وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

دارم وسایل فردا رو آماده میکنم مقنعمو با نرم کننده میشورمو اتو میکنمو عطر میزنم آویزون میکنم کنار مانتو و شلوارم. دارم وسایل کیفمو چک میکنم دفترچه بیمه, کیف پول, کارت مترو..و مرجان میخونه" خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کورِ بی تو, رنگِ خوشبختی عزیزم دیگه از من دورِ بی تو" که بغضم میترکه. تنها بودن تو خونه این حسن رو داره که میتونی با خیال راحت گریه کنی هرچند اوج غصه من اشک ریختن تو سکوته.

دوباره استرس دارم استرسی که خیلی پایه منطقی نداره یا اگه داره نباید انقد زیاد باشه انقد که منو به گریه بکشونه.

با بابام قهرم ولی فک کنم متوجه نشد وقتی زنگ زد کلی چاق سلامتی کرد و قربون صدقم رفتو من بعد هر جملش فقط گفتم مرسی بدون اینکه حتی حالشو بپرسم. حالا شاید فردا که میره ماموریت ازش خداحافظی نکنم متوجه شه.

دهنم خشکه درب یخچالو باز میکنم از بین اون همه نوشیدنی و شربت و دلستر دستم میره سمت آبِ کرفس و یه لیوان برای خودم میریزم. 

پاشم جواب این اس ام اس کاری رو بدمو برم سراغ نقاشیم. میدونم که حالمو بهتر میکنه.

بعدا نوشت: مثل اینکه بابام متوجه ناراحتیم شده بود و اون تماس هم به همین دلیل بوده. میگم چرا نمیدونست چی بگه و سوالای بی ربط میپرسیدا. عزیزم میگه درسای دانشگاه چطوره؟ میگم بابا من که دیگه درسی ندارم :)

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

قهوه رو که دم میکنم میرم کتاب "مردی در تبعید ابدی" و ماژیک هایلایتو بالشمو از اتاقم میارمو میام تکیه میدم به دیوار آشپزخونه.

چقد این قهوه تو خنکای آخرای اسفند میچسبه چقد بعد این همه بدو بدو و این روزای شلوغ میچسبه چقد خسته ام و الان چیزی جز همین قهوه خوش عطر داغ حالمو خوب نمیکنه.

...

احتمالا باید حافظمو ضعیف کنه این قلم زمین نزاشتن. اینکه من هر چیزی رو مینویسم از جملات بزرگان گرفته تا داستان های کوتاه...حتی یه جدولی درست کردم که تمام صفتهای خوب اخلاقی مثل "صبور بودن" و " کنترل عصبانیت" و ... که دوست دارم تو خودم تقویت کنمو نوشتمو هر شب تو خونه های جدول به خودم رتبه و امتیاز میدم ...یعنی قشنگ قیامتو هر شب میارم جلو چشمم از بس به خودم سخت میگیرم. ولی عجیب جواب میده, نوشتن و یادآوری هرروزه ی نوشته ها برام شده مثل تلقین و کلی تو برخوردام تاثیر گذاشته و متعاقبا برخورد خانواده و دوستان و همکارا هم به همون اندازه باهام بهتر شده, سال 94 با همین شیوه یه سال موفق بود باشه که 95 هم پر باشه از صبر, ایمان و امید و عشق و توکل...

...

امروز استاد سختگیرنقاشیم طرحی رو که روش کار میکردم نپسندید و خواست که از اول کار کنم هر چند که در لحظه ناامید شدم ولی من آدم کنار کشیدن از اهدافم نیستم تا حالا به هر چی خواستم رسیدم و نقاشی هم مستثنی نیست. هفته دیگه با کلی ذوق سر کلاس حاضر میشمو طرح قشنگمو و دوباره و لازم باشه هزارباره از اول شروع میکنم.

...

زندگی بالا و پایین زیاده داره بالاهاشو که دارم اینجا ثبت میکنم; پاییناشم میدم دست سال 94 که با خودش ببره من نمیخوامشون.

...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

یه چایی خوشرنگ برای خودم میریزم در کابینت بالای سرمو باز میکنمو نفسم رو با صدا میدم بیرون.همین ماه پیش با دیدن نایلونای برگ چایی سبز و گل سرخ و زیره و گل گاو زبون و...، تمام شیشه مرباهای خالی شرکت رو که مستخدم نگه میداره آورده بودمو تمام دمنوشارو تو شیشه ها ریخته بودمو به ترتیب چیده بودمشون، الان باز هر کی هر چی خریده با همون کیسه ای که فروشنده بهش داده چپونده تو کابینت.

خب زیره بریزم تو چاییم یا برگ گل سرخ یا دارچین یا بهار نارنج؟ اممممممممممم دوست دارم پنج شنبه ام بهار نارنجی باشه، چند پر میریزم تو چاییمو میام پشت میزم میشنم.

این پست یادتونه؟ زن و مرد خوشبخت قصه بعد از سیزده سال زندگی مشترک به دلیل خیانت مرد به بهونه نازایی خانم بعد از دوا درمون های بسیار از هم جدا شدند.

مرد ازدواج کرد و بچه دار شد.

زن هم همسر مردی شد که از سالهای نوجونی عاشق زن بوده و بعد از ازدواج زن مجرد موند تا جدایی و خواستگاری و ...

تصور کنید حال زنی رو که همین چند روز پیش دکتر بهش گفته بارداریت چیزی در حد معجزه است، اونم درحالیکه همسر جدید نازایی زن رو پذیرفته و خواستگاری کرده و هیچ اقدام درمانی برای بارداری نکردند.

عجیب کنجکاو دونستن حال و هوای مرد هستم، مردی که شب عروسی ازدواج عشقش خون گریه میکرد و حالا بعد از سالها پدر بچه همون دختره، دختری که نازا بود.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

دیشب از شبای تنهایی بود، مامان زنگ زد که میرن خونه خالینا، که برام مرغ کباب کرده که با ماست بادمجون بخورم، شکر بزرگیت خدا مامان داره بهبود پیدا میکنه کبودی دستا و قفسه سینه رفع شده و.سیاهی دور چشمم به زرد کمرنگ میزنه، درد زانوها هم تا حد زیادی کم شده، پریشبا رفتیم فروشگاه زنجیره ای و کلی خرید کردیم، ماست محلی خریدیمو و زیتون و یک بسته شکلات تلخ برای دفتر. .. 

حالا که مامان نیس یه سر میرم دروازه دولت و تابلوی قاب شده گلدوزیمو میگیرم، تو مترو گوشیمو درمیارم که یکم کتاب (الکترونیکی) بخونم که انقد داد میزنن خانم ریمل ضد آب دارمو و روسری و آینه چشمک زن و...که کلا تمرکزم بهم میریزه، خسته ام و حوصله ندارم فقط یه گوشه وایمیستمو نگاه میکنم به فروشنده های مترو، خانمه میگه برچسب رنگی تخم مرغ آوردم برای سفره های عیدتون، فکر میکنم نه خانم بهار آوردی به عصر خسته ی مترو.

میرسم خونه در یخچالو باز میکنم وااااااااو هندونه، میگم رشوه خوبی بود مامان، هندونه رو برش میزنم یه کاسه تخمه میریزمو میرم میشنم پای قسمت جدید شهرزاد.

دلم میخواد شیرینیجات درست کنم ولی نه خودم میخورم نه بابا اهلشه، زحمت همه اینا رو داداش میکشید که اونم شهرستانه، مامان هم که میگه تحرکم کمه رژیم گرفته، از یخچال دوتا تخم در میارم، خب واسه دخترای دفتر درست میکنم، نتیجه میشه مافین با مغز شکلات.

دارم سالاد شیرازی درست میکنم برای ناهار فردا که مامانینا میرسنو شب تنهام تموم میشه. 


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

شنبه آبی من.

تو سررسیدم مینویسم 9 تا 10 شب پیاده روی.

چندتا آهنگ شاد دانلود میکنم، کتونیامو میپوشمو هندزفری رو فرو میکنم تو گوشمو از پله ها سرازیر میشم پایین.

شرایط جوری پیش رفته که نمیتونم باشگاه برم؟؟؟ خیالی نیس، پیاده روی رو میزارم تو برناممو بابت این تصمیم یک دنیا از خودمم ممنونم.

....

مامان میاد تو اتاقم میگه داری چیکار میکنی؟

+ هیچی خاطره های قبلیمو مرور میکنم

بعد یه قسمتایی از آرشیو رو براش میخونم، دستش که زیر چشمم کشیده میشه سرمو میارم بالا"مامان چرا بغض کردی، داری گریه میکنی؟" 

+ نمیدونم.

میگه چقد مامان مامان کردی حالا هر کی یادداشتات رو بخونه میگه این دختره چقد مامانیه و من فکر میکنم مگه میشه دختر مامانی مثل تو بود و مامانی نبود؟

...

درب کمد لباسامو باز میکنم، ممممم برای فردا چی بپوشم؟ رسمی یا اسپرت؟ سرمه ای یا مشکی؟ کیف و کفش زرشکی بپوشم؟ یا قهوه ای؟

برای فردا ذوق دارم، برای شنبه نیومدم، برای قیافه های خوابالود اتوبوس و پیاده شدن سر کوچه شرکت و قدم زدن تو این اسفند بهاری :)،  برای صبحانه هشت صبح با سنگگ تازه و غرای مستخدم که پاشید دیگه میخام میز رو جمع کنم.

برای نوشتن الویتای کاریم با خودکارای رنگیمو و تماس با استاد راهنمام.

اممممم مانتو و مقنعه و شلوار سرمه ایم رو آماده میکنم برای فردا و برق میندازم کیف و کفش مشکیم رو.

شنبه خوب من آبی پررنگه :)

...

مادرم باید زن خوشبختی باشه که دختردایی هفت ساله ی عاشق شیر و شیرکاکایوم، با یه نایلون پر از شیر و شیرکاکایو میاد بالاسر مامانم که " عمه اینارو مدرسه بهمون داده بیا همشو برای شما جمع کردم"


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
مایع کتلتو میندازم تو روغن داغ و دورش رو با کناره قاشق صاف میکنم، صدای جیلیز و ویلیز سرخ شدن و بوی مطبوع ادویه ها میپیچه تو آشپزخونه، برای خودم یک لیوان شیرموز میریزمو تکیه میدم به دیوار آشپزخونه.
فکر میکنم مریم امروز رو نمیشناسم، دختر بی حیای درونم رو نمیشناسم، کی بهش این همه پر و بال دادم، که جرات کنه قضاوت کنه، شرایط خاص دیگران رو نادیده بگیره و فقط به فکر خودش باشه، اصلا من کی بهش یاد دادم انقد خودخواه باشه، که نچ نچ گویان و خودمحورانه متهم کنه دوستی رو، عزیزی رو، اونم در شرایطی که کمتر حق باهاشه.
امان از دست ما آدم ها، چه بی رحم میشیم گاهی، بخدا که ظلمه، بخدا که ظلم کردم، کاش قبل از متهم کردن فکر میکردم که چه راحت با یه جمله میشه دلی رو شکست، که بخدا دل شکسته رفو نمیشه که دل شکسته خودم هرگز 
رفو نشد.
بشقاب بند زده هم دیگه بشقاب نمیشه، دل که دله، کاش ببخشدم، هرچند خودم هم چیزایی شنیدم که مستحقشون نبودم چیزهایی که مرورشون منو تا گریه میکشونه ولی کاش من شرمنده خودم نبودم.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

شب آرومم.

میرم سراغ گردگیری و مرتب کردن کتابخونه بابام، بعد هم کتابخونه برادرم، جاتون خالی همه ماهنامه های کامپیوتریش رو ریختم دور.
مادرم امروز غذا درست کرده بود هر چند دکتر گفته در حد یه پیاز داغ هم زدن هم نباید کار کنه ولی دل مهربونش طاقت نیاورده باز،  میل رو پایان نامه کار کردن هم نیس، پس دست و صورتمو با صابون آلوورا میشورم، مرطوب میکنم برق ناخن میزنمو دراز میکشم رو تخت.
نمیدونم چرا ولی دلم عمیق شور میزنه! پیش خودم فکر میکنم اصلا همون بهتر که من همیشه سرم شلوغه وگرنه تا حالا از استرس مرده بودم که!
فردا میرم دروازه دولت، همونجایی که ازشون تابلوی گلدوزی میخرم، پیش همون پیرمرد تپل دوست داشتنی که چند مدل گره زدن رو یادم داد.
میرم بگم همون روز اولی که طرح گلدوزیمو ازش خریدم خوردم زمینو طرحم شکست، میرم بگم با یه بدبختی دوختمشاااا یه کاریش بکن دیگه!
میرم تا با حوصله بین طرحاش بگردمو اونم تو سکوت گلدوزی کنه و آخر هم از خریدم تشکر کنه! میرم تا قدم بزنم کوچه پس کوچه های مرکز شهر رو تو شلوغیای دم عید! نگاه کنم به جنسای دست فروشا و یکی دو تا وسیله کوچیک ازشون بخرم، عبور کنم از کنار مشتری هایی که خسته از خرید یه گوشه ایستادنو و اسنک و فلافل میخورن.
کاش تهرانم همیشه انقد غوغا بود کاش مردمم همیشه انقد شاد بودن، آخ از اسفند و معجزه هاش!
...
پ ن: این جایی که ازش تابلو گلدوزی خریدم یک سری طرح هم برای نقاشی داره شاید کمکی باشه برای کسایی که میخوان شروع کنند یا تو عید حوصلشون سر میره، بنظر کار خیلی راحتی میاد و نتیجه نهایی هم یک تابلوی زیباست. انشااله فردا ازش عکس میگیرم شاید سرتون رو تو عید گرم کرد.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

بدو بدو

خب میرسیم به این جمله حاشیه ای حالا که داریم خونمون رو میتکونیم دلمونم بتکونیم، خالی کنیم دلمون رو از کینه، آشتی کنیم با قهر کرده ها
من این روزا دارم خونه تکونی میکنم، هر روز یه کمد و کابینت و کشو رو میریزم بیرون ولی دلم رو نمیتکونم، نه خانم نه آقا، شمایی که قضاوت کردی، شمایی که قساوت کردی،رنجوندی، ذوقم رو کور کردی، آتیش هیجانمو خاموش کردی، من دلم رو از کینه شما خالی نمیکنم، نه اینکه حس بدی رو که منتقل کردی رو نگه دارمو خودمو آزار بدم ها نه، یعنی ارزشش رو نداری، فقط سپردمتون بخدا، مثل همه ی این سالها و ماه ها و روزها.
فقط عید دلیل خوبی برای برگشت به شما نیست، من مدتهاست که دلم رو تکوندم و خالی کردم از حضور دل سنگ شما، و چه آرامشی...چه آرامشی.
...
این روزا عجیب سرم شلوغه هم تو دفتر هم تو خونه، هر روز بعد کار به شام و ناهار ( برای روز بعد) درست کردن میگذره  و خونه تکونی، بین این همه کار مهمونداری از مهمونایی که برای عیادت مامان میان رو اضافه کنید، برای رسیدن به همه اینکارا فقط دارم میدوام تو خونه یک لحظه هم نمیشینم، یک لحظه هم نمیشینم تا دوازده  یک نیمه شب که تازه نوبت به پایان نامه میرسه تا سه و بعدش من بیهوش میشم تا هفت صبح.
به خودم قول دادم غر نزنم، از خستگی نگم، نزارم شرایط خونه رو کارم تاثیر بزاره، مدیریت کنم زمان و کارهام رو.
...
هر سال عید اهدافی رو که دوست دارم بهشون برسم رو اول سر رسیدم مینویسم بعد تو بازه های چند ماهه تو همون سررسید به خودم یادآوری میکنم تا وقتی تو طول سال به اون صفحه ها میرسم هم بهم یادآوری بشن هم انگیزه باشن.
"گرفتن گواهینامه
کنکور ارشد
پایان نامه
دکتری و..."
امسال فقط میخوام خودمو دوس داشته باشم، این تنها هدفه امسالمه، میخوام تو صفحه های مختلف بنویسم" خدا قوت مهندس پا شو یه چایی بخور" " مرطوب کننده بزن" " برای مامان کتاب بخر" به خواهرت زنگ بزن" " پاشو حاضر شو برو تیاتر"
اصلا چرا صبر کنم تا عید از همین امروز، "خسته نباشی خانم پاشو قرص ویتامین D و کلسیم اتو بخور."
...
راستی وسطای کارای پایان نامه وقتی ذهنم خسته میشد تابلوی گلدوزیمو میگرفتم دستمو به عنوان استراحت میدوختم، دیشب تکمیلش کردم :)

  • مریم ...