وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

به خودم قول میدم.

رادیو رو روشن میکنم و دفتر طراحیم رو باز میکنم باید تمرکز کنم دیگه این هفته نمیتونم بهونه بیارم این دومین هفته ای که کلاس نرفتم باید تمرکز کنم تکالیف چی بود؟تکالیف طراحی؟200 تا پرسپکتیو یک نقطه،200 پرسپکتیو دو نقطه،200 تا استوانه با چهار رنگ مختلف...

از بین مدادرنگیا رنگ سبز تیره رو برمیدارمو نوکشو تیز میکنم، دست میزنم به نوک تیز شده اش،مامان با شربت بیدمشک میاد تو اتاقم،میپرسه شربت بیدمشک میخوری؟؟؟میخندم شما بیار ببین میخورم یا نه؟

آره این چیزیه که از خودم انتظار دارم اینکه شاد باشم،پرانرژی باشم بس کنم این لوس بازیارو...

هیچکس نمیدونه هیچکس اندازه من نمیفهمه اضطراب چه بلایی سر آدم میاره،"اضطراب"

از اسمشم متنفرم بسکه منو تو زندگی زمین زد بسکه تلخ کرد لحظه لحظه ی زندگیمو، آخ که چقد امروز صبح که تو خنکای صبح زود خودمو زیر لحاف قایم میکردمو صدای جیک جیک پرنده ها میومد از اضطراب تو دلم حرص خوردم،حرص خوردم که خوشی زده زیر دلت دخترجان، که آخه چه مرگته؟؟

به خودم قول دادم قول دادم حتی از لفظ اضطراب هم استفاده نکنم این آخرین باریه که راجبش مینویسم یا حرف میزنم،نمیدونم شاید لغتش از حرفام حذف شه خودشم کم کم از دلم بره بیرون.

رادیو داره دعا میخونه نزدیک اذانه،از بین کلمه های دعا کلمه توکل بیشتر از بقیه توجهمو جلب میکنه.

خدایا توکل بر تو.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

شایدم...

اول کتاب"پاییز فصل آخر سال است" تاریخ نیمه شعبان رو میزنمو مینویسم چقد زندگی من شبیه توست "شبانه"،کاش میشد کسی برای ما تصمیم بگیرد،کاش ما نمیترسیدیم شبانه.

عادت به حاشیه نویسی رو از خاله دارم همونموقع ها که برای کنکور میخوند کنارش میشستمو مشق مینوشتم ،حاشیه تمام کتابهاش پر بود از دلنوشته و شعر...

روزی که ارشد قبول شدم تمام کتابهای دانشگاهیش رو  گذاشته بود تو کارتن داده بود مامان بیاره تهران،گفته بود کتابای مدیریتی هیچ تغییری نکردند توی این چند سال، راست گفته بود،از بین کتابها کتاب بازاریابی بین المملو کشیدم بیرونو ورق زدم، زنگ زده بودم به خاله که رسوا شدی خاله این چیزا چیه تو کتابات نوشتی؟؟؟

مینویسمو فکر میکنم به بیست سال آینده،لابد اونموقع خواهرزاده بیست ساله دارم که اسمش فرگل است یا برادرزاده پانزده ساله ای که نامش هلیاست، بعد میان سراغ کتابخونه من،دونه دونه ورق میزنن کتابارو،ابتدا و انتهای هر کتابی تاریخ شروع و پایان خوندن هر کتابی زده شده،چه میدانم لابد دختری مجرد هستم که دکترایم رو گرفته ام و تو دانشگاه تدریس میکنم،لابد فرگل میپرسد خاله چرا هیچوقت ازدواج نکردی و من لبخند تلخ میزنم،شاید هم این روزها عاقل بوده ام و به یکی از موردهای مناسب جواب مثبت داده ام و چهارتا سفر خارج از کشور عشق و عاشقی رو از سرم انداخت. شایدم...

چقدر درد تو بعضی سه نقطه ها هست.

...

خاله نوشته"هیچکس جز تو مرا این همه آزرده نکرد"تاریخ زده بیست و چهارم خرداد هشتاد روزی که شیوا رفت.

میگم خاله شیوا کی بوده؟

میگه از بچه های تبریزی خوابگاه که نزدیک خوابگاه تصادف کرد و از بین رفت

میگه مریم حتی تمام سوپرای محل تا سه روز برای عذاداریش بسته بودن از بس خوب و مهربون و اجتماعی بود.

...

پ ن:مسجد محل نزدیک خانه ماست،انقد نزدیک که وقتی پنجره اتاقم رو باز میکنم گنبد فیروزه ایش رو به وضوح میبینم،جشن نیمه شعبان است و صدایش به وضوح پیچیده تو اتاقم.

...

درد و دل نوشت برای صاحب این روز: نداری مریضی به بدحالی من/ندیدم دمی چون مسیحایی تو.


  • مریم ...