وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

این روزا دستم به نوشتن نمیره ولی حیفم میاد این حالِ خوب رو ننویسم من به این نوشته ها احتیاج دارم, بیست سال بعد مثلا.

سرکار نرفتم موندم خونه و از مامان یاد گرفتم چطوری روح میده به خونمون چجوری گرمش میکنه

نشستیم پیازای کوچولو رو پوست گرفتیم برای ترشی پیاز, مامان هر سال ترشی پیاز رو به یادِ پدرش درست میکنه به یاد اونوقتایی که گل کلم و اقسام ترشیا نبوده و مادرش روی پیازای کوچیک سرکه و نمک میریخته برای همه ظهرهایی که همسرش سرِ زمین کشاورزی بوده و آبگوشت براش بار میذاشته.

سبزی پاک کردیمو ماکارونیی بار گذاشتیم مامان تعریف کرد از اولین باری که ماکارونی دیده و خورده 

بعدش هم یه خوابِ طولانی تو آفتابِ بی جون پاییزی که تختمو گرم میکرد نه خوردن یه قهوه هولهولکی بعدِ نماز ظهر تو اداره که تا پنج عصر سرِپا باشی

بیدار که شدم مامان داشت میرفت خرید

چقد هوسِ شیر گرم کردم شیر رو ریختم تو قهوه جوش و بساط نقاشیمو پخش کردم وسط اتاقم

شیر که جوش اومد پودر کاکایو رو که به شیر اضافه کردم آهنگ سیه موی غزل شاکری تو خونه پخش میشد

دل را به مهرت وعده دادم دیدم دیوانه تر شد

گفتم حدیثِ آشنایی دیدم بیگانه تر شد

با دل نگویم دیگر این افسانه ها را

باور ندارد قصه ی مهر و وفا را

مگر تو از برایِ دل قصه ی وفا بگویی

به قصه چون شد آشنا غصه ی مرا بگویی.


  • ۹۵/۰۸/۲۹
  • مریم ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی