وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟

  • ۰
  • ۰

روز و شب یوسف...

نویسنده : محمود دولت آبادی

...

بعد از مطالعه کتاب کلیدر و علاقه ای که به سبک نوشتن استاد نشان دادم، یک مجموعه کتاب از آثار دولت آبادی از همسرم هدیه گرفتم، یک مجموعه کتاب که به قلم خود نویسنده، در زمان نگارش کلیدر به ذهنش خطور کرده و انقدر ذهن ایشان را مشغول کرده که مدتی نوشتن کلیدر را کنار گذاشته تا به این داستانها بپردازد....

"روز و شب یوسف" یکی از همین داستانهاست، داستانی که بعد از نگارش گم شد و سالها بعد اتفاقی چرکنویس آن پیدا شد.

...

روز و شب یوسف داستان پسری در آستانه نوجوانی است که دائما سایه ای را دنبال خودش میبیند، سایه یک مرد فربه، با موهای فرخورده، سبیل های تاب خورده، کمربند روی شکم و کت کهنه بلند...

یوسف هرگز جرات نکرده که به عقب برگردد و مرد را ببیند و همه این تصورات را از سایه مرد ساخته است...

یوسف از سایه میترسد و هربار شیوه کشته شدن خودش توسط سایه را یکجور تصور میکند، یوسف از سایه میترسد و از ترسش بدش می آید، از بدن نحیف، سبیلهای تُنُک و صورت پر از جوشش...

دوست دارد زودتر رشد کند ، بزرگ شود و به خدمت برود، دوست دارد زودتر مرد شود، مرد شدن از نظر یوسف یعنی گذراندن خدمت سربازی...

یک روز یوسف برای دفاع از خودش با پول دستفروشی یواشکی اش یک چاقوی ضامن دار میخرد، چاقوی ضامن دار به یوسف حس قدرت میدهد، حسی که میتواند از خودش دفاع کند که حالا وقتش است که با سایه رو در رو شود...

...

یوسف در تاریکی شب قدم برمیدارد، سایه پشت او...

یوسف ضامن چاقو را در جیب شلوارش لمس میکند...

چاقو باز میشود...

شلوار و پای یوسف پاره میشوند...

خون داغ میدود لای انگشتان دست یوسف...

ترس یوسف میریزد.

...

بار اولی که در مورد کتاب فکر کردم متوجه نشدم، یکجورهایی دلخوش کردم به نگارش استاد، به نگاه یه نوجوان تازه، به تمایلاتش، به حس ترس و گناهش، تصویری که از همسایه ها میدهد...زری خانوم و حسی که شیطنتهایش در یوسف ایجاد میکند...

بعدتر فکر کردم شاید داستان چیز دیگری باشد...

شاید سایه نمادی از ترسهای درونی ما انسانهاست، ترسی که جرات روبه  رو شدن با آن را نداریم که از بس نمیبینیمش در ذهنمان هی بزرگش میکنیم به بزرگی مرد گنده ی زشت کثیف چاقی که با کت بلند کهنه اش سایه به سایه مان می آید...

تنها راه، مقابله است، اینکه اینبار فرار نکنی، ندوی تا خانه و درب را محکم ببندی، که قدمهایت را آهسته کنی تا برسد که ضامن چاقو را لمس کنی، که زخم برداری، که خون گرم بدود لای انگشتانت...

ولی بزرگ شوی که بزرگ شدن زخم دارد، مقابله با ترس زخم دارد، ولی میارزد که دیگر هیچ خیابانی را با نفسهای بریده ندوی....

  • ۹۷/۰۶/۲۴
  • مریم ...

نظرات (۱)

جمله آخر...
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی