وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

خدایا شکرت.

پنج شنبه خوبی رو گذروندم.
از اون پنج شنبه هایی بود که تعطیل بودم. از اونایی که جای بعدازظهرا صبحا میرم کلاس نقاشی.
ساعت شش صبح هی چشمام رو فشار دادم رو هم تا بخوابم ولی واقعیت اینه که سحر خیزتر از این حرفام، پا شدم از تو یخچال سه تا تخم مرغ گذاشتم بیرون تا به دمای محیط برسه بعد شیر رو برای درست کردن شیرقهوه گرم کردم..
بچه های کلاس نقاشی معمولا کیک یا شیرینی میارن و تو کلاس با چایی میخوریم ولی من ترجیح میدم خودم کیک درست کنم 
همونطور که آروم آروم شیرقهوه رو میخورم مواد کیک رو هم مخلوط میکنم، رادیو روضه پخش میکنه و باد خنکی که از پنجره میاد حال خوشمو خوشتر میکنه
کشمش ها رو میریزم تو مایه کیک و میزارمش تو فر.
بعد تو مدتی که کیک آماده شه میشینم پای کاری که پدرم باید امروز تموم کنه خیلی وقت نمیبره نهایتا یک ساعت ولی میدونم بابام برنامه ریزی کرده امروز بعدازسرکار انجام بده
کار رو تموم میکنمو بهش پیام میدم که انجام شد.
وای بوی کیک کل آشپزخونه رو برداشته بلند میشم خلال دندون رو فرو میکنم تو کیک، به نظر میاد پخته، کیک رو میبرمو میذارم تو ظرف تو کیفم.

...
تو کلاس نقاشی حالم خوبه
وقتی دارم رو طرحم کار میکنمو استاد میگه پیشرفت کردم و هلیا از روبه رو انگشت لایکشو میگیره طرفم حالم خوبه
وقتی وقت چای ،کیک کشمشی تعارف میکنمو و استاد میگه شاگردام یکی از یکی هنرمندترن حالم خوبه
...
از کلاس میزنم بیرون، چه سرد شده...
زنگ میزنم به مامانم، مامان ناهار چیه؟؟شنیدن سبزی پلو با ماهی قدمهامو تند میکنه
...
یکم بعد ناهار، وقتی مامان تازه از خواب بیدار شده و اومده تو اتاقم شال و کلاه میکنم برم باشگاه، مامان میگه کجا؟ میگم باشگاه، میگه واااااااااااااای چقد انرژی داری، دستمو به حالت طلبکار بودن میزارم رو کمرم برمیگردم سمتش که" بگو ماشاالله، هزار الله اکبر"، جای این حرفا میگه من که صبحها از خواب بیدار میشم دلم میخواد دوباره بخوابم.
...
هوای برگشت از باشگاه خنکه خنکه
میام خونه میشینم پشت سیستم
 برادر تو اشپزخونست و صدای مخلوط کن میاد آخجون این یعنی تا چند دقیقه دیگه یه لیوان بزرگ شیرموز خوشمزه.
...
پ ن یک: به شدت روزانه نویس شدم و کمی این موضوع معذبم میکنه در واقع از کسانی که وبلاگم رو میخونند خجالت میکشم، من قلم قوی ندارم اهل سیاست هم نیستم در این زمینه ها نظر دهم تنها دلخوشیم همین روزانه هاست که خب هر کی مهمون وبلاگم شد قدمش رو چشم.

پ ن دو: از دست مستخدم شرکت دلخورم حرفی گفته که حقم نبوده اصلا و ابدا، آنهم برای منی که حتی نمیگذارم برایم چای بریزد، من آدم باگذشتی هستم ولی بی احترامی ایشان بارها تکرار شده و انگار خانمی و سکوت من ایشون رو وقیح تر کرده، قسمت دردناک این قضیه میدونید کجاست؟؟؟ من نمیتونم جوابشو بدم فقط سکوت میکنم، قسمت دردناکترش میدونید کجاست؟؟؟ حتی نمیتونم به مدیر مربوطه بگم و الان دو روزه که دارم از سکوتم حرص میخورم و سایه تلخ این سکوت روی تک تک لحظات شیرین این دو روز به شدت سنگینی میکنه.
  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

اصلا همین خوبه همینکه صبح زود پاشی موهاتو ببافی جمشون کنی تو کیلیپس...

همینکه دستتو از پنجره اتاقت ببری بیرون تا ببینی امروز هوا گرمه پس عطر خنک میزنم...

همینکه انقد سرخوشی که تو فکریو کلی محل کارو رد میکنی و مثل خنگا با سه دقیقه تاخیر میرسی...

همینکه میرسی شرکت و سر میز صبحونه هی با خودت فکر میکنی که وفتی داری کارهارو به نیرو جدیده یاد میدی صبور باش، هر چند بار لازمه توضیح بده و از کلمات محبت آمیز استفاده کن و لبخند بزن...

همینکه نیروی جدید بگه کارا زیاد و سخته من همش اشتباه میکنم به دروغ بگی خیلی هم عالی هستید من اون اوایل از شما هم بدتر بودم...

همینکه غروبی بیای باشگاه یک ربع آخر رو دمبل کار کنید..

همینکه با ریحانه از باشگاه بزنی بیرون و ریحانه که اولین سال معلمیشه تعریف کنه چقد کارمندای آموزش و پرورش بی مسوولیتن...

همینکه از ریحانه خداحافظی کنی سر راه شیر و نون تافتون تازه و داغ بخری...

همینکه بیای خونه ببینی شام ماکارونیه ولی تن ماهی هم تو یخچال دارید بعد نتونی تصمیم بگیری کدومو بخوری در نتیجه هر دو رو نوش جان کنی...

همینکه بیای تو اتاقت چراغ رو خاموش کنی تو تاریکی ولو شی رو تخت و از مسجد صدای روضه بیاد و با کتف درد لذت بخشت بنویسی...

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
میدونی خدایا
من فکر میکنم تو با خدا شدنت خودتو تو نقطه ی ضعف قرار دادی...
نه اینکه تو رئوفی، میبخشی میگذری حفظ آبرو میکنی، فرصت میدی منو نه اصلا مارو ههمون رو وقیح کردی
مثل بچه ی تخسی که به مامانش میگه میخواستی به دنیا نیاری، میخواستی خدا نشی
خب لازمه ی خدا بودن مهربونیه دیگه
اصلا میدونی چیه من از همه صفات تو به مهربونیت بیشتر دل بستم چون بیشتر دیدمش...
قهر؟؟؟ منو که یا از لحاظ اخلاقی فاجعه خلق کردی یا مه و خورشید و فلک رو جوری چیدی که من از لحاظ اخلاقی فاجعه شدم
انقد که از دست آدما عصبانی میشم بعد با توپ پر میرم دعوا، میرم دعواهااااااااااااااااااااااا میرم اول طرف رو بزنم له کنم بعد برای همیشه باهاش خدافظی کنم
نتیجه میشه چی؟؟؟؟ خندم میگیره بعد به کسی که دارم باهاش دعوا میکنم با خنده میگم من الان خیلی عصبانیما وایسا الان دعوا میکنیم ولی باز هی خندم میگیره
حالا بیام با تو قهر کنم؟؟؟؟ کورخوندی
تو با من قهر کنی؟؟؟ میتونی؟؟؟؟ اگه میتونی قضیه اون چادر نماز جدیده چیه؟؟؟ همون که سبزه و گلای درشت اکلیلی داره؟؟؟ چرا دیروز رسیدم خونه رو میزم بود؟؟؟ مال کربلا بود دیگه نه؟؟؟
...
حس خوب یعنی پنج شنبه باشه پاییز باشه خنک باشه بتونی ناهار رو با مامانت بخوری ناهارتون کوکو سبزی با دوغ نعنادار محلی باشه کلاس نقاشی هم داشته باشی.
....



  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
وسایل رو میزم رو جمع میکنو منتظرم تا ساعت چهارو نیم شه برم خونه...
خونه که نه یکشنبه است باشگاه دارم.
...
دیروز از سرکار زدم بیرون به مقصد میدون فردوسی
وای خدای من بوی قهوه و پاییز تو قهوه فروشیای معروفش بهم پیچیده از یک کیلومتر اونورتر قهوه فروشی set ، بو ی قهوه کل خیابون رو گرفته، قهوه فوری بدون شکر میخرم با شیر، با ذوق برمیگردم تا بعد دوش شیر قهوه بخورم ولی...
بابا از شهرستان برگشته انقد بلال کباب شده و هندونه میخورم که شیرقهوه به کل یادم میره
...
صبح ساعت هفت بیدار میشم
شادی پیغام داده از آمریکا
شیر رو میزارم گرم شه
رادیورو تنظیم میکنم رو موج قرآن
صدای دعای فرج و بوی قهوه میپیچه تو اتاقم
موهامو چند دور میپیچمو فروش میکنم تو کیلیپسم
تو آینه نگاه میکنم
این هفته کوتاشون میکنم، تا شونم
مقنعمو میکشم کفش ورزشیارو میزارم تو  نایلون بعد میچپونم تو کیفمو تختو مرتب میکنمو میزنم از خونه بیرون
...
با خودم فکر میکنم روز خوبیه
ذوقمرگم از اینکه قهوه خریدم و سرکار میتونم جای چایی بخورم
به خودم میخندم آخه قهوه انقد خوشحالی داره؟؟؟ انقد که بیای بنویسیش؟؟؟
...
الان نمیدونم چطوری این پست رو تموم کنم
باید برم فقط خوشحالم...خیلی...خیلی


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

درب آشپزخونه رو میبندم بلال کباب شده رو از رو اجاق برمیدارمو میندازم تو پارچ آب نمک و دل میدم به آهنگ رادیو

بوی بلال دمی گوجه و سالاد شیرازی با آبلیموی تازه گرفته شده کل آشپزخونه رو برداشته

دلم آروم نمیگیره فکر میکنم به روسری ترکنم و به پیراهن بلند قرمز صورتیم

به دریا و جنگل حتی به آهنگهای ماشین

به محصولات چوبی و زیتون و لواشک

به عطر نارنگیو پرتقال نوبرانه

به هوای خنک و ابری و بارونی شمال

به خونه ای که به جنگل باز میشه و یه خیابون پایین ترش دریاست

بعد از شانزده سال دوری...دوباره شمال


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

غمگینم...

توضیحش سخته

امروز صبح رادیو رو روشن کردمو تنظیمش کردم رو موج آهنگ، بعد تو لیوان گلگلیم چایی ریختم، نمیدونم هر زمان دیگه ای بود لیوانم، رادیوم و آهنگ گیلکی در حال پخش حالم رو خوب میکرد ولی امروز...

بدنم درد میکنه کمرم درد میکنه وقتی داشتم ضد آفتاب میزدم به حرفای دکتره فکر میکردم "گفت سابقه آنفولانزا داشتی؟"، "پارسال زمستون"، "درمان نشده که..."

جای آمپولام درد میکنه جای سرم هر دو دستم هم...

...

سر صبح نشستم تو آشپزخونه شرکت و چایی میخورم این خانم جدیده اومده کنارم چایی میخوره

میگه : ترکی نه؟؟

نگاش میکنم

میگه : شبیهشونی چشم و ابروی ترکا رو داری.

لبخند میزنم

میگه خسته ام دیشب خوب نخوابیدم بعد تعریف میکنه از اینکه خواهر متاهلش خونشون بوده و سوسک دیدن و ترسیدنو...

دوسش دارم چهره شیرینی داره ولی در مقابل تمام حرفاش فقط لبخند میزنمو گاهی سرمو تکون میدم

چایش زودتر از مال من تموم میشه و بدون گفتن چیزی میره اتاقش

لابد پیش خودش فکر میکنه چه دختر تخسی...

...

برای خودم نوشت: یادت نره به خودت چه قولی دادی که شاد باشی که بخندی که دستتو بزاری رو زانوی خودت بلند شی که نزاری کسی غمگینت کنه

تو مسوول مستقیم زندگی خودتی...

مواظب خودت باش.


  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

ضعف

بی حالی

دکتر

آمپول

سرم

...

خواب

...

غروب جمعه

تنهایی

سکوت

آهنگای قدیمی شادمهر

تخته شاسی

طرحم

سایه زدن

چای

لیوان گلگلی

عطر دارچین و گل سرخ

بغض

بغض

بغض.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

امشب هم مادرم داشت گریه میکرد.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰

امشب خواهر دارم.

  • مریم ...
  • ۰
  • ۰
رفتیم تئاتر و اون تئاتری رو که در مورد دکتر مصطفی چمران و همسر دوم لبنانیش قاده هست رو دیدیم(اسم نمایشنامه رو نمیدونم) به دعوت دوستم رفتم
حالا نه اینکه خیلی اهل تئاتر باشم ها تازه از باشگاه برگشته بودم و گرسنم بودو نمیخاستم چیزی بخورم چون بعد ورزش نباید چیزی خورد و منم رفتم تئاتر که زمان بگذره
نمایشنامه رو دوست داشتم لهجه اش  قاده رو دوست داشتم روسری گلدار بلند و مانتوی گشاد آبیش رو...
اینکه چطور دختره بیست و دو ساله ی  نویسنده و حساس و بیزار از جنگ، دلبسته ی مرده چهل و پنج  ساله ی  جنگی شده که تازه کچلم هست...
...
بعد نمایشنامه همونجا که به مهمونا چای و مافین دادن بچه ها شروع کردن به بحث در مورد کتابهایی که در مورد چمران خوندن فیلمهایی که در مورد زندگینامش دیدن و تئاترهایی که در این زمینه ساخته شده و چقد این کار با چیزی که آنها از چمران در ذهنشان ساخته شده شباهت داشت...
چه حرفها... من تمام مدت بحث داشتم به این فکر میکردم اینها چرا به مافین میگن پای سیب...
من هیچ کتابی در مورد چمران نخوندم من اصلا کتاب نمیخونم قبلترها میخوندم اهل کتاب بودم که از بعد وبلاگخونی این عادت از سرم افتاد ولی همونروزها هم عاشقانه های نادر ابراهیمی رو میخوندم و  یا مثلا طنزهای شرمن الکسی رو...
من اهل کتاب نیستم من اهل رسانه نیستم من اهل ماهواره نیستم من نفهمیدم کی تو تحریم رفتیم و چه شد که تحریمها شکسته شد و چرا شکسته شد و چه کسی برایش تلاش کرد...
من فیلم وضعیت سفید و تنهایی لیلا رو ندیدم من هر سال عید کلاه قرمزی رو نگاه نمیکنم من هر شب از صدای خنده های برادرم میفهمم که باید خندوانه پخش شود ولی تا حالا یک قسمتش رو هم ندیدم من فیلم مارمولک رو ندیدم من پایتخت رو ندیدم...
حتی پایتخت رو ندیدم همین تهران خودمان را...تهران برام خلاصه میشه تو انقلاب و قبلترها امیرآباد ولی حالا فقط انقلاب و شاید یکی دو محله دیگر...
من دختر اتاقمم...
من شبها میشینم منگوله ها رنگی با نخ و کاموادرست میکنم (از همانهایی که عشایر به چادرهایشان وصل میکنند) و به گوشه ی پنجره اتاقم آویزان میکنم تا صبح ها نور خورشید که بهشون میخوره رنگاهش پخش شه رو دیوار آبی اتاقمو من چشم باز کنم به نور و رنگ هر صبح...
من دختر کاپ کیک درست کردنم میتونم هزار دفه کیک درست کنمو خراب شه و باز درست کنم همین الان که همه برای تعطیلت آخر هفته برنامه میچینند من دارم به فسنجونی فکر میکنم که میخوام تو تعطیلات درست کنمو دائم پای اجاق باشمو از تعطیلات هیچ بهره ای نبرم...
من ترجیح میدم برای تقویمم جلد گلگلی پارچه ای درست کنم تا با لیوان و کیف پول گلگلیم ست شه تا دیدن فیلمهایی که از خودارضایی ها در گوشیها میچرخه من هیچکدوم از این فیلمها رو ندیدم من فیلم شیرینکاری بچه های مردم رو هم نگاه نمیکنمو از دیدنشون ذوق نمیکنم، من حتی اگر وبلاگ نازلی خانم رو نمیخوندم حتی در جریان وجود این فیلمها هم قرار نمیگرفتم.
من همین چند تا کلمه ای که از دنیای بیرون میدونم هم از همین چندتا وبلاگ محدودیکه میخونم متوجه شدم
من چند هفته بیشتر نیس که کلمه داعش رو شنیدم...
من صبحها تا عصر میرم سرکار عصرها یا ورزش میکنم یا کلاس عروسک بافی ام رو میرم پنج شنبه ها کلاس نقاشی و جمعه ها صبح زود بیدار میشم صبح به آشپزی و کارای خودم میرسمو ظهر حرکت میکنم سمت کهریزک...
هر هفته من همینطور میگذره کاملا یکنواخت و آروم ...
من از کل دنیا بی خبرم...
  • مریم ...