وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰
خدایا شکرت فقط شکر فقط شکر
...
لب تاپ و دفترچه یادداشتم رو برمیدارمو میام کافه شرکت، درستش البته اینه که به کوه کارای عقب موندم رسیدگی کنم یا حداقل لیستشون رو منظم کنم تا بتونم بعدا پیگیریشون کنم، انرژی ندارم اما، دقیقترش رو اگه بخواید باید حرف بزنم از چی رو نمیدونم خیلی هم برام فرق نداره من الان باید حرف بزنم باید یه چیزی، شده یه جمله تو دفترچه یادداشتم بنویسم، یه چیزی که چراغ باشه، نشونه باشه، چیزی که به این ساعتها که میرسیم دستم رو بگیره و انگیزم رو برگردونه، شده یک کلمه...
روزای بیست و نه سالگی دارن رد میشن با تلاش زیاد، با انگیزه فراوون، با عشقی که یه زمانی فقط قلبم رو گرفته بود و حالا حس میکنم توی تمام ذرات بدنم جریان داره و با خون بدنم جابجا میشه و به همه جا سرایت میکنه...
صبحاش راس یک ساعت معین از خواب بیدارم میشم،قهوه ترک دم میکنم عطر قهوه میپیچه تو هوای تازه خنک شده این روزا، غرق لذت میشم از خنکا ولی دلمم میگیره که تابستان جان تموم نشو، تو همین فکرها قهوه دم کشیده رو آروم آروم خالی میکنم توی فنجون سفال گُلگُلیم که از پارکینگ پروانه خریدم و با فنجون عزیزم میشینم پشت میز تحریری که شب قبل آمادش کردم، پالتها رو شستم، قلموها تمیزند، دستمال برای گرفتن رنگ اضافی و یه ظرف آب...
هندزفری رو که توی گوشم میزارم  با زمزمه آهنگ دنیای پر از رنگ شروع میشه

"همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم ، بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت ، عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته ، رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم ، رنگ زرد کهربایی"

ساعت هفت نوبت به کتاب خوندن میرسه و ساعت هفت و نیم گوشی وقتی آلارم میده که من دارم تو خیابونای توکیو چرخ میزنم...
دنیای واقعی، دنیای خاکستری درست از زدن کرم ضد آفتاب شروع میشه از اون لحظه ای که  گودی زیر چشمات رو با کانسیلر میپوشونی، از صبحونه های شرکت و کمردردهای شدید از لیست کارایی که هر چقد هم انجامشون میدی به طرز جادویی ازشون کم نمیشه...
خستگیِ بی رحم ساعت هفت و هشت شب رو فقط با یاد تلاشهای همسرم تاب میارم با یاد سفرهایی که میره، ماموریتهاش، بی خوابی ها، مقاله نوشتنها، اضافه کاریا و بدوبدوها و تلاشهاش، با یاد همه فشارهایی که متحمل میشه که خسته نمیشه، چرا میشه ولی نشون نمیده، بروز نمیده ، نمیزاره حس ناامنی کنی، حسِ ترس... که ببین من هستم و من،_ ما_ خدا رو داریم، توکل و انگیزه و نیروی جوونی رو داریم
 حالا گیرم که شقیقه تو و طره موی من هم کمی سفید شده باشند، همون تارهای سفیدی که تو دوسشون داری، از دیدنشون ذوق میکنی، به نظرت زیبایی من رو صد چندان میکنن، همون سفیدیهایی که من علاقه ای به پوشوندنشون ندارم...
شبهای روشن تابستون با تمرین طراحی سَر میشه، صدات میپیچه تو گوشم که باریکلا مگه تو بلدی از روی آبجکت هم طراحی کنی؟
دستم قوت میگیره، مامان چایی میاره، من قلمم رو برمیدارم تا از فنجون چایم طرح بزنم...
عطر سبزی پلو تو فضاست، باد آخر شهریور پرده درب بالن رو تکون میده، طرح فنجون تموم شده، مامان چند برش هندونه میاره، وقت حرفای مادر دختریه
برای بار صدهزارم میپرسم: مامان گفتی پریزاد چه کارای جدیدی یاد گرفته؟؟؟
...
خدایا شکرت فقط شکر فقط شکر
...



  • ۹۷/۰۶/۱۰
  • مریم ...

نظرات (۲)

چه برش دلچسبی از 29سالگی دختر:))
بوی قهوه دم کشیده ش تا اینجا اومد:)
پاسخ:
ممنون دلابانوی عزیزم 
کاش واقعا میشد دور هم بشینیم و قهوه بخوریم.
بیست و نه سالگی‌تون شاد :)
پاسخ:
ممنون دوست خوبم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی