیاره

من فقط میتونم داستانای سطحی بگم از چهارتا فیلمی که به زور بردیم سینما 

برف روی کاج ها رو یادته؟؟؟داشتیم از جلوی سینما رد میشدیم که دیدی اکران داره قبلتر فیلم رو تو جشنواره دیده بودی رفتی بلیط خریدی گفتی وای مریم باید این فیلم رو ببینی

اولین فیلمی بود که با هم دیدیم یادته؟

بعدتر ها نفهمیدم عاشق چیِ من شدی؟؟ عاشق پرحرفیام تو مترو؟آخه فقط من و تو مسیرمون مشترک بود

یادته به معصومه گفته بودی وای چرا این دختره انقد حرف میزنه

تو کتابای خوب میخوندی فیلمای خوب میدی همه دیالوگای دنیا رو حفظ بودی دبیر کانون شعر بودی 

من؟؟؟من سرمو کرده بودم تو برنامه نویسی و انتگرال و محاسبات عددی و ریاضی مهندسی

یادته با بچه های کانون رفتید نمایشگاه کتاب؟یادته چقد بهتون خوش گذشت یادته من نیومدم موندمو پژوهش عملیاتی خوندم

پژوهش میخوندم ببینم از رشته مدیریت خوشم میاد یا نه؟ 

هنوزم جز خاطرات مشترک خوبتونه هنوزم میگید حیف که نبودی

لعنتی تو عاشق چیِ من لوس شدی؟؟؟

...

کاش همون روزای بی دغدغه بود فارغ از مشکلات و دغدغه های کاریت و ازدواج و بیماری شدید قلبی پدرت

قلبم مچاله میشه میبینم انقد فشار روته

منم که کنارت نیستم دقیقا مقابلتمو فقط خودمو میبینم

نوشتن از این قسمتاش سخته نوشتن از روزای پر از استرس تو سخته

فقط کاش یه جوری درست میشد

من به معجزه معتقدم تو هم باش.

...

کار بسته بندی هدیه ها تموم شد که مدیرم زنگ زد و در مورد فلان جلسه ی مهمی که باید توش میبودم پرسید

در جریان نبودم

اصلا امروز سرکار نرفتم دو روزی هست که سردرد دارمو با هیچ مسکنی آروم نمیشه امروز سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و برم حداقل با تاخیر برم ولی هربار که بلند شدم سرم گیج رفت

بالاخره تصمیم گرفتم نرم و موندم خونه و هی تو ذهنم برنامه چیدم فرصت خوبیه ها میشه فلان کارو کرد

بعد خودمو دعوا کردم امروز نه, چته؟چه خبرته؟تو اگه توان تموم کردن یکی از طرحات کتابت یا حتی پروژه ی درسی بابا رو داشتی میرفتی سرکارتو پروژهای اونجا رو به یه جایی میرسوندی

بعد سعی کردم استراحت کنم اگر نهار درست کردن و رفتن به خرید و خیاطی و کادو کردنها رو حذف کنیم کل روز رو خوابیدم

راستی دکتر هم رفتم فشارم پایین بود  آمپول تزریق کرد ولی سِرُم نه

یعنی خودم نذاشتم حوصله تو اتاق تزریق بودن رو نداشتم اونم تنها

به نظرم اتاقای تزریق یکی از بی رحم ترین و بی روح ترین و سردترین جاهای دنیاس

سِرُم خوراکی گرفتم با طعم توت فرنگی در عین شیرینی به شدت شوره چرا انقد بده؟؟؟

من پاشم چایی بخورم که بغضم بخوابه دوش بگیرم لباس اتو کنم وسایل فردا رو آماده کنم.

بابت جلسه یکمی نگرانم ولی به تواناییهام ایمان دارم پروژه رو جمع و جور میکنم و البته که سود خوبی نصیب واحد ما میشه.

...

مامانم گفت مریم لطفا مریض نشو

گفتم باشه

...

شب پاییزیتون خوش.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

یک قرص جوشان میندازم تو لیوان آبم و پیامی که همکارم برام فرستاده رو برای مامانم فوروارد میکنم

قهریم یعنی من صبح با قهر زده بودم بیرون هنوز هم هستم به نظرم ولی دلم میخواست مثل خودم صبحش رو با این پیام شروع کنه.

فلشم رو به سیستم میزنم تا کارمو شروع کنم ولی دلم عجیب نوشتن میخواد خب اینجا همش شده من صبح بیدار شدم قهوه خوردم شنبه ها تا 9 شب سرکلاس بودم من زمانم رو از دست نمیدم من قدر لحظه هامو میدونم و آی ایهاالناس من خیلی خفنم.

ولی چه چاره ای هست برای دختری که روزها سرکاره و شبها پناه میبره به شعر و چای و نقاشی و آخر هفته ها مقاله و کتاب درسی میخونه

دختری که آبرنگ کار میکنه اکثر نقاشیاش خراب میشه و ناامید نمیشه.

راستی تاریخ عروسی برادرم مشخص شد چهارشنبه مامانمینا میرند خوزستان تا جهاز عروسمون رو بیارند .عروسمون و خواهر بزرگترش هم چند روزی مهمانمان خواهند بود.

با عروسمون صمیمی نیستم در موردش نظر نمیدم تو کارهاش دخالت نمیکنم هیچ کاریش رو تایید یا تکذیب نمیکنم

ولی اجازه نمیدم هیچکدوم از اقوامم پیش من غیبتش رو بکنند , دوستش دارم و براش احترام زیادی قائلم.

حالا جز برج میلاد جایی هست که بشود شب رفت و به خودش و خواهرش خوش بگذره؟؟؟؟یه جای خیلی خوب؟

یه چیز دیگه اینم پیامی که برای مامانم فرستادم:

🔸طبق قانون فیزیک قراردادن یک آهن در میدان مغناطیسی،پس از مدت کوتاهی آنرا به آهنرُبا تبدیل میکند،

🔸حال قراردادن یک ذهن در میدان مغناطیسی بدبختی،

میشود بدبختی رُبا،

🔸و قرار دادن در میدان مغناطیسی خوشبختی میشود

خوشبختی رُبا.

🔸هرچه را که می بینید، 

هرآنچه را که می شنوید

و هر حرفی که می زنید،

همه دارای انرژی مغناطیسی هستند و ذهن شما را همانرُبا میکنند.

🔸به قول حضرت مولانا:

تا درطلب گوهر کانی، کانی

 تا در هوس لقمه نانی، نانی

من فاش کنم حقیقت مطلب را

 هرچیز که در جستن آنی،آنی

...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

دلم قصه میخواد

یه داستان خوب

مثل همون وقتایی که زنگ میزدی و هر شب یه فصل کتاب رو میخوندیم

بعد من به لحن و صدای قصه خوندنت عادت میکردم

تو وسط داستان میپرسیدی مریم میدونی داره راجب کدوم خیابون تهران حرف میزنه

بعد من ملتفت میشدم کدوم یکی از کوچه پس کوچه های انقلابه

گفته بودمت که دلم یه خونه میخواد تو یکی از کوچه های انقلاب که عصرا تو بالکنش چای هل و کیک زنجبیلی بخوریم.

حالا امشب

دقیقا امشب که تو در دسترس نیستی من قصه بیژن و منیژه رو میخوام با صدای تو.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
ساعت شش و ربع عصر رسیدم خونه
خیلی خسته ام این روزا زیاد خسته میشم
مامان خونه نیست سه روزه که خونه نیست رفتند دنبال کارهای عروسی
از بین مواد غذایی تو یخچال یکم برنج و قرمه سبزی گرم میکنمو میخورم
بعد میام مچاله میشم لای پتوها کنار شوفاژ
کلی تو نت میچرخمو چشمام گرم میشه
عجیب خوابم میاد
ساعت تازه هشتِ شبه
ولی نباید بخوابم
نباید
اگه بخوابم تا 12 چهار ساعت رو از دست میدم چهار ساعتِ ارزشمند رو
خودمو از لای پتوها میکشم بیرون و بساط آبرنگمو پخش میکنم
طرح یه گل رو بیشتر نزدم ولی دلم طاقت نمیاره 
باید پاشم خونه رو تمیز کنم تو این سه روز هر چقد سعی کردم خونه به هم نریزه نشده اون چیزی که مامان تحویلم داده
از ظرفا شروع میکنم میشورمو خشک میکنمو جابجا میکنم
رادیو آهنگ سنتی پخش میکنه
برای نهار فردای خودمو برادرم ماکارونی بار میزارم و سالاد درست میکنم
اجاق رو تمیز میکنم
رادیو هنوز رو موج نود و سه و نیمه
دلم پیشِِ نقاشیمه
کیف فردا رو آماده میکنم
با این همه کار, نه بازم نه , اون چیزی نیست که مامان تحویلم داده
مامان که میاد میگم وای مامان نمیتونم
لبخند میزنه به پریشونیِ من و به هم ریختگیِ خونه  و دستکشای تو دستمه و دستمالی که دارم میشورم نگاه میکنه و میگه همش کارِ ده دقیقه است.
میام پای بساط نقاشیم دوست دارم کار کنم ولی نمیتونم دلم رفته پیش دستمالای ساتن قرمز رنگی که مامان خریده تا برای رقصِ کردی و لزگی و آذری برش بزنیم.
میگم مامان بشینم پاشون؟؟؟تا صبح تمومشون میکنم,نمیزاره
یه لیولن شیر میجوشونمو پای پنجره تو خنکای هوای آذر و خیره به تهران مینوشم
باید بخوابم
نوبتِ کرم دور چشم و کِرِم شبه
چرا هروقت نوبت به خودم میشه از همیشه کم انرژیترم؟؟؟
نه نیستم هیچوقت نباید نباید نباید کارامو پشت گوش بندازم
صورتمو با دستمال مرطوب پاک میکنم و از کِرمها استفاده میکنم
ساعت 12 که میام بخوابم مامان مثل هر شب میاد و به اتاقم سر میزنه.
+ مریم چیکار میکنی؟
_ خاطره مینویسم.
شب بخیر


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

با موهای نم دار دراز کشیدم رو تخت و تو سکوت خونه به کارام فکر میکنم.

باید برای فردا لباس اتو کنم

دکمه های پالتو آبی چهارخونه رو سفت نکردم

کیف فردا رو آماده کنم

هیچ کدوم از پنج تا کتابی که هفته پیش از کتابخونه گرفتم رو نخوندم

اتودهای طراحی خطی رو نزدم

طرح تابلوی آبرنگی که قراره کار کنم رو هم نزدم

تمرینهای سایه روشنم نصفه مونده

تکالیف و پروژه های درسی پدرم هم.

و سه مقاله ای که انتخاب کرده بودم تا این هفته بخونم.

من فقط خودم رو چسبوندم به شوفاژ و دلم عمیقا خواب میخواد

ولی باید پاشم چایی دم کنو کارای نصف و نیمه رو یکم جلو ببرم.

...

پ ن :خدایی خانمهای شاغلِ متاهل چطور امور زندگیشون رو مدیریت میکنن توشرایطی که مسوولیت خونه انقد زیاده؟

پ ن : کتاب خواندنم کم شده و تنها عذاب وجدانش برام مونده, تازگیا دارم به کتابهای صوتی فکر میکنم که وقت تمرین نقاشی یا مثلا تو اتوبوس گوش بدم. اگر سایتی نرم افزاری یا شبکه ای در رادیو سراغ داشتید ممنون میشم راهنماییم کنید.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
بهش پیام داده بودم بیداری؟؟؟نوشته بود آره نوشته بود دل درد داره فکر و خیال هم.
فکر کردم به روزِ به دنیا اومدنش,هفت سالم بود,بهمنِ اولین سال تحصیلیم,درست چند روز بعدِ روزِ مادر
تو مدرسه به بچه هایی که اسمشون فاطمه و زهرا بود جایزه داده بودند و به ما نه
من ظهر دلخور به مادرم گفته بودم خب اسمِ منم اسمِ امامه مگه اسم حضرتِ مریم نیست؟؟؟
چند روز بعدش به دنیا اومد دختری که پدرش معتقد بود نگینِ خانوادست و قرار شد اسمش رو بزارند نگین.
انقدر گریه کرده بودمو پا زمین کوبیده بودم که به نگین ها جایزه نمیدهند که اسمش رو گذاشتند زهرا
تمام روزهای بعد بدو بدو از مدرسه میرفتم خونشونو میزاشم رو پامو تکونش میدادم تا بخوابه
خاطراتِ بعدیم مالِ زمانهاییه که موهاش رو خرگوشی میبستمو میبردمش پارک
بعدها کتابهای علوم انسانیشو بارها و بارها ورق زدم و خوندمو حسرت خوردم که چرا ریاضی خوندم
بعدترها باهاش درد و دل کردم با زبون روزه تو خیابون دوایدیمو سرمونو رو یه بالش گذاشتیمو بلند بلند اِبی خوندیم.
حالا شبِ قبل به من گفته بود فکر و خیال داره
من امروز با یه لیوان شیرِگرمو پیچیده شده لای پتو و با یه کتابی که نمیخونمش داشتم بهش فکر میکردم
فکر و خیال؟؟؟؟برای یک دختر نوزده ساله؟؟؟؟ گفته بودم که به موفقیاتش فکر کنی به رشته خوبی که توش درس میخونه به زیبایی بی وصفش.
گفته بودم توی تمام مراحلِ زندگی کنارشم که پشتش رو خالی نمیکنم
چه حرفِ خنده داری,من خودم رو هم نمیتونم جمع و جور کنم مگر نه اینکه چند شبِ گذشته رو به زور قرصِ دیازپام خوابیده بودم؟؟؟
مگر نه اینکه دلم از اضطراب تو دستام بودو من سعی میکردم اوضاعِ روحی خودم رو مدیریت کنم و خودمو قانع کنم که اوضاع مرتبه که همه مشکلات از ذهنِ خودِ من داره شکل میگیره حس میکنم هورمونهام قاطی شده
اه لعنتی همه چی زیرِ سر هورمونهاست.
...
یک روز که دانشجوی کارشناسی بودم و با دوستام توی چمنای دانشگاه نشسته بودیم یکی از دوستان پرسیدبچه ها فکر میکنید هر کدوم از ما ده سال بعد کجاییم؟
کاش ده سالِ بعد بود.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

صبحِ زوده

خودمو مچاله کردمو هی بیشتر میچسبونم به شوفاژِ کنار تخت

گرماش از لابلای بافتِ نرمِ پتو عجیب دلچسبه

باید پا شم حاضر شیم تا خواهرم که اومد بریم خرید برای عروسی برادرم

ولی...

ولی من غمگینم اون هم برای یک موضوع ساده و پیش پا افتاده

موضوعی که تو این دنیا و هیاهوش هیچی نیست

راستی گفتم دنیا و هیاهوش؟؟؟چرا دنیا انقد بزرگه ,اصلا من کِی فهمیدم دنیا انقد بزرگه؟؟تو بیست و یکی دو سالگی فکر میکردم دنیا لابد فقط اتاق من و خیابون انقلاب و چندتا پس کوچه هاشه

کی ملتفت شدم بزرگی دنیا رو؟؟کی غرق شدم توش؟؟؟؟

چرا من یاد نمیگیرم غمم رو مدیریت کنم درحالیکه غمِ همه رو بی اغراق همه ی اطرافیان رو مدیریت میکنم.

نمیدونم چرا ولی به طرز عجیبی حالِ همه تو خونه ی ما به حالِ من ربط داره

خب این قضیه رو سخت کرده نباید غصه بخوری باید پاشی تختت رو جمع کنی کتری رو آب کنی و بزاری رو شعله.

خوشبخت نیستی؟؟؟؟انقد که خدا بهت این فرصت رو داده کتری رو آب کنی بزاری رو شعله, تو این زمستان و کنار پرمهرترین خانواده؟؟

شکرگزاری یادت رفته؟قول نداده بودی که تو غصه و دلتنگی هم شکرگزار باشی؟شکرِ این غم رو به جا آوردی؟که خدایا سپاس که با این غم یادِ داشته هام میفتم یادِ تو

مریم جان

عزیزِدلم

دخترکِ روزهای پر از دوندگی و شبهای شعر

دلِ خیلیا به دلت بنده,دلِ یه خانواده, دلِ اویی که دوستش داری

میشود لطفا بخندی؟؟؟


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

خیلی نوشتم خیلی

ولی همه رو پاک کردم

فقط اینکه کاش میشد همه اون چیزی که در ذهن میگذره را بی پرده کلمه کرد.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

یه لیوان چای داغ ریختم و رفتم نشستم تو اتاق کنفرانس و از اولین پست وبلاگش تا آخریش رو خوندم

برای من یکی از وبلاگنویسایی بود که بلاگفا ازم گرفتش کسی که دوست نداشتم از دست بدمش

امروز رفتم سراغ وبلاگ قدیمی که ازش مونده تک تکِ کامنتا رو خوندم به تک تکِ وبلاگ کسایی که براش کامنت گذاشته بودن سر زدم تا دوباره پیداش کردم

بچه دار شده, چقد ذوق کردم

خدای خوبیها خودشو همسر و پسرش رو در پناهِ خودت حفظ کن.

.....

  • مریم ...