وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

زندگانی خوب نعمتی است.

زندگانی...با همه ستمها و دردهایش نعمت پربهایی است, نعمتی که فقط یکبار آدم به آن دست پیدا میکند و در همین یک بار است که آدم باید بتواند زندگی را بچلاند, که آدم در همین یکبار باید بتواند شیره و جوهر زندگی را بگیرد *

...

ساعت هشت میزم رو مرتب میکنم و از اتاق کارم میرم تو کافه, آسمون پشت پنجره ها نَم نَک داره تاریک میشه, من یه چایی برای خودم میریزم, تایمر گوشیم رو برایی نیم ساعت دیگه کوک میکنم و کتابم رو باز میکنم, نیم ساعت مطالعه هرچند آمار آبرومندی نیست ولی خودم رو به پیوسته مطالعه کردن قانع کردم.

... 

تایمر که آلارم میده, نور کافه که کم میشه از شرکت میزنم بیرون راه میفتم سمت خونه...

خونه آرومه, مامان کمپوت آلبالو درست میکنه, بابا هنوز نیومده, من برمیگردم به کتابم...

به کتاب غمگینم...

((بلقیس...مادرم))*

...

شب از نیمه گذشته, باید بخوابم, باید از داستان دل بِکَنمو بخوابم باید کتابمو ببندمو سعی کنم بخوابم که فردا روز تعطیلم هم باید 6 صبح بیدار شم

...

خدایا شکرت

...

*کلیدر

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

خوب نگاه کردن و در لحظه بودن و ذخیره کردن تصاویر اون لحظه عزیز تو ذهنم راهِ حلِ جدیدم برای فرار از موقعیتهاییه که دوسشون ندارم که اذیتم میکنن که نمیخوام اون لحظه تو اون موقعیت و فضا باشم...

اولین بار تو سفر بهش رسیدم, تو سوییت اجاره ای کنار همسرم در تاریکی مطلق دراز کشیده بودم, همسرم بعد از ساعتها رانندگی خواب بود و آروم و منظم نفس میکشید درحالیکه من رو محکم بغل کرده بود تا سردم نشه...چشمام رو بستم و صدای نفس کشیدنش وگرمای آغوشش رو خوب به ذهنم سپردم...

حالا تو هر موقعیتی که برام دوست نداشتنیه...وقتی میخوام بخوابم و خونه پر از صداست...وقتی همسایه تعمیرات داره...وقتی اضطرابهای بی پایه و اساس دوباره میان سراغم...چشمام رو میبندم فکر میکنم تو یه روستای سرد مرزی کنارش خوابیدمو به صدای نفسهاش گوش میدم...بعد آروم میشم...بعد صداهای محیط محو میشن...بعد خوابم میبره...

...

نزدیکِ اذانه, با خواهرم و پریزاد برای افطار بابا نون سنگک تازه و گرم گرفتیمو یواش یواش داریم برمیگردیم خونه, خوب نگاه میکنم سنگک داغ تو دستمه...یه نون اضافه برای همسایه کم سال بغلی که یه نوزاد شیرین داره...یه تیکه نون دست پریزاد که توی کالسکه اش نشسته و با چشمای قشنگ کنجکاوش همه جارو نگاه میکنه و خواهرم پایین شلوارش رو تا کرده تا پاهای کوچولوش ویتامین دی جذب کنند...

خوب نگاه میکنم... من...خواهرم...پریزاد...عطر نان...لحظات عزیز پیش از اذان...نسیم...

خوب نگاه میکنم...خوب حفظ میکنم

...

و هزار مثال دیگه که تو زندگی جریان داره که سرسری ازشون میگذریم که دارم تمرین میکنم که دارم یاد میگیرم انقد راحت نگذرم از کنارشون...که نجات دهنده همین لحظاتند...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

قدردان باشم...

امتحان و مقاله و پژوهش برای دانشگاه و کلی گزارش برای کارش دارد

فکر نمیکردم که بیاید کارهایش بیشتراز آنچه که بشود تصور کرد فشرده اند...

ولی آمد..درست مثل هر هفته, راس ساعت هشت, مقابل درب آموزشگاه...

...

(دیشب نوشت)

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

امشب عجیب بیقرارم

بیقرار...عصبی...دلتنگ...پربغض...که هیچی تسکین نبود و نیست جز همون چند دقیقه مکالمه کوتاهی که داشتیم....

بعدتر فکر کردم دل ندم به دلِ گرفتگیِ دلم...که یجوری برخورد کنم انگار که حالم خیلی خوبه...

فتیر حلوایی خوردم...

موهامو بافتم....

مسواک زدم...

ماسک گذاشتم....

میز آرایشم رو مرتب کردم...

میز تحریرم رو...

طرح آبرنگ انتخاب کردم...

آخ راستی چرا زودتر به ذهنم نرسید

" سعدی"

برادر بزرگم سعدی...

که از درد فراق به تو پناه می آورم.

....

هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

نیکبخت آنکه تو در هر دو جهانش باشی

غم و اندیشه در آن دایره هرگز نرود

بحقیقت که تو چون نقطه میانش باشی

هرگزش باد صبا برگ پریشان نکند

بوستانی که چو تو سرو روانش باشی

همه عالم نگران تا نظر بخت بلند

بر که افتد که تو یکدم نگرانش باشی

گر توان بود که دور فلک از سرگیرند

تو دگر نادره دور زمانش باشی

وصفت آن نیست که در وهم سخندان گنجد

ور کسی گفت مگر هم تو زبانش باشی

چون تحمل نکند بار فراق تو کسی

با همه درد دل آسایش جانش باشی؟

ای که بی دوست به سر می نتوانی که بری

شاید ار محتمل بار گرانش باشی

سعدی آن روز که که غوغای قیامت باشد

چشم دارد که تو منظور نهانش باشی...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
دیدی؟ دیدی چه بازی راه افتاده؟ همه دارن از چشمها میگن...
چشمها؟؟؟؟؟ میشه من قاعده بازی رو عوض کنم؟؟؟؟از دستات بگم؟؟؟
یادته گفتی من اولین بار عاشق چشمات شدم؟؟؟گفتی مریم چشمات همیشه حُزن دارن, حُزنش دلم رو مچاله میکنه...
دستات رو گرفتم و گفتم ولی من اولین بار عاشق دستات شدم همین دستای مهربون حمایتگرِ زخم و زیلیت...
نمیدونم چند سال گذشت تا فهمیدم چشمهات رو هم عاشقم قدِ دستات که چه جام جهانی پرباست تو نی نی چشمات و کاپ رو زمانی دستم میدند که چشمات میخندن؟؟؟
میشه چشمات همیشه بخندن؟؟؟
...
ممنون از دعوت حنای عزیزم من هم از عارفه عزیزم دعوت میکنم به این چالش بپیونده.
...
کاش میشد خود عزیزش رو به این چالش دعوت کنم مَرد خوب نویسنده ام رو...
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
پنج شنبه ها از صبحش دل تو دلم نیست, توی آموزشگاه هندزفری تو گوشم میزارم خودم رو با مدادرنگیا سرگرم میکنمو ابی گوش میدمو دائم ساعتم رو نگاه میکنم,ساعت به هشت که میرسه ضربانم قلبم تند میشه تمرکزم پایین میاد  و انحنای لبام بالا میرن...
نزدیکای هشت بلند میشم وسایلمو جمع کردنی دستام میلرزن واقعا نمیدونم چرا ولی دستام میلرزن از دستپاچگی شاید,  از این همه عجله ام...
بعد بهترین ساعتهای هفته ام ساخته میشن...
من از پله ها سرازیر میشم پایین, میرم سمت ماشین در عقب رو باز میکنم که وسایلم رو بزارم برمیگرده نگاهم میکنه میخنده(که من خنده هایش را دیوانه ام که جهان به اعتبار خنده هایش زیباست)میگم چیه؟میگه شبیه خانوم معلما شدی و من تازه یادم میفته عینکم رو از چشمم برنداشتم, گفتم که پنج شنبه ها حواس ندارم...
بعدتر ماشین رو نزدیک پارک لاله پارک میکنیم و میریم بازارچه و من دوباره پیکسل میخرم(هر چیز که در جستن آنی آنی *) و کلی قدم میزنیم, شام سبک میخوریم حلیم و آش که من همین امروز دو تا از دندون عقلهام رو کشیدم...
بعد من رو میرسونی خونه این تلخ ترین قسمت پنج شنبه هاست همون لحظه هایی که من دعا میکنم زمان نگذره جاده کِش بیاد و تو سنگین ترین ترافیکها بمونیم...
میرسیم خونه محکم بهت دست میدمو دل میکنم,صبر میکنی که برم خونه ...
میرسم خونه با طرحای نقاشی و دو تا گلدون کاکتوس و یه پیکسل و یک عالمه دلتنگی...
یعنی برای دیدار عزیزش باید تا آخر هفته آینده صبر کنم؟؟؟
...
*شعر روی پیکسل
**تازگیها کتابی میخونم به نام تئوری انتخاب البته تازه شروعش کردم ولی خیلی دوست دارم در موردش و تاثیری (تا همینجا که خوندم) که روی زندگیم گذاشته بنویسم.
  • مریم ...