وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

با سلام

آیا شما کسی هستید که نوشته های بنده رو دنبال میکنید؟؟؟

پس در جریان خلوضع بودن من هستید...

جونم براتون بگه جامدادی لازم بودم یعنی یکی داشتم ولی مدادای طراحیم توشه یکی دیگه هم لازم داشتم فلذا جای خرید خودمان دست به کار شده و یکی درست کردیم (اگه جالب نشده بخاطر اینکه دیگه وسیله ای نخریدمو یجوری سرهمش کردم کارمو که راه مینداره)



میدونم خیلی سادست ولی دیشب از درست کردنش یه شادی خاصی تو دلم بودم هی خودکارامو میزاشتم توشو میگفتم اینو من درست کردم (این خوشحالی خودش سر دراز داره و ریشه تو این داره که تو فامیل ما هیچکس هیچکس هیچکس به هیچ هنری علاقه نداره و ارزش محسوب نمیشه و وقتی من تو بیست و شش سالگی به خودم جرات میدم تو همچین فامیل و خانواده ای حتی از این کارای بچه گانه کنم کلی به خودم میبالم)

دیگه جونم براتون بگه در ادامه ی کارای خلوضعانمون از این عروسکا درست کردم:



شبیه اون عروسکایی که توش سوزن میکنن و یکیو جادو میکنن نشده؟؟؟ میخام یکی هم از اونا درست کنم

دیگه اینکه جونم براتون بگه از آشپزیام و فیلینگ کدبانوگریم...



اینم راحت الحلقومی (باسلوق) که پست قبل نوشتم:



مریم جان عزیزم تابستون هر جلف بازی دلت خواست درآوردی میشه کمی هم به فکر پایان نامه و کارت باشی؟؟؟

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

جمعه جان

عروسی یه فامیل دور بود
ولی همه دعوت بودند تمام قوم و خویش من
نزدیک به دو هزار نفر مهمان در باغ دراندردشت پدر داماد دعوت بودند
نرفتم
با وجود اینکه همه دخترخاله ها و خواهرو بودند با وجود اینکه میدونستم خیلی خوش میگذره
موندم خونه و جمعه صبح زود مثل همیشه بیدار شدم و مثل هر جمعه افتادم به جون خونه
میدونید من جمعه ها رو بخاطر آشپزخونه خونمون دوست دارم آخه میدونید خونه ما از اون خونه قدیمیاست که آشپزخونش اپن نداره از اون خونه قدیمیا که وقتی میری تو آشزخونه و درب رو میبندی ارتباطت با همه جا قطع میشه
بعد من هر جمعه خونه رو جمع میکنم کتابخونمو گردگیری میکنم جاروبرقی میکشم بعد میام تو اشپزخونه و درب رو میبندم ناهار رو بار میزارم شیرینی یا کیک درست میکنم که شب که همه میان با چایی بخورن.
امروز بعد از دم گذاشتن برنج، راحت الحلقوم درست کردم بعد تو فاصله ای که مایعش تو یخال ببنده اشپزخونه رو نظافت کردم
بعدش تو همون اشپزخونه نشستم به تکمیل کردن تابلوی گلدوزیم.
جمعه ها تنها روزیه که دختر کلاسیک و سنتی درونم ارضا میشه موهاشو بالای سرش جمع میکنه دامن بلند میپوشه اشپزی میکنه تو سکوت گلدوزی میکنه شالگردن عموشو میبافه تو ماگ گلگلیش چای میخوره... بخاطر همینه جمعه ها رو از دست نمیدم حتی اگه به پرسروصداترین عروسی عمرم دعوت شدم باشم 
جمعه عزیزم تو بهترین روز هفته ای من عاشق غروبهایی هستم که تو سکوت و تاریکی ملایم خونه تکیه میدم به دیوار کنار درب تراس و قهوه ام رو میخورمو تهرانو تماشا میکنم
لطفا هی کش بیا.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

برای همسرش صبحانه درست کرده بود، برادر جان رو میگویم داشتند املت و چایی شیرین میخوردند گفت مریم بیا بخور صبحانه درست کردم گرسنم بود و دلم املت میخاست رفتم سر یخچال ظرف غذامو برداشتمو گفتم مرسی دیرم شده.

...

نمیخام بگم من خیلی کار خاصی میکنم ها ولی بعضی خانم ها چقد راحت زندگی میکنند خوشبحالشان...

میخوابند تا هر ساعتی که میخان هروقت اراده کنند میرن خرید و مثل من به کلی باشگاه سر نمیزنن تا یه خوبش رو که تا هفت شب خدمات میده رو پیدا کنند.

میدونم چی میخواید بگید ته برج این منم که حقوقشو میگیرم ولی...

میدونی من از سر اجبار کار میکنم نه اینکه نیاز مالی داشته باشم اینجوری تربیت شدم مستقل، هم من و هم خواهرم، قضیه پسرا که خب فرق داره باید مستقل شن

اصلا بخوام واضح بگم بابا وضعیت مالی نسبتا خوبی داره و از هیچی هم دریغ نمیکنه ها ولی جوری تربیت کرده که دستمون تو جیب خودمون باشه در حدی که بمیریم ولی خرجامون پای خودمون باشه و از کسی نگیریم انقد مستقل که خواهرم بعد چهار سال زندگی مشترک هنوز نمیتونه از شوهرش پول بگیره و همسرش به ازای این کم خرجی خونه و ماشین و مغازه ای هرازگاهی به نامش میزنه چقد رو خودش کار کرده تازگیا بتونه از شوهرش پول بگیره میگه سرکار نمیرم تا مجبور شم

وضعیت من بدتره بمیر ولی نزار کسی برات خرج کنه حالا خودم کلی دست به خرجمها برای همه هدیه میخرم شالگردن میبافم همیشه دست پر به خونه اقوام میرم هر ماه یه مبلغی به حساب اقوامی که دستشون تنگه میریزم ولی بگو بمیر ولی کسی برات خرج نکنه بدجوری به غرورم برمیخوره

هیچوقت هم پدرم رو راضی نمیکنه به نظرش به هیچ جایی نرسیدیم شما که غریبه نیستید فک کنم حتی ازمون خجالت هم میکشه خب خیلی افت داره خودت یه آدم اسم و رسم دار باشیو هزار نفر زیر دستت کار کنند ولی بچه هات...

همین الان که کلاس نقاشی میرم هم بزرگترین جرم دنیاست، چرا؟؟؟ چون جاش میتونم بشینمو برای دکترا بخونم، حالا مهم نیست دیگه انرژی درس خوندن نداری و میخوای یه چند سالی به علایقت بپردازی اونم علایقی که نه با خیال راحت علایقی که باید برای تامین هزینه هاش کلی کار کنی مهم اینه دختر آقای فلانی دکترا نداره

ولی میدونید چیه من دوست ندارم به شغل فلان برسم تا فلان قد درآمد داشته باشم برای من همینکه درآمدم کفاف پول دانشگاه و کلاس و کامواهای رنگیمو ماگهای جورواجورمو میده بسه برای من اصلا فرقی نداره کدوم منطقه تهران زندگی کنم هر جای این تهران که باشی قطعا یه فرهنگسرا داره و این برای من کافیه قطعا یه کافه خوب داره و این برای من کافیه برای من فرقی نداره تلوزیونمون چیه یا فلان مبلو داریم یا نه من برای بافتنم یه پشتی که بهش تکیه بدم بسه نه؟؟؟ پشتی هم نیس یه بالش برام کافیه

میدونم دارم از سر شکم سیری حرف میزنم 

من دوست دارم جایگاه به عنوان یه دختر ارزشمند باشه نه اینکه چون سرکار میرم چون فوق لیسانس دارم پس اگه چیزی میبافم یا کیکی میپزم اشکال نداشته باشه من حتی اگه درسم نمیخوندمو تو خونه بودم هم اینکارا ارزشمند بود هرچند الانم دست به هرکاری که میزنی میشنوی که جای اینکارا بشین درستو بخون

من دوست دارم پدرم از دستپختم تعریف کنه نه از دست فرمونم دوست دارم بفهمه رنگ چقد زندم میکنه 

بگذریم

شرمنده خودمم شرمنده پدر هم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

گفته بودم که برسونتم کلاس نقاشی

نشسته بودیم تو ماشین راه افتاده بودیم سمت کلاس

اشاره کرده بود به تخته شاسیمو گفته بود این کارا آینده نداره

گفته بود اینکارا واسه زمانیه که آدم دیگه همه کاراشو کرده و وقت اضافه داره واسه شصت سالگی

گفته بود بشینم واسه دکترا بخونم

گفته بود بیست سال دیگه به حرفاش میرسم

گفته بود بچه هاش از همه بچه های فامیلش پایین ترن با وجود اینکه همه چی پاشون ریخته

بعد من جواب نداده بودم که من و خواهرم تنها دختران شاغل فامیلیم

جواب نداده بودم که ما تنها دخترانی هستیم که تحصیلات تکمیلی داریم

جواب نداده بودم که بچه های دانشگاه سراسری فامیل تو آموزشگاه شاگرد برادر دانشگاه آزادیمند

جواب نداده بودم خواهرم همزمان همسر هست شغلی تمام وقت داره و انقد هنرمنده که تمام لباسهاشو از خونگی تا مجلسی از راحتی تا رسمی خودش با دقت و ظرافت میدوزه

جواب نداده بودم که خواهرم از نوزده سالگی دیگه یه هزارتومنی هم  از خونه نگرفت 

در جواب اینکه چرا هنوز ماشین نخریدم نگفتم چقد خرجها بالاست و من دارم سعی میکنم خودم از عهده خودم بربیام جواب نداده  بودم که دخترم و دلم هر ماگ رنگی هر بسته ی مداد رنگی و هر کیف سنتی که میبینه رو میطلبه و من دلم نمیخواد بابت ولخرجیام به کسی فشار بیارم

جواب نداده بودم که بابا بیا بچه هاتو همینجور که هستند بپذیر

این همه ی منه این همه ی ماست 



  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

غروب باشد

طوفان باشد

برسی خانه

مادرت روبه روی تلوزیون دستان دعایش رو به آسمان باشد

آنچه میشنوی صدای سوره یوسف باشد 

میل و کامواهایی که دارد برایت شال میبافد کنارش باشد

آبگوشتش را بار گذاشته باشد

ترشی دست سازش با دوغ محلی خوزستان روی میز باشد...

دنیا اگر لحظه ی بهتری دارد رو کند.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
گفته بودم که دنبال تابلوهای گلدوزی میگردم دنبال طرح هاش بودم و از گشتن ناامید.
میدونی دیگه هیچ زنی به گلدوزی علاقه نداره هیچ زنی دوست نداره عصرای بلند تابستون که همسرش از کار برگشته و جلوش ظرف هندوانه گذاشته  و داستان مینویسه یا روزنامه میخونه اون گوشه ساکت و با لبخند گلدوزی کنه، گره بزنه دل خودشو با نخها با رنگا...
زنگ زد که منبعش را پیدا کردم بعد دستم را گرفت و برد در کوچه پس کوچه های مرکز شهر همانجایی که خیابانهایی باریک دارند و هرچند قدم یک سفره خانه هست
ابتدای یه کوچه قدیمی زنگ طبقه آخر یک ساختمونو زدیم به محض وارد شدن به ساختمون تابلوهای کوبلن داشت توی یه دستگاه بزرگ تولید میشد
طبقه دومش یه پیرمرد لوتی  چاق با موها و ریش های بلند سفید و عینک ته استکانی که بندش از پشت سرش گذشته مشغول طرح زدن بود.
با حوصله طرحم رو انتخاب کردم پیرمرد کاری به کارمون نداشت گذاشت هرچقد که میخوایم تو مغازش بین تابلوها و کاغذا و نقاشیا و نخ ها بمونیم تو سکوت کارشو میکرد.
گفتم چه خوب که اینجا هنوز هست من خیلی گشته بودم ولی پیدا نکردم گفت مگه دیگه خانوما از اینکارا میکنن مگه وایبر میزاره  بعد پول رو ازم گرفت و از خریدم تشکر کرد
با تابلوهای گلدوزی از مغازه زدیم بیرون.
انقد ذوق زده بودم که دوستم طاقت نیاورد و گفت تو چقد کلاسیکی مریم لاین و فیس بوک( البته فیس بوک داشتم مدتهاست غیر فعالش کردم) نداری گلدوزی میکنی و عروسک میبافی، راستی گفتم عروسک میبافم یکشنبه ها و سه شنبه ها از سرکار مستقیم میرم تو یه غرفه کوچیک که به تازگی پیداش کردم و یه خانم مسن  لاغر عینکی چادری مهربون ناز دوست داشتنی هرچند دقیقه یکبار عینکشو رو چشماش مرتب میکنه و گره ها رو یکی یکی یادم میده من با دقت نگاه میکنم میفهمم یاد میگیرم ولی به محض اجرا دستام به هم گره میخورن و ما دو تا با صدای بلند میخندیم.
...
پ ن 1: میگم شماره این مغازه قدیمی تو این کوچه پس کوچه ها رو چجوری پیدا کردی؟؟میگه  من خبرنگارم خانوم.
پ ن 2: طرح قبلی گلدوزی رو که قبلا راجبش نوشته بودن گذاشتم بلد نیستم لینک بدم ببخشید با عنوان " عنوانم نمیاد" دوست داشتید ببینید.
پ ن 3: طرح قبلی رو دوختنی همه بچه های فامیل عاشق گلدوزی شدن و من اجازه دادم دستای کوچولو نرمشون با نخ و رنگ و سوزن آشنا شه دیروز برای اونا هم تابلو خریدم.

  • مریم ...