وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

حالِ دلم.

نشستم پشت میزم از فلاسک کوچیکم دم کرده به لیمو میریزم تو لیوان شیشه ای که معلوم باشه رنگش...
 دستم به کار نمیره حالا که اون گره ی ذهنیم باز شده حالا که حداقل میدونم این قسمت پروژه رو چطوری شروع کنم دستم به شروع نمیره.
غمگینم چند روزی هست که حالم خوب نیست و از نوشتن امتناع کردم بلکه حال خرابم بگذره ولی گویا خیال گذر نداره.
یک بار که اشاره ای کردم به حضرت یار که روزانه هام رو مینویسم ولی نه قسمتای غمگینش رو گفت که اشتباه میکنم گفت که قسمتای غمگین هم جزیی از زنگی هستن جزء حذف نشدنیش...
حالا منم اومدم از این جز حذف نشدنی بنویسم از اینکه غمگینم نمیدونم چند درصدش رو میشه گردن هورمونها انداخت، چند درصد این غم، افسردگی، سرخوردگی، خشم و اضطراب رو، چند درصد تپش قلب رو...
فقط اومدم بنویسم، اومدم بنویسم چون نوشتن مهربونه چون بعد از خدا میشه به نوشتن پناه برد چون نوشتن پناه دهنده ی خوبیه.
کاش راهی بود برای رهایی از این حال از این اضطراب...اضطراب...اضطراب. از این حجم افسردگی و وسواس ذهنیِ خورنده.
کاش میتونستم این صفحه رو ببندمو با خیال راحت به کارام برسم به برنامه های توی دفترم این شکلی تیک نخورن این شکلی انجامشون ندم انقد از سر وظیفه از سر مسئولیت پذیر بودن، دلم انگیزه همیشگیِ پشتشون رو میخواد.
متاستفم تو نوشتن غم مهارت ندارم غم  نگاهِ بعمیق به دستاست  وقتی اصلا حواست نیستو داری گوشه ناخنهات رو میکنی.
و اینروزها گوشه ی ناخنهای  هر ده انگشت من میسوزد بد هم میسوزد.
  • ۹۶/۰۷/۰۱
  • مریم ...

نظرات (۲)

بالاخره حال بد هم باید باشه که معنی حال خوبمون رو بفهمیم... حال غمت کوتاه رفیق
پاسخ:
ممنون حنا جانم کاش زود بگذره من آدم صبوری به تحمل غم نیستم
میفهمم...
من هم وقتی غمگینم نمینویسم...
یه بخش زیادیش چون نمیخوام سهیم بشم...
ولی الان که خوندمت، دیدم چه خوب که نوشتی.
چه خوب که از غم بنویسیم. 
اینجوری زندگی واقعی تره...
و واقعیت اینه که میگذره... در هر حال میگذره... فقط وقتی که آدم تو دلش ه، اصلا نمیتونه به این گذشتنه فکر کنه... گمون میکنه برای همیشه افتاده ته چاه...
پاسخ:
من دستم به نوشتن غم نمیره من هم چون نمیخوام سهیم شم و همین که وقتی وبلاگ رو دوره میکم که زیاد هم اینکار رو میکنم خاطراتش برام تداعی میشه
ولی میدونی پری شان من گاهی واقعا کسیو ندارم که براش حرف بزنم اون دو سه نفری هم که هستن حضرت یار، خواهر و...با شنیدن درد و دلات غصه میخورن چیزی که دوست ندارم بهشون تحمیل کنم
میمونه این وبلاگ فقط همینجا
آره میگذره ولی آدم از بعضی روزها بدجوری زخم میخوره کاش حداقل زخم نزنه و بگذره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی