وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

تو این چند روز بارها صفحه وبلاگمو باز کردم که بنویسم ولی نشد

البته چه خوب که نشد میخواستم غر بزنم خب الان جو آرومه و از غر زدن خبری نیست

ساعت داره 11 صبح میشه و من دارم کارهام رو میکنم

این یکی از ویژگی های(خوب/بد) منه

من آدم سحرخیزی ام و تو طول روز مخصوصا صبحا انرژی زیادی دارم 

همین باعث میشه من یه کارمند موفق باشم ولییییییی امان از شبها

یعنی باید کلی با خودم حرف بزنمو خودمو راضی و قانع کنم تا کتابی بخونمو طرحی بزنمو مطالعه ای داشته باشم.

نمیشه به کار ربطش داد من کلا آدم شب نیستم مثلا نمیتونم با یه ژست روشنفکرانه و یه لیوان قهوه تا نیمه های شب بیدار بمونمو کتاب بخونم

(البته قصد توهین نداشتما به کسایی که ساعت بدنشون رو شب تنظیمه)

خلاصه اینکه من صبح ها کلی برنامه تو ذهنم دارمو و کلی کار برای خودم میچینمو هدفای کوچولو کوچولو تعریف میکنم و شبها هی بهشون نگاه میکنمو از خودم خواهش میکنم که نخوابمو انجامشون بدم.

یادش بخیر تو دبیرستان یه معلم ادبیات داشتیم که خیلی دوسش داشتم 

یادمه میگفت شبها ساعات زیادی بیدار میمونه و کتاب میخونه بعد وقتی دخترش بهش اعتراض میکنه میگه عزیزم برای خواب وقت خیلی زیادی هست ما قراره مدت خیلی طولانی رو بخوابیم نمیشه الان رو از دست داد

این حرفش همیشه آویزه ی گوشمه ما قراره یه زمان خیلی طولانی رو بخوابیم.

بگذریم

خونه برادرم آماده شد من از تمام مراسم مربوط به جهاز چیدن چندتا عکس نصیبم شد و خونه اش رو از رو عکس دیدم

چرا؟؟؟؟چون تو شرکت درگیر پروژه بودم با وجود اینکه تعطیلات رو نمایشگاه بودم سرما و آلودگیش اذیتم کرده بود و من هر روز آمپول تزریق میکردم که سردردم آروم بگیره دوست داشتم کنارشون باشم

فشار زیادی روی مامانم بود و دوبار رفت زیر سِرُم

خواهرم هم با وجود بارداری و تهوع زیادی که داره خیلی زحمت کشید و فشار زیادی روش بود و بارها مسیر تهران کرج رو رانندگی کرد

اونوقت من تو همچنین شرایطی و تو مهمترین اتفاق زندگی برادرم کجا بودم؟؟ دنبال پروژه و پول درآوردن اون هم نه برای خودم

قرار بود غر نزنم

راستی اومده بودم از شب یلدا بنویسم

از دیشب

من دیشب عمیقا احساس خوشبختی میکردم و لطف خدا هرلحظه جلوی چشمم بود

نگرانیهای ریز و درشت زیادی دارم ولی میدونم که خب زندگی همینه

حتی همین که قراردادهای کاری ما عوض شده ساعت کاریمون زیاد و حقوقمون کم اونم نیمه آخر سال و ما هم خواستار جلسه شدیمو امضا نکردیم و مدیر مالی هم لج فرمودند و گفتند این ماه حقوق نمیدن(قیافه منو تصور کنید چقد روی حقوقم برای عروسی برادرم حساب کرده بودم) 

میدونم خدای خوبیهاهمونطور که تا الان دستمو رها نکرده من بعد هم نمیکنه

خدایا بابت همه چی شکرت مثل همیشه زبونم قاصره از شکرگزاری.

  • ۹۵/۱۰/۰۱
  • مریم ...

نظرات (۲)

داداش داماد کردن، خییییلی پروژه ی سنگینیه! خیلی!
خدا به شما و خصوصن مادرتون توان بده!
:)
پاسخ:
سلام دیشب وبلاگتون رو خوندم خیلی بهم چسبید نگارشتون
ساده و بی آلایش
پسر دوماد کردن واقعا سخته واقعا
البته همه کارارو مامان و خواهرم کردند من فقط نظاره گر بودم
راستی خوش اومدید به وبلاگم.
سلام سلام ! :)) ماچ ماچ :*
:دی 

وای چقدر خبرای خوب داشت این پست ، از خونه ی برادرت تا مامان شدن خواهرت و در عین حال خاله شدن تو !:) ♥ همیشه پر باشه از این اتفاقای دوست داشتنی دور و ورت مریم جانمممم

من دقیقا برعکس توام! شبها بیدار میمونم و هی برنامه میچینم ،فردا اینکارو میکنم اون کارو میکنم، پر از انرژیم ولی وقتی صبح میشه اصن یکی دیگم مثه یه جنازه میافتم تا شب بشه دوباره جسور بشم، رویاپرداز بشم، قوی بشم! حیف همش موقته و باز صبح میشه!:)) یعنی اگه سیستم برعکس بود و شبا میرفتیم دانشگاه من شاگرد نمونه همه استادا میشدم:))

نمیدونم چه سری هست که اکثر دبیرای ادبیات دوست داشتنی و شیرینن! حتی توی دانشگاه استادای ادبیات حال خوبی دارن!:)


یه لبخند گنده نشست رو لبام از خوندن حال خوب دیشبت، کل زمستون پر باشه برات از حس خوشبختی الهی 
پاسخ:
مرسی عزیزم
انقد اینروزا درگیریما حس میکنم اونقدری که باید برای جوجه خاله خوشحالی نکردم.
اصلا چجوری شبا بیدار میمونی من ساعت 9 شب دیگه چشمام باز نمیشه.
اسم دختر دبیرمون سروناز بود همیشه این جملش جلو چشمامه
مثل همیشه وبلاگمو گل من گلی کردی با نظرت دختر جان.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی