وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

قهوه جوش رو روی اجاق میزارم و تا قهوه دم ببره به کارام رسیدگی میکنم به گلدونا آب میدم, تختم رو مرتب میکنمو به دستم مرطوب کننده میزنم.

بوی قهوه که تو خونه میپیچه یعنی باید بهش سر بزنم, قبل از رفتن پای اجاق بساط نقاشیم رو آماده میکنم.

حالا هم نورِ کم جون صبح زمستونی پخش شده روی روفرشی و بساط نقاشیِ من, روی جعبه آبرنگم روی طرحی که دارم میکشم و روی قلموها.

من قهوه رو توی ماگ گُلگُلی ریختمو مزه مزه اش میکنم, یادمه پودر قهوه ام وسط یه تعطیلی چند روزه تموم شد و با هم کلی گشتیم تا بتونیم قهوه بخریم آخر هم نمیدونم از کجای تهران, از کدوم محله قهوه خریدیم.

حالا هم هروقت قهوه مینوشم, هر صبحی که عطرش تو فضای خونه میپیچه و من با لباس محل کار و کتاب سعدی منتظر دَم کشیدن قهوه ام هستم به اون شب فکر میکنم, به شادیِ عمیقی که از پیدا کردن اون قهوه فروشی پیدا کردم که از مغازه دل نمیکندم که با هیجان به نامزدم گفتم وای اینجا رو ببین باورت میشه اینجا ویتمو هم داره و وقتی صورت مهربون پر از سوااش رو دیدم که بچه تو میدونی ویتمو چیه با خنده گفتم یه چیزیه که عروسمون وقتی بچه بوده میخورده.

راستش نمیددنم چرا اینهارو مینویسم دلتنگم راهی هم جز نوشتن برای رفع دلتنگی بلد نیستم, بعد که مینویسم میبینم وای دلتنگ تر شدم. بیشتر از دو هفته اس که نامزدم رو ندیدم, فقط هر شب, هر آخر شب چند دقیقه ای حرف زدیمو باز انتظار  تا آخر شب بعد کِش اومده.

چاره ای نیست, این روزها من شلوغم و نامزدم خیلی خیلی خیلی شلوغه. دلم برای این حجم از فشاری که تحمل میکنه میسوزه, دلم میسوزه و در عین حال بهش افتخار میکنم. و تنها کاری که از دستم برمیاد اینکه درکش کنم.

با وجودی که شخصیت صبور و درونگرایی ندارم دارم سعی میکنم هر حرفی که میزنم و هر رفتارم رو دائما ارزیابی کنم, بهش فکر کنم, اشتباهاتم رو بپذیرم و فشاری که روی اوی عزیزم هست رو بیشتر نکنم. البته که برای همه اینها باید تمرین کنمو به خودم زمان بدم که من زندگیم رو آرام و عاشقانه میخوام.

حالا هم با همه دغدغه ها و سرشلوغیا همسرم وعده تیاتر داده برای یکی دو هفته آینده که هم امتحاناتش تموم شده هم من کمی از کار خونه تکونی فارغ شدم و کارهای محل کار هم کمی سبک شدند.

...

یادم هست وقتی که میخواستم کتاب کلیدر رو شروع کنم با هیجان به نامزدم گفتم که کتاب کلیله و دمنه رو از کتاب خونه گرفتم و شروعش کردم با تعجب نگاهم کرد و گفت مطمئنی که میخوای کلیله دمنه بخونی؟ زود نیست؟؟؟

با جدیت گفتم نه اصلا, بعد کتاب رو تا جایی که خونده بودم براش نقل کردم خندید که عزیزم داری کلیدر میخونی؟؟؟

من: ااااا آره منظورم همون بود.

حالا کلیدر به کتاب سوم خودش رسیده, جذابیت کتاب برای من بالاست, در موردش فقط میتونم بگم فوق العادست کتاب رو بیشتر از آتش بدون دود, کتابهای بالزاک, داستایفسکی و صادق هدایت که این روزها دستم بوده دوست داشتم. و از هر فرصتی برای خوندنش استفاده کردم. باز هم بر خودم لازم میدونم از حنای عزیزم برای انتخابهای بی نظیرش تشکر کنم.

یک دنیا ممنون حنا جانم, قبلا هم گفتم دنیا به آدمهایی شبیه تو نیاز داره.

...

باز هم همه گفتنی ها ماند.

  • ۹۶/۱۰/۱۵
  • مریم ...

نظرات (۱)

عزیزمی مریم قشنگم. خوشحالم که از خوندنش لذت میبری.
امیدوارم توی این دلتنگی‌ها صبور باشی و البته که کاش دوری‌هاتون کم و کوتاه باشه:*
پاسخ:
ممنون از شما که این کتاب خوب رو معرفی کردی حنا جان.
راستش سعی میکنم خیلی سعی میکنم صبور باشم ولی برام واقعا خیلی سخته.
امیدوارم این روزای سنگین خیلی زود بگذرن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی