وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

تو خونه جدیده خالینا...

تنها تو اتاق نشستم روی بالشا و لحافارو میدوزم، بقبه دارن تو هال صحبت میکنن حرف مراسم خواستگاری پسرخالمه که شب قبل انجام.شده و بله برون و تالار و.عقد و...

حسودیم شد پسرخالم دوسال از من کوچیکتره.

....

مامان اومده تو اتاقم گردنشو با یه روسری بسته، لامصب بد دردیه گردن درد، منم گاها دچارشم.

میگه رفته بودم فروشگاه الف و زنش رو دیدم، میگم مگه زن گرفت میگه آره یه پسر هشت ماهه هم داره.

میپرسم خانمش چادریه؟ میگه آره با بدجنسی میپرسم خوشگل هست!؟ مامان میگه آره خوبه، میگم خوشگلتر از...(همسر سابقش)؟؟؟ میگه نه فک نکنم هیچ زنی تو زندگی الف به خوشگلی اون پیدا شه.

الف از بچه محلای شهرستان بود که از قضا به کمک پدرم بعدها همکار شدند و ادامه تحصیل داد و موقعیت خودشو تثبیت کرد، یادمه عروسیش ده ساله بودم یه سارافن کت سبز تنم بود که مامانم دوخته بود، اتفاقا همسرش هم همسایمون بود، همسرش محجبه، خوشگل و خانوم و بسیار خوشتیپ...

از خیانت الف تا قهر همسرشو جداییشون زمان زیادی نکشید، الف میگفت از خودش بچه میخواسته و دلیلش واسه رفتن سراغ یه زن دیگه این بوده و همسرش هم میگفت خب بچه میخای من که خدا بهم نمیده منو طلاق میدادی بعد...حرمتش شکسته بود.

مامان گفت زن الف یه مانتوی بافت خوشگل پوشیده بود.

میگم مامان زن سابقشم ازدواج کرد نه!؟میگه آره باید بودی میدیدی چه عروسی براش گرفتن چه حنابندونی، آخه پسره مجرد بود، قبل ازدواج این دختره با الف هم عاشقش بود هم خودش هم برادر بزرگش

خلاصه اینکه دو تا برادر به نفع هم کشیده بودن کنارو برادربزرگتر با دخترخالشون ازدواج کردو برادر کوچیکتر مجرد موند تاااااااا...

واقعا سرنوشت چه بازیایی داره آینده چقد مبهمه کسی چه میدونه فرداش چی میشه ذهنم مونده پیش دختربچه ده.ساله ای که با سارافن کت سبز اینور اونور میره و با بهت به عروس گریونی که چند دقیقه پیش از حیاط خونه باباش راهیش کردن به خونه آرزوهاش.

مونده تو بیست سالگیم که خونه تهرانشونم طبقه بالای ما بود گاها برای چیدمان سفره های نذری میرفتم کمکش.

الان بانوی خونه یه مرد دیگست، الف از یه زن دیگه بچه داره و باهاش میاد خرید.

ذهنم هنوزم اون دو تا رو زوج خوشبختی میدونه که بالا سرمون زندگی میکنن، بعید میدونم جدا شده باشن باید یه بار دیگه قصه جداییششون رو از مامان بپرسم.

....

روانشناس لازمم کاش جرات کنمو برم.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

پله های شرکتو میام پایینو میرم طبقه چهارم، میگم اااا خانم فلانی مگه قرار نبود برید عیادت مادرشوهرتون اینجایید که هنوز!؟میگه اره کارم تموم نشد میگم ااااا خب به من توضیح بدید من انجام بدم، کارارو با هم انجام میدیمو با هم از شرکت میزنیم بیرون...

میرسم خونه، خونه پره مهمونه، وقتی میگم پر یعنی قشنگ منظورم پره ها، یعنی انقد که امروز صبح خالم میخواست نماز صبح بخونه جا برای نماز خوندن پیدا نمیکرد، البته فکر کنم آشپزخونه به ذهنش نرسیده بوده...

حالم گرفته میشه قصد داشتم این سه روز حسابی به پایان نامم برسم و درسای بابا ولی حالا...

خب که چی!؟ الان اگه غر بزنی همه چی درست میشه!؟ مهمونا میرن!؟ فقط اعصاب مامانت خورد میشه!؟ اصلا چی بهتر از اینکه تو سه روز تعطیلی دخترخاله ها دورت باشند...

لباسامو که عوض میکنم بابامو صدا میکنم تو اتاقمو فرمولای مهم آمار رو باهاش کار میکنمو تا آخر شب رو پایان نامه کار میکنم، وقتی به اون مرحله ای  میرسم که دیگه یه کلمه هم نمیفهمم جمع میکنم که برم با دخترا چایی بخورمو تخمه و برگ زردآلو و بیدار بودن تا دیروقت...

صبح که بیدار میشم از شلوغی خونه شاکی باشم یا از وقتم به بهترین نحو استفاده کنم!؟؟

دوش میگیرم و موهامو با سشوآر خشک میکنم عطر زارای توی موهام با بوی شامپوی میوه ای قاطی میشه، لباس عوض میکنم مرطوب کننده میزنمو میرم حلیم نذری میخورم...

بابا میاد تو اتاقم چندتا فرمول جدید کار میکنیم بابا به شدت عرق کرده، میگم بابا حالت خوب نیس؟ میگه سرم درد میکنه، دستمو میزارم رو پیشونیش میگم بریم دکتر؟ میگه نه، میگم بابا برو بخواب عقب نیستیم بعد ناهار اینارو کار میکنیم...

بابا از اتاقم میره بیرون...

باز هایلایتامو پخش میکنم زمین، دفتر نت نویسیموباز میکنم، مثلا این سررسیدو گرفتم برای کارای پایان نامه توش پره از حساب کتابای خریدام، تاریخ پریودام، داستای نصفه و نیمه خودمو دیگران، لیست خریدایی  که قراره با حقوق ماه بعد بگیرم... 

هندزفریمو میکنم تو گوشمو میزارم یه آهنگ دلنشین فرانسوی پخش شه و تو دفترم مینویسم فرضیه چهارم....

...

پ ن1: بوی آش رشته تو اتاقم...

پ ن 2: آهنگ فرانسوی که گوش میدم با اسم derninere densr جستجو کنید.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
تو صف بی آرتی کارت مترومو از جیبم درمیارم میزارم رو گیت، مسوولش میگه خانم اعتبار نداره، خب از اونجایی که بنده کیف پولمو روز قبلش شرکت جا گذاشتم مجبورم پیاده تا شرکت برم، با اعصاب خورد...
تو راه با حرص فکر میکنم، اه بازم هورمونای من بهم ریخت اصلا من چرا باید هورمونام بهم بریزه اصلا به من چه که این مساله قسمتی از چرخه ی تولید مثله، خب هر کی ازدواج کرد و بچه خواست شبش به خدا بگه و صبح که بیدار شد یه بچه بغلش باشه...
چه میدونم یه مدله دیگه این مدلی نه چرا ماها باید عذاب بکشیم درد بکشیم افسرده شیم اگه من نزدیکه دورم نبود حتما امروز از دیدن پیرمرد همیشگی که چند روز میشد نبود خوشحال میشدم از سلامتش ذوق میکردم ولی امروز...
بعد هی تو ذهنم تکرار میکردم فکر نکن فکر نکن فکر نکن تا شاید تکرار مداومش تمرکز فکر کردن رو ازم بگیره.
بعد رسیده بودم دفتر و رفته بودم طبقه بالا، طبقه پنجم، امروز طبقه پنج خلوته همه یا مسافرتند یا نیومدند یا طبقه چهار دارند صبحانه میخورند، بعد رفته بودم تو سرویس تا دستمو بشورم، بعد یکی از خانوما کارم داشت اومد طبقه پنجم زنگ زد ولی دستم خیس بود درب رو دیر باز کردم به محض باز کردن درب محکم بغل کرده که عزیزم خوبی؟! نگرانت شدم، با تعجب نگاش کردم که خوبم گفت آخه نبودی، پیش خودم فکر کردم که واااااا ما که دیروز عصر از هم خداحافظی کردیم کی نبودم!؟ میگم بودم که، میگه نه الان درب رو دیر باز کردی خیلی نگران شدم تورو خدا خوب  باش میگم خوبم داشتم دستامو میشستم...
بعد روز من ساخته شد، با یه بغل محکم، با یه جمله خوبی که با نگرانی ادا شده، نمیدونم من این رفتار رو یه بازخورد میبینم که همکارام دوسم دارن و این یه حس خوبه.
پ ن: اداره ما یه ساختمون بزرگ پنج طبقه است که همیشه پشت درب هر طبقه به صورت دایم کلید از بیرون هست که همکارا که رفت و آمد میکنن هی در نزنن و یکی پاشه درب رو باز کنه، آخه شرکت خیلی شلوغ و.پر رفت و آمده ولی امروز کلید رو درب طبقه پنج نبود برای خود منم مستخدم درب رو با کلید خودش باز کرد.
پاشم برم یه چایی سبز درست کنم و به کارام برسم.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
آهسته آهسته قدم بر میدارم رضا رویگری تو گوشم میخونه" سفربخیر مسافر، رفتی تو از کنارم..." هوا سرده و لباس منم کم، با همه سرمایی بودنم عادت نمیکنم لباس مناسب بپوشم...
به باشگاه که میرسم خانوما دارن حرف میزنن،  از شنیدن موضوع حالم گرفته میشه میخوان مربی رو عوض کنند، اعصابم میریزه بهم، آخه چرا باید مربی رو که سر وقت میاد سر وقت میره یه گوله انرژیه و هیچوقت کلاسش کنسل نمیشه رو عوض کنند...
اعتراض میکنیم به مدیریت میگیم مشکلش چیه میگه هیچی این تصمیم مدیریتیه منه...
خدا قدرتو دست نااهلش نده...
میرسم خونه دستام یخ کردن لباسامو عوض میکنم دنبال یه چیز گرم میگردم که روی تی شرتم بپوشم چشمم میخوره به شنلی که با بابا خریدیم خیلی سال قبل هفت سالگی، از بازار روس ها...
با شنل میرم آشپزخونه، مامان خوشمزه جات چی داریم!؟ مامان ظرف سوپ داغ و شیشه آبلیمو رو میزاره جلوم...
میام تو اتاقم بوی فرش نو که دیشب با خواهرم انتخابش کردم حالمو خوب میکنه، میشینم رو تخت بالشمو میچسبونم به شوفاژ و پاهامو جمع میکنم زیر لحاف...
مامان برگه زردآلو میاره...
امروز هم گذشت.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

امروز شنبه است، یه هفته ی قشنگه دیگه، یه هفته ی پر از نور، پر از ایمان، پر از عشق...

دو تا فنجون خوشگل قدیمی از خونه خاله آوردم از اون فنجونا که روش نقش یه آقاهه است که گیتار دستشه و با عشق به خانوم  دامن پفیش نگاه میکنه!

سر سفره میگم وای خاله این فنجونا چه خوشگلن میگه تنها چیزیایی اند که از جهازم موندن، گردنمو کج میکنم که میشه مال من؟؟؟

حالا من دو تا فنجون خوشگل دارم یکی واسه سرکار که توش قهوه و چایی بخورم یکی هم خونه.

این شنبه با دو تا فنجون خوشگل یه شنبه شاده یه شنبه دوست داشتنی.

خواهرم میگه مریم خیلی چاق شدم میخوام رژیم بگیرم و من تصمیم گرفتم هی جملات مثبت براش بفرستمو انگیزشو تقویت کنم،  چقد دوسش دارم عزیز مهربونمو...

...

نمیدونم قرص بودن دهان خوبه یا نه؟ ولی من برخلاف اون چیزی که در مورد خودم صدق میکنه در مورد دیگران به شدت رازنگهدارم، سینه ام پر شده از راز، راز دخترخاله ها، راز پسرعمو، راز بابا، راز خواهرم، راز عمه ها، رازهایی که تهش میگن مریم فقط به تو گفتیمااااا و من آخرین زنجیره این رازم، امکان نداره از من چیزی درز کنه" متاستفانه". خب درد داره دونستن غم کسایی که یه تیکه از وجودتند، موندم پای غمهاشون، گریه های پابه پا.

حجم این رازها چقد زیاد شده دیگه رو سینه ام سنگینی میکنه، امروز صبح که بیدار شدم سینه ام میسوخت، سمت چپ، اونجایی که قلب هست، لبخند زدم که مثلا الان این سوزش قلب میخواد روز منو خراب کنه!؟ که یه شنبه غمگین رو شروع کنم؟ انگشت وسطمو تو آینه میگیرم سمت قلبم که زهی خیال باطل...

بلند میشم لباس میپوشم عطر میزنم ظرف غذامو برمیدارم پالتوی چرممو میپوشم رو مانتومو از خونه میزنم بیرون، راستی چرا چند روزیه این پیرمرده که هر روز تو مسیر مبیببنمش نیس؟! نگرانشم، برای سلامتیش آیه الکرسی میخونم خدا خودت حفظش کن.

قطعا این هفته، هفته ی بی نظیریه وگرنه که من اینجوری دلم واسه نماز ظهر و عصر تو سینه نمیکوبید وگرنه همکارم به چادر سبزآبی نمازم اشاره نمیکرد که وای چقد خوشرنگه، وگرنه مامانم تو کیفم برگه زردآلو و دو تا سیب زرد نمیذاشت...

شنبه جانم کی گفته تو یه روز مزخرف و سختی،  من عاشق ساعت هشت صبح توام، تو یک شروع دوباره ای.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

صبحی که همزمان با آماده شدن تو اتاقم داشتم رادیو قرآن گوش میدادم آقاهه میگفت خدا گفته اگه بنده هام مقدار رحمت منو میدونستن هیچوقت نمیگفتن چرا به فلانی انقد دادی به من انقد، چرا زندگی من فلانه و زندگیه فلانی فلان...

بعد من پوزخند زده بودم که خدایا البته که رحمت بارزترین صفتته ولی بینایی هم صفتته دیگه، خدایا من اون پیرمردرو هر روز صبح تو مسیرم میبینم تو هم میبینیش؟ اون آقای نابینای کبریت فروش امیرآباد یادته؟ من دیگه نمیبینمش تو چی!؟ اون بچهه که تو انقلاب میشینه فال میفروشه گاهی هم به عابرا فحش میده من چند وقت یکبار میبینمش تو کی ها میبینیش!؟

یا اون معلول تو کهریزک که برام تعریف میکرد وای مریم خانوم یه بار خواب دیدم دارم دوچرخه سواری میکنم نمیدونی چه لذتی داشت.

میدونی خدا من دلم به درد میاد، دلم به درد میاد وقتی مستخدم جدید شرکت واسه آماده کردن صبحانه مهمونا پله ها رو میدوا که دیر نکنه که سه تا بچه داره که همش سی و چند سالشه.

من فقط دلم به درد میاد خدا کاری که از دستم برنمیاد، تو دلت به درد نمیاد؟ دستت چی؟! 

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

همین چند روز پیش بود، همین چند روز پیش که با غم و افسردگی از خونه تا محل کار رو پیاده میرفتم...همین چند روز پیش که از کنار پیرمردی که هر روز صبح با ترازوی جلوش نشسته رد شدم...

دقیقا لحظه ای که از کنارش رد شدم داشتم به این فکر میکردم اگه من فردا سرکار نرم هم این پیر شالگردنشو میبنده دور صورتشو میاد همین جا میشینه اصلا اگر بمیرم هم اینکار رو میکنه، اصلا هم متوجه نمیشه یه دختری بود که صبح به صبح به چشماش نگاه میکرد...

همینه دیگه چه انتظاری دارم دنیا که متوقف نمیشه، دنیا که واینستاده نازتو بخره...

نمیدونی چقد سخته هی هر روز اینارو با خودت تکرار کنی و سعی کنی با لبخندت از دنیا انتقام بگیری ولی نتونی...

خدایا شکرت که روزای سیاه تموم شد.

....

جمعه ای که گذشت یه مهمونی ناهار کاری مهم دعوت بودم که خیلی دوست داشتم برم ولی نرفتم، دلیلش خیلی سادست عمه ام خونمون بود، و خانواده برای من باارزش ترین چیزیه که دارم، درعوض پاشدم دمی گوجه درست کردم از دبه شور درآوردم و زیتون...هر یه قاشقی که میخورم میگم هوم دستم درد نکنه، عمه میگه مریم یه دمی گوجه گذاشتیااااااا، میخندمو عکس بشقاب غذامو میفرستم برای خواهرم...



لطفا هم گیر ندید ظرفا مثل هم نیستو فاکتور سلیقه اعمال نشده و این حرفا...

بعداز ناهار میچپم زیر پتو کنار شوفاژ تازه چشمم گرم شده که تلفن زنگ میخوره، نخیر به ما خواب نیومده پاشم کیک درست کنم...

از لحظات خوش آشپزخونه ای همین بس که صدای آهنگ مورد علاقت با صدای همزن قاطی میشه و به تک زدن یاکریما به شیشه پنجره آشپزخونه عادت نمیکنی و هر بار دلت میریزه...

دمای فر رو تنظیم میکنمو بساط نقاشیمو پخش میکنم کف هال، ولی مگه این دل طاقت میاره ثانیه به ثانیه به کیک سر میزنم...

این جمعه هم گذشت...یک روز دیگه از بیست و شش سالگی...





دنیا نازتو نمیخره مریم با لبخند حقتو بگیر.

  • مریم ...