وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

نشسته ام منتظر مهمانها

بابا روی مبل دراز کشیده و منتظر اذانه روزه بُردتش... شب تولدشه

شب تولدشه و من قهر کردم 

کلی منتظر امروز بودم که امتحاناتش تموم شه که پروژه هام تموم که نه سبک شه که بتونم نقاشی بکشم

تازه از بین هزارتا طرحی که کنار گذاشته بودم یکیشون رو شروع کرده بودم تازه خستگیم داشت با رنگ سرخابی و صدای علیرضا قربانی و تکان های سر ناشی از جدا شدن از دنیا در میرفت که مامان گفت مهمون داریم.

آه خدایا دوباره؟؟؟؟ مگه تک تکشون دو سه بار نیومدن افطار خونمون؟؟؟ بعد غر زدم بعد قهر کردم بعد سالاد شیرازی درست نکردم بعد گفتم نور اتاقم کمه مهمونا بیان من وسایلمو جمع نمیکنما بعد که داشتن تلوزیون نگاه میکردنو پشتشون به من بود بغض کردم بعد هی دماغمو بالا کشیدمو فین فین کردم یعنی من دارم گریه میکنم ولی خب کسی روشو برنگردوند.

بعد عروسمون زنگ زد گفت میخواد بابا رو سورپرایز کنه براش کیک خریده دارن با خواهرمینا میان اینجا

اونوقت من با بابای روزه دار خسته از کار و امتحانم چه کردم؟ قهر

بعد سعی کردم آشتی کنم بلد نبودم بعد خواستم حرفی بزنم هیچی به ذهنم نرسید گفتم " این طبیعیه که آدم بعد ورزش بدنش درد میگیره" بابام با تعجب نگام کرد هول کردم "خطرناک نیست؟"

واقعا؟؟؟ واقعا این چیزیه که الان تو این موقعیت تازه بعد از 6 سال ورزش مدام باید به ذهنم بیاد؟

الان مامان و بابا دارن سفره میندازن و من تو اتاق روم نمیشه بیام بیرون.

...

دوستی گفت چه عروس خودشیرینی راستش عروسمون مهربون و دوست داشتنیِ و پدرم رو پدر خودش میدونه درکش نباید چندان سخت باشه کاش قدر یکدلی و محبتش رو بدونیم.

...

وقتی میگویم مهمان, شامل حال خانواده خواهر و برادرم نمیشود که خدا شاهده برام از جون عزیزترن و خودشون صاحبخانه اند.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
این خوبه این خوبه که امروز شنبه اس خوبه که صبح شنبه اس...
دو روز گذشته پر از بدو بدو بود صبح  پنج شنبه رفتم بیمارستان پیش متخصص بعد که ظهر گرمازده و خسته رسیدم نشستم به تمرین طراحی، هی چهره زدم هی خط کشیدم هی اسکلت و عضله کشیدم بعد ساعت رو کوک کردم برای نیم ساعت بعد که بخوابمو بلند شمو برم کلاس ساعت که زنگ خورد  بیست دقیقه مات و مبهوت مونده بودم که الان واقعا باید سوار اتوبوس شمو برم کلاس؟ و قسم به رنگها که اگر پای آبرنگ درمیون نبود هرگز بر تنبلی روح غلبه نمیکردم.
بعد کلاس رفتم کرج که خواهرم تنها نباشه بعد گفتم کارگر نگیره میدونستم چقد بدش میاد آدم غریبه بیاد خونه اش، روسریمو کبری خانم وار بستمو افتادم به جون یخچال همه ی اجزای داخلی یخچال رو درآوردمو شستمو....
فردا صبح هم دلم قرار نداشت همش میترسیدم برم دست به چیزی بزنه خوب میشناسمش اصلا براش مهم نیس تو چه وضعیتیه هنوز هم میشینه طرح میزنه میدوزه یا میشوره و میسابه (موقت: خواهرم ماه هشت بارداری است)
همه جا رو برق انداختم کتابخونه رو گرد گیری کردم وسایل کابینتا رو از نو چیدمو تا غافل میشدم بازززززززززززززززز داشت یه کاری میکرد.
...
حالا صبح شنبه اس من سرحال . پر از انرژی به هفته ی پیش رو فکر میکنم این هفته باید یکی از پرکارترین هفته های زندگی من باشه باید پایان نامه ادیت نهایی بشه بدم برای صحافی و براش پاورپپوینت بسازم.... سه تا پروژه ی درسی دیگه هم هست که نهایتا تا سه روز دیگه باید انجام شه خودمو به مهلت پروژه های کاری قبلی رسوندمو مدیر مربوطه نمیدونم در ما چی دیده مهلت انجام هر پروژه از قبلی کمتره و امروز یکی دیگه باید استارت بخوره.
این وسط فقط فقط فقط... هر روز صبح هر روز صبح که آماده میشم بیام سرکار همون لحظه ای که قهوه ی غلیظمو مزه مزه میکنم  همون لحظه ای که رو به آینه ی قدی اتاق و پشت به کتابخونه میایستم حواسم هست که چشمم به قلموهام نیفته به مدادای استدلرم به تخته ی آماده ی آبرنگ... به طرح توی سرم فکر میکنم به برج ایفل و ساختمونای در هم تهرانو گنبد فیروزه ای... به قلموها نگاه نمیکنم به مت و دمبلهام  هم ... و هی تو ذهنم میگم امروز دیگه امروز آی پرامیس بیلیو می آی پرامیس...
عطر که میزنم داستایوفسکی زیر چشمی حرکات من رو از روی قفسه های کتابخونه میپاد " من قمارباز رو ننوشتم که تو یه هفته این اتود زخمت رو بزاری لای صحفاتشو رهاش کنی ها"
میدانم میدانم تو هم همین روزها قول میدم به تو به سعدی به محمود دولت دولت آبادی و جای خالی سلوچش...
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

دارم گزارشهایی که نوشتم رو ادیت میکنم سرم به کار خودمه و آهنگای پلی لیست یکی یکی همزمان  با آهنگ نرم صدای کیبورد تو گوشم تکرار میشه


جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست...

بهشت من همین دقیقه ها همین جاست...


لبخند میاد میشینه گوشه ی لبم، از دختری که حوصله نداره عینک مطالعه اش رو بزنه و چشماشو با اخم ریز کرده و گزارشش رو تایپ میکنه تبدیل میشم به دختری که چهره اش باز شده حالا اگه همکارام منو ببینن متوجه میشن یه چیزی باید حال بیقرار امروز رو خوب کرده باشه...

جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست... هر بار که این جمله رو میفرستی میفهمم که دلتنگی بیقرارت کرده مثل همه ی وقتایی که پشت خط یا کنارت به یه موضوعی خندیده بودمو گفتی آخیش همیشه بخند مریم همیشه بخند چقد خنده هات خوبه

...

عزیز دلم دو جا کار میکند  تقریبا هیچ روزی زودتر از 10 و 11 شب به خانه نمیرسد چند آزمون مهم و سرنوشت ساز دارد  باید حواسش به نمایشنامه اش که در مرحله ی تمرین برای اجراست باشد بعد در همه ی سه ماه گذشته هر بار که سردردهای لعنتی ام سراغم اومده که تعدادشون کم نبوده ، اومده دنبالم بردتم دکتر بردتم درمونگاهی که فاصله اش با خونمون با پای پیاده هم کمتر از پنج دقیقه اس ولی میاد از کارش میزنه از درس خوندنش  از اون سر تهران ،که تنها نباشم که حس غریبی نکنم میدونه چقد از تنها بودن از نبودنش تو راهروها یا اتاق بی روح تزریقات میترسم.

میاد که ساعت هشت شب از کلاس تنها برنگردم خونه یا تمام وقتایی که حوصله ندارم برم کلاس و میخوام کنسل کنم بهم شوق ادامه میده تو هیچ مرحله ای تنهام نمیزاره ، چیزی  بروز نمیده ولی میدونم همه ی اینکارا تو روزای شلوغ و کار سختش براش راحت نیست میدونم وقت کم میاره میدونم خوابش نامنظم و کم شده ولی همیشه همراهمه توی این مرحله از زندگی که داره نفسمو میگیره نفس شده برام، انگیزه ی زندگی...

...

میگم تو منو بلدی 

میگه تو زندگی منی آدم باید زندگیشو بلد باشه.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

یار مهربانم است...

 دیروز خیلی گذری اشاره ای کردم که میخواهم سعدی خوانی را شروع کنم...امروز دیوان کاملش را برایم هدیه آورده است.

  • مریم ...
  • ۱
  • ۰

لطفا نخوانید.

به نوشتن پناه میارم وقتی به هیچی نمیشه پناه آورد...

غمگینم و بیش از اینکه غمگین باشم از دست خودم ناامیدم, فکر نمیکردم در شرایطی اینچنین انقدر واکنشم بچه گانه باشه, من کلی با خودم حرف زدمو رفتار درست رو به خودم نشون دادم اما باز...

نمیشه نمیتونم حکایت همون شتریِ که یه پرکاه میفته رو بار سنگینشو نقش زمین میشه نقش زمین شدم امروز

میدونم میدونم نباید پیش داوری کنم ولی ظرفیتم تموم شده و اینو به هیچکس نمیشه گفت کم آوردم انتظار این یکی رو نداشتم حقیقتا نداشتم 

حالا اومدم اینجا گریه کنم و بنویسم چون من جز نوشتن هیچکار دیگه ای بلد نیستم تازه نوشتن هم بلد نیستم نمیدونم چجوری بنویسم که این اشکها کلمه بشن این بار غم سبک شه. از صبح بارها گریه کردمو آروم نگرفتم و این چیزیِ که ازش متنفرم گریه کردن متنفرم از این همه ضعف.

پس این کلمه ها ی لعنتی به چه دردی میخورن اگه نمیتونن آرومت کنن 

چرا خوابم نمیبره

کاش خوابم ببره

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

خوف و رجا

چیزی تا اذان نمونده آش رشته ی افطاری رو هم میزنمو شربت گلاب درست میکنم و تو دلم نذر و نیت آش رشته برای آرزوی اویی که عزیزم است.

خدایا خدایا خدایا...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

ها میکنم به عینکم و شیشه اش رو پاک میکنم میخوام نقاشی بکشم دستم نمیره دست راستمو عصای سرم میکنم نگاهم میفته به گلدونایی که مامان چیده زیر نور آفتاب پنجره ی آبی من. جانم چه آفتابی میگیرن به تک ساقه ای که گذاشتم تو آب تو بطری شیرکاکائو نگاه میکنم قربونت برم چرا ریشه نمیگیری من ذوق کنم 

رادیو چه با سوز میخونه.....

تو بیو تی بنشین آی بلال طبیب دَردُم

تو بیو تی بنشین آی بلال طبیب دَردُم

های هایی گل نای نایی گل, وای دودر نومدی ما مُردُم

های هایی گل نای نایی گل, وای دودر نومدی ما مُردُم

داغ دل من تازه میشه چشمام از گریه های مدام دیشب میسوزه مامان میگه ببین چه بلایی سر چشمات آوردی بازم فکر درس و کار و این چیزا رو کردی؟ میگم مامان بریم شهر گل دو تا گلدون بخریم؟ میگه که باز خشکشون کنی مامان راست میگه من دستِ گل و گیاه ندارم برعکس تو

میگم چرا گلم ریشه نمیگیره میگی باید بهش دارو بدی میگی مریم دیشب خوابتو دیدم حرفمون شده بود ناراحت بودی میگم خواب نبودی که...

میگی مریم....میگم ولش کن بیا به دیشب فکر نکنیم بزا دیشب دیشب بمونه همونجا بمونه تلخیش هم بمونه ها ولی همونجا بمونه 

مگه نه اینکه به قول نادر ابراهیمی یه قطره ایم که میچکیم تو دلِ کویر رو تموم میشیم. 

دیشب یه جایی وسط بحثمون که گفتی مریم اوووووونقدر که بدی رو بزرگ میبینیم خوبی رو نمبینیم ها

راست گفتی راست گفتی یار جونی بیا بیا به پاس سالها آشنایی و دوستی به پاس تمام وقتهایی که هیچکس رو جز هم نداشتیم حتی اصلا به یاد وقتایی که از شدت ناراحتی تو آلاچیقای ته دانشگاه شکایت از من به من میبردی , انقد خوبیارو بزرگ ببینیم که بدیا کوچیک شن کوچیک و کوچیکتر.

...

که تو و خوبیات بزرگید خیلی بزرگ دیده شدنش چشم با بصیرت تری میخواد به خودت شک نکن ماهِ من.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

پنج شنبه بخیر

مثل زنای قدیمی که چارقدشون رو میبستن کمرشونو زیر سایه ی دیوار میشستن به سبزی پاک کردن و از هر دری حرف زدن، همکارای خانم جمع شدن تو یکی از اتاقا  و از هر دری حرف میزنن، درست مثل هر پنج شنبه...
درست مثل هر پنج شنبه تنها نشستم تو اتاقم، دلم اما پیش دختراست خاله زنکی به نظر میاد ولی دلم حرفای خاله زنکی میخواد دلم نمیخواد کتاب "چارچوب شایستگی مدیران پروژه" رو بخونم دلم نمیخواد ایمیلم رو چک کنم دلم نمیخواد به محصول و خدمت و سودآوری و نقطه ی سربه سر فک کنم، دلم نمیخواد  بشینم نمونه سوالای امتحان فردای بابا رو با خودکار پررنگ و خط درشت پاکنویس کنم که چشمای قشنگ  طفلکیش حداقل با  دو تا عینکی که وقت مطالعه میزاره بتونه بخونه.
دلم میخواد چارقدمو ببندم کمرم برم پیش دخترا در مورد راه تازه نگه داشتن سبزی خوردن تو یخچال حرف بزنم در مورد مدل مزخرف مانتوهای بازار، در مورد سازمانمون که داره تعطیل میشه...
نمیتونم اما، ذهنم میچرخه حول پرسشنامه ی کارآفرینی،اگر فقط میتوانستید یکی از شغل های زیر را انتخاب کنید کدوم را انتخاب میکردید؟ فروشندگی وسایل کامپیوتر، حسابدار یک شرکت؛ وکیل امور جنایی؟ خب راستشو بخوای گلدوزی برای کوسن جدیدم...
باید کارامو شروع کنم باید دل بدم بهشون، خودکارای رنگی اکلیلی رو میچینم جلوم  زرد و آبی رو برمیدارم و شماره میزنم : 1) پاکنویس نمونه سوالای بابا....
خدایا توکل بر تو امروز و هر روزم توکل بر تو ...منو شرمنده ی بابا نکن.

پ ن موقت برای یاسی: یاسی جانم امروز همزمان با کارهام این آهنگ رو گوش میدادم شنیدنش برات خالی از لطف نیست.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

بسم ا...

یه روزی ام میبینم که همه ی این بدو بدو ها تموم شده, پروژه هات به نتیجه رسیدن تازه بابا هم فارغ التحصیل شده بعد رادیو آوا رو گرفتی داره آهنگ شیرازی پخش میکنه نشستی زیر باد کولر چایی گل سرختو مینوشی و گلدوزی میکنی...
قول میدی؟
قول میدم.
...
متن بالا رو دیشب نوشتم همون لحظه ای که ذهنم از فکر کردن به پروژه ی خودم و همکارم که مسافر کربلاست و من عهده دار وظایفش, خسته شده بود همون لحظه ای که دستام بخاطر ورزش سنگین درد میکرد همون لحظه ای که به اصلاحیه های پایان نامه بابا نگاه میکردمو فک میکردم نرم افزارای آماری رو چطور به بابا یاد بدم بهتره, همون لحظه ای که انگشتام بخاطر تمرینای طراحی سیاه شده بود همون لحظه ای که رادیو داشت آهنگ لالایی رو پخش میکرد همون لحظه ای که مامان با چای و بیسکوویت و خرما اومده بود تو اتاقم...
حالا...حالا صبح قشنگِ فرداست صبحِ قشنگِ چهارشنبه ی دوست داشتنی... خبری از خستگی بی رحم دیشب نیس هرچند هنوز بدن طفلکیم عجیب درد میکنه...
حالا... نشستم پشت میزم چای به لیمو و تخم گشنیزمو مینوشمو سررسیدمو باز میکنمو به عادت هر روز که شعر یا نثر کوتاهی تو تاریخ همون روز سر رسیدم برای حضرت یار که هر گز نمیخوندشون و برای دل خودم که هزارباره میخونمشون مینویسم" سیر نمیشوم ز تو بس که لطیف منظری".
زیرش یه to do list مینویسم به چه بلندی...
روزی که انقدر آروم و هدفمند شر ع شده قطعا بخیر شده.
خدایا سپاسگزارتم و توکلم بر تو.
  • مریم ...