وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

ترس

بوی قهوه تو کافه شرکت پیچیده اگه سرما نخورده بودم قطعا یه لاته سفارش میدادم و نیم ساعتی کتاب میخوندم، ولی حالا مجبورم با همون چای و نعنا و لیمو سر کنم و اینجا بنویسم، راستش میل به نوشتن ندارم وقتایی که حالم خوب نیست هیچ میلی به نوشتن ندارم ولی برای نوشتن اصرار دارم برای نوشتن از این حال خراب از بغضی که از شب قبل و روز قبل و روز قبلترش با من تا امروز سر صبحانه اومد، بعد که پشت میزم نشستم سعی کردم خوم رو جمع و جور کنم، حالا از بغض خبری نیست ولی حالِ خرابم حال خیلی خرابم سر جاشه...
نیمه خوشبین وجودم همون قسمتی که عاشق کتاب و گُل و نقاشیه خودش رو زده به بی خیالی یجور بی خیالی مریضِ خطرناک...که چیزی نیست...که پیش میاد...که به زندگیت برس ولی یکجایی هم توی قلبم عمیق میسوزه که هشدار میده که نگذر که نترس که " قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته قرار نیست چیزی عوض شه فقط کافیه تو برای مشکلت راه حل پیدا کنی که فقط کافیه نترسی"
به اندازه کافی گریه کردم و ادای دخترهای لوس و ننر رو درآوردم الان فقط دوست دارم مثل یه دختر عاقل و محکم برم دنبال راه حل...همین.

  • ۹۷/۰۶/۱۷
  • مریم ...

نظرات (۲)

چیشده مرمری؟
کمکی از ما برمیاد؟
پاسخ:
مشکل خاصی نیست عزیز یکسری ترس شخصی که باید براشون راه حل پیدا کنم
ترس هم حتما حق طبیعی ماست
پاسخ:
ترس آره ولی تو ترس موندن نه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی